افغانستان‎ -‎تاريخ مداخله خارجی و تغييرو تحولات اجتماعی

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

نشريه »کريتيک« شماره ۳۴ سال ۲۰۰۳‏
ترجمه : ياسمين ميظر

‏ ‏ ‏ در پی دخالت نظامی ايالات متحده آمريکا در افغانستان و سرنگونی سريع طالبان، حضور ‏نظامی غرب در آسيای مرکزی به حد بی‌سابقه‌ای گسترش پيداکرده‌است. اين حضور نظامی شرايطی ‏را بوجود آورده است که نتايجی غير قابل پيش بينی برای مردم اين منطقه در بردارد. ‏
برای افغانها، حمله نظامی آمريکا آخرين تهاجم درليست طولانی از مداخه های خارجی است ‏که منشا آن به دوره تشکيل و استقرار کشور افغانستان در پی دخالت بريتانيا برميگردد. البته بايد گفت ‏افغانها معمولا قربانيان ساکت نقشه های خارجيان نبوده اند. آنها نه تنها سنت طولانی در مقاومت عليه ‏اشغالگران خارجی دارند، بلکه مکرر در تاريخ اين کشور، برخی گروهها از دخالت خارجيان به ‏منظور تثبيت يا تقويت موقعيت خويش در کشوری تکه‌تکه شده بهره گرفته اند و به کرات ضربه اين ‏‏«اتحادها» بر اشغالگران خارجی وارد شده است. شکست استراتژی پاکستان برای بهره گيری از ‏طالبان به منظور تبديل کردن افغانستان به يکی از اقمار پاکستان، آخرين نمونه از اين کوششها بود و ‏احتمالا ما شاهد نمونه های ديگری از شکست چنين طرح هايی خواهيم بود.

‏ اختراع افغانستان‏
‏ «همه اش تقصير انگليسی ها است» (ضرب المثل فارسی)‏
شخصيتی‎ ‎اسکاتلندی که به عنوان اولين سفير بريتانيا در سال ۱۸۰۹ به دربار امير کابل ‏فرستاده شد در گزارش خود اينگونه نوشت : «نامی برای کشورشان ندارند» (۱) -‏ ‏
يک قرن پس از آن، افغانستان هم نام داشت و هم مرز، «مرزهای علمی» که توسط خود ‏انگليسها کشيده شده بود. پادشاه افغانستان، که بريتانيا خرجش را ميداد و حمايتش ميکرد، کوشش ‏داشت نظم را در کشوری پر از اختلافات قبيله‌ای وقومی پياده کند. با اينهمه بسياری ازمردم ساکن ‏افغانستان همچنان خود را «افغان» نميدانستند، اگر چه در پی دو دهه درگيری با بريتانيا، خصوصا دو ‏جنگ افغانها با انگليسها، کوشش برای دستيابی به يک هويت مشترک آغاز شده بود.‏ ‏
‏ از اينرو ميشود گفت «افغانستان هم توسط بريتانيا شکل گرفت هم عليه آن » (۲). مشخصا اگرچه ‏افغانستان هيچگاه مستعمره نبود اما پيدايش اين کشور در آنچه انگليسها به آن «بازی بزرگ» ميگفتند، ‏نتيجه مستقيم رقابت و توطئه مشترک دو قدرت استعمارگر، بريتانيا و روسيه، در قرن نوزدهم و در ‏همکاری دوره ای با طبقه حاکمه محلی بود.
‏ افسانه ها و داستانهای تاسيس کشور افغانستان بر پايه تاريخ مبارزه عليه استعمار روس و انگليس پايه ‏ريزی شده است.‏ ‏ ‏
امپراطوری درانی‎ (Durrani)‎‏
‏ براساس اين افسانه، لويا جرگه ( شواری عالی) اتحاد قبيله پشتون ابدالی در سال ۱۷۴۷ ‏تشکيل شد و اعضای آن تصميم گرفتند پادشاهی خود را به رهبری احمد خان بنا نهند.(۳) لويا جرگه ‏ای که تقليدی از آن را درسالهای ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ ديده ايم. قرنها بود که اين سرزمين عرصهء دعوای ‏امپرطوری صفوی در غرب و امپراطوری مغول درشرق بود، دو امپراطوری که هريک مدافعان ‏خود را در ميان قبايل مزدور پيدا کرده بودند. اما در اواسط قرن ۱۸ اين دو امپراطوری وارد مراحل ‏سقوط پايانی خود شده بودند. در غياب آنها ، احمد شاه رهبری درانی ها ( نام جديد ابدالی ها) را به ‏عهده گرفت و اين امر به اتحادی ميان قبايل (۴) معمولا پراکنده درانی کشيد. اين پروسه به شکلگيری ‏امپراطوری قبيله ای درانی از ايران تا هند انجاميد (۵). مقاومت خارجی، خصوصا توسط سيک ها ‏در شرق ، از گسترش فراتر اين امپراطوری جلوگيری کرد و بالاخره آنرا را وادار به بازگشت به ‏مرزهای اوليه اش نمود. اين به نوبه خود زمينه ساز قيامهای درونی و جنگهای داخلی گشت. ‏هنگاميکه انگليسها برای اولين بار به اين سرزمين رسيدند متوجه شدند که در ورای مراسم دربار، ‏آثار امپراطوری در حال زوال و سرنگونی آشکار است. ‏
توسعه راههای بازرگانی دريايی باعث شده بود نقش شهرهای افغان که از طريق بازرگانی زمينی ‏ثروتمند شده بودند افت پيدا کند. بسياری ازاين شهرها در پی يورش مغولها ويران شده بودند. ‏‏«درانی» ها کنترل مناطق ثروتمند در هندوستان را که منبع سه چهارم باج و ماليات بود از دست داده ‏بودند (۶). اختلافات سياسی به جايی رسيده بود که پادشاهان افغان نميتوانستند از خانهای قدرتمند ‏ماليات بگيرند و اين خود باعث شد کمکهای مالی انگليس ها را سريعتر پذيرا گردند. از نظر ‏اقتصادی، افغانستان کالايی (منابع زمينی يا کشاورزی) برای اهدا به بريتانيا نداشت اما اهميتش در ‏رابطه با موقعيت استراتژيک آن بود ميان هند (جواهر امپراطوری بريتانيا) از يکسو و گسترش ‏امپراطوری روس درمرزهای جنوبی آن از سوی ديگر.‏

جنگ با انگليسها
‏ در نتيجه، هنگاميکه در دهه ۱۸۳۰، اتحادی ميان ايران و روسيه شکل گرفت، انگليسها به ‏افغانستان حمله کردند تا کانديدای مورد نظر خود را که به نظر ميرسيد از شاه کنونی کمتر مدافع ‏روسيه است، بر تاج و تخت افغانستان تحميل کنند. اين زمينه ساز اولين جنگ انگليس ـ افغان بود ‏‏(۱۸۳۹ـ۱۸۴۲). پادشاه در هند در تبعيد بود و افغانها در قيامی به رهبری «علمای» مذهبی جهاد ‏اعلام کردند. بريتانيايی ها مجبور شدند کابل را ترک کنند و «ارتش هندو» در حاليکه به سوی جلال ‏آباد در حال عقب نشينی بود به دست افغانها نابود شد. تنها تعدادی از ۱۶هزار نفر ارتش بريتانيا در ‏اين بزرگترين شکستشان درقرن ۱۹ جان سالم بردند.‏ ‏
دراين درگيری، علمای مذهبی نشان دادند نقشی تعيين کننده تر از شاه تبعيدی و رهبران قبايل ‏دارند. ميزان اعتقادات مذهبی در ميان افغانها و قدرت علما در تاثير گذاری بر زندگی روزمره همگی ‏مورد آزمايش قرار گرفت (۷). همه افغانها مسلمان هستند و ۸۰ درصدشان سنی. کليه رهبران افغان ‏در قرن ۱۹ کوشيدند با ارائه تصويری از خود به مثابه مدافع مذهب، به حکومت خويش حقانيت ‏بخشند. حتی پس ازکودتای سال ۱۹۷۸، خلقی های کمونيست مجبور بودند به سياستهای خود رنگ و ‏زبان مذهبی بدهند. البته افغانستان کشوری عمدتا سنی است و برعکسٍ ايرانٍ شيعه، روحانيتٍ ‏سازمانيافته‌ای ندارد. علما (ملاهای ديوانه به گفته انگليسها) اساتيد مذهبی خارج از ساختار قبيله ای ‏هسنند. اما در مواقع حساس، خصوصا در دوره حمله نظامی خارجی، اسلام توانسته است نقش سياسی ‏مهمی ايفا کند چرا که ميتواند ورای اختلافات قبيله ای اتحاد ميان مردمی پراکنده پديد آورد(۸). اين ‏همان نقشی بود که مذهب در پی حمله نظامی روسيه در سال ۱۹۷۹ايفا کرد و شخصيتهای جديدی ‏برای رهبری مقاومت مطرح شدند، آنهم در شرايطی که شاه در ايتاليا در تعطيلات دائمی بود و اکثر ‏اشراف کشور را ترک کرده بودند. اما مبارزه با استعمار خارجی برای آنها جنگی در دفاع از امت ‏اسلامی بود نه در دفاع از نوعی دولت ملهم از ميهن پرستی. در قرن نوزدهم جنگهای دولتمردان ‏افغان نه فقط به منظور تضعيف قيام های قبيله ای بلکه در جهت رام کردن و دولتی کردن قدرت علما ‏و اسلام صورت گرفت.‏
‏ انگليسها از شکستشان از افغان ها ياد گرفتند و به جای کوشش برای تحميل شاه مورد ‏نظرشان، پادشاه موجود را با کمکهای لازم خريداری کردند. «دوست محمد» در بازگشتش از هند ‏حاضر بود هر ارتباطی با روسيه را در ازای کمکی معادل ۲۰۰۰۰۰ پوند در سال قطع کند (۹). در ‏طول جنگ اتوريته اودرهم شکسته بود. طی چند دههء آتی او و جانشينانش کوشيدند کنترل بر کشور ‏را خصوصا درمناطق غير پشتون شمال و غرب پياده کنند.‏ ‏ ‏

عبدالرحمان خان ‏
کشورگشايی های تزاری در منطقه آسيای مرکزی پس از سال ۱۸۶۵، بريتانيا را متقاعد ساخت که ‏بار ديگردر سال ۱۸۷۸ دست به اشغال افغانستان بزند و اين آغاز دومين دوره جنگ بريتانيا ـ ‏افغانستان بود (۱۸۷۸ـ۱۸۸۰). در پی اين جنگ، انگليس افغانها را وادار کرد قرارداد تحقير آميز ‏‏«قندماک» ‏‎ (Gandamak)‎را بپذيرند؛ قراردادی که عملا افغانستان را به مدت ۴۰ سال تحت الحمايه ‏انگليس ميکرد. اما اگرچه بريتانيا موفق شد برخی شهرها را اشغال کند، علمای مذهبی بار ديگر مردم ‏را به قيام فراخواندند.
انگليسها بعد از ۱۸ ماه مجبور شدند عقب نشينی کنند. آنها پادشاه جديدی به نام ‏عبد‎ ‎الرحمان خان را به رسميت شناختند و به او پول و اسلحه دادند. «امير آهنين» ۲۰ سال به ‏سرکوب شورشهای قبيله ای و تضعيف قدرت رهبران مذهبی پرداخت. او عناصری از يک ارتش ‏متمرکز و بوروکراسی و ادارات دولتی از خود برجای گذاشت که تا سالهای ۱۹۷۰ دوام پيدا کرد. اما ‏تمرکز نتوانست قدرت اشراف را به مثابه يک طبقه تضعيف نمايد يا توسعه سرمايه‌داری را آسان ‏سازد.‏
در حاليکه عبد الرحمان در داخل نظم برقرار ميکرد، انگليسها در پی مذاکراتی با روسها، ‏مرزهای شمالی افغانستان را ترسيم ميکردند. مرزهايی که در قرارداد روس و انگليس در سال ‏‏۱۹۰۷ بدون مشورت با افغانها، رسميت پيدا کرد. علاوه بر اين انگليسها سر خود مرزهای افغانستان ‏را با ايران و هند ترسيم کردند. اين مرزها افغانستان را چون سپری تعريف ميکرد که بين مرزهای ‏دو امپراطوری بريتانيا و روس قرار ميگرفت. اين مرزها کاملا بر اساس منافع استراتژيک تعيين شده ‏بود و ربطی به مرزهای تاريخی يا ملی که کسی بشناسد نداشت. کميسيونهای گوناگون تعيين مرز يک ‏نقطه مشترک داشتند: «نوعی نبوغ در کشيدن خط مرزی در اماکن غلط، و ما همچنان با عواقب ‏تصميم هاشان روبرو هستيم» (۱۰).
‏ از همه جنجالی تر «خط ديورا ند» ‏‎(Durand Line)‎‏ بود که در سال ۱۸۹۳ برای تعيين ‏مرز بين افغانستان و هند کشيده شد. اين خط بر اساس تئوری «مرزهای علمی» کشيده شده بود که ‏تعبير نهايی آن «قابل دفاعترين مرز برای هندوستان» بود (۱۱). نتيجهء آن، تقسيم قبيله های ‏پردردسر پشتون بود اما اينان رويهمرفته طی بخش عمده ای از قرن بيستم به اين مرزها بی اعتنا ‏بودند مگر در مواقعی که به نفعشان بود، مثلا برای قاچاق. اين امر که بر افغانها تحميل شده بود، ‏هيچگاه مورد پذيرش آنها قرار نگرفت و پس از شکلگيری پاکستان در سال ۱۹۴۷، زمينه خواست ‏افغانها برای تشکيل سرزمين متحد «پشتونستان» در مرزهای افغانستانٍ امروز تقويت شد. ‏

قوميت ها
‏ ترکيب پيچيده قوميتها در افغانستان، نتيجه شيوه ترسيم مرزهای اين کشور است. تنها شيعه ‏های «هزاره» (حدود ۱۰ـ۱۵ درصد از جمعيت ۱۵ تا۲۰ ميليونی کشور) (۱۲) تماما دردرونٍ ‏مرزهای امروزی افغانستان زندگی ميکنند. حدود ۸ تا ۹ ميليون پشتون يعنی ۴۰ تا۵۰ درصد از کل ‏اين قوم در افغانستان زندگی ميکنند با تعداد مشابهی آنسوی مرز درپاکستان. ۳۰ در صد جمعيت ‏تاجيکها هستند که به زبان فارسی صحبت ميکنند ولی سنی مذهب هستند و در شهرهای بزرگ يا در ‏شمال زندگی ميکنند. گروههای ترک زبان مانند ازبکها (۱۰ در صد) و ترکمنها در شمال سکنی ‏دارند. بررسی های اخير نشان ميدهد که ۵۵ گروه قومی در درون مرزهای افغانستان زندگی ميکنند. ‏با ورود و اقامت پناهندگان و مهاجرين از اتحاد شوروی سابق، در پی شکست جنبش ضد بلشويکی ‏‏«باسماچی» در دهه ۱۹۲۰ و در فرار از کشاورزی کلکتيو در دهه ۱۹۳۰ جمعيت غير پشتون کشور ‏افزايش يافت . از اين رو بديهی بود بسياری از اين مليتها که عمدتا در شمال افغانستان ساکن بودند با ‏هر تبليغ سوسياليستی ضديت داشته باشند.‏ ‏ ‏
البته بايد تاکيد کرد که در سرتاسر تاريخ افغانستان، پشتونها غالب بودند و مدتها واژه های پشتون و ‏افغانستان مترادف بود. ساختار قبيله‌ای در ميان پشتون ها از همه قوی تر است. دولتی که پس ازسال ‏‏۱۸۴۷شکل گرفت، دولت عشيره ای بود و از ۸۴۷ا تا ۱۹۷۸ رهبران افغانستان متعلق به ‏کنفدراسيون درانیٍ قبايل پشتون بودند بجز دوره کوتاهی در ۱۹۲۹. از سال ۱۸۱۸ همه اين رهبران ‏از اعضای عشيره «محمدزای» از ايل «باراکزای» بودند. اين بدين معنی نيست که بر سرٍ قدرت ‏مشاجره نداشتند. برعکس، تاريخ فئوداليزم افغان پس از سال ۱۸۴۷ تاريخ جدايی ها، قيامهای قبيله ای ‏و کوششهای مکرر و معمولا شکست خورده دولت برای تحميل قدرت مرکزی است. البته اگرچه در ‏زندگی روزمره قوميت يا تعلق ايلی يک شخص بخش جدايی ناپذيری از هويت اوست، اين بدان معنی ‏نيست که قوميت هميشه داوی در کشمکشهای سياسی در افغانستان بوده است. بر عکس تنها در مقاطع ‏خاصی، مثلا پس از عقب نشينی شوروی در سال ۱۹۸۹ اين مسئله اهميت پيدا ميکند.‏ ‏ ‏
شهرت افغانستان به «ياغستان» (سرزمين ياغيگری) از اين تاريخ مقاومت سرچشمه ميگيرد. ‏‏«بارت» يکی از جامعه شناسان معتبر در اين مورد چنين می‌نويسد: «پشتون ها در تقابل با ‏‏"حکومت" (سرزمينهايی تحت ادارهء دولتی سازمانيافته) اند و ياغستان (سرزمين آزادی و شورش) ‏شامل دشتهايی است که در آن ديکتاتوری حاکم است و شورش به ندرت ديده می شود و مقاومت عليه ‏استبداد هميشه در کوهها ممکن است. (۱۶) . ياغستان (ياغيگری) يک مقاومت طبقاتی نيست . بهره ‏کشی (اجاره وخدمات کاری در رابطه با مالکان زمين است که تامين آب و حيوانات را بر عهده دارند ‏ونيز بدهکاری دهقانان معمولا از بدهی در مناطق مسطح (دشتها) سنگينتر است. قدرت ياغستان ‏‏(ياغيان) قدرت منفی است يعنی اگرچه نيروهای ساکن در اين منطقه ميتوانند قيام کنند، اما آنها قادر ‏نيستند جامعهء بديلی پديد آورند (۱۷). اگرچه درگيريهای بين قبايل و گروههای قومی پيوسته درپی ‏بهره گيری از دولت در خدمت منافع خود ميباشند، ايدئولوژی ياغستان نشان دهنده فاصله عميق بين ‏دولت و زندگی روزمره دهقانان افغان است (۱۸). اين مسئله زمينهء مقاومت بود عليه يک انقلاب از ‏بالا: «جمهوری دمکراتيک خلق افغانستان» و اشغال نظامی اين کشور توسط شوروی.‏
‏ ‏ در ماه مه ۱۹۱۹ سومين جنگ بريتانيا ـ افغانستان درگرفت . اين بار امير جديدی به نام ‏‏«امان الله خان» از ضعف امپراتوری انگليس استفاده کرد و مانند ۱۷۴۷ جهاد خاص خود را عليه ‏بريتانيا و اعلام استقلال افغانستان آغاز کرد. اين درگيری به نتيجه خاصی نرسيد، و برای اولين بار ‏شهرهای افغان در معرض بمباران هوايی قرار کرفتند، اما رويهم رفته جنگ تا آنجا برای انگليس بد ‏بود که اين کشور مجبور شد حاکميت افغانها را بپذيرد (اگرچه همزمان بريتانيا کمک مالی به دولت را ‏قطع کرد). ‏

کمونيستها و اسلاميها
‏ ‏« رهبر بزرگمان اين حقيقت را دريافت که ازانجا که د رکشورهای در حال توسعه طبقه ‏کارگر به يک نيروی سياسی تبديل نشده است ، نيروی ديگری هست که می تواند نظام فئودالی و ‏سرکوبگر را سرنگون سازد و در افغانستان، اين نيرو ارتش بود» حفيظ الله امين ۱۹۷۹‏ ‏ ‏
تا دهه ۱۹۶۰ ميلادی مخالفت جدی با نظام «فئودالی» که جنبش دانشجويی افغان با استفاده از ‏اصطلاحات غربی آ̃ن را محکوم ميکرد، وجود نداشت. شايد رفرميستهای بالقوه از ابتلا به سرنوشت ‏‏«ديکتاتور روشنفکر» شاه امان‌الله در دهه ۱۹۲۰ درس عبرت گرفته بودند. شکی نيست که کمونيستها ‏اين شکست را پيوسته مد نظر داشتند و مصر بودند آنرا تکرار نکنند.
‏ امان الله پس از به قدرت رسيدن در سال ۱۹۱۹، کوشيد کشور را با معيارهای غربی آشنا کند ‏و از بالا آنرا «مدرن» سازد. با دنباله روی از آتاتورک در ترکيه و رضا شاه در ايران، رفرمهای ‏گسترده ای در عرصه سياسی ، اجتماعی و اقتصادی پيشنهاد کرد تا سواد آموزی و آموزش را به همه ‏افراد جامعه برساند، به زنان حق برابر دهد، اصلاحات ارضی را پياده کند، نظام سياسی را ‏دمکراتيزه کند و دولت را از دين جدا سازد. اما يورش های قبيله ای به رهبری مالکان زمين و ‏خانها، که مخالف اصلاحات بودند، در پی اعلام «جهاد» «علما» به يک قيام سراسری تبديل شد. در ‏سال ۱۹۲۹، درحاليکه قدرت دولت رو به اضمحلال بود، شاه مجبور به تبعيد شد و يکی از رهبران ‏تاجيک در کابل قدرت را به دست گرفت. هشت ماه بعد، ايلهای پشتون با کمک انگليسها او را از ‏قدرت برکنار و اعدامش کردند (۱۹).
‏ ‏ ‏ از ۱۹۲۹ تا ۱۹۷۸، اعضای خانواده «مصاحبان» بر افغانستان حکومت کردند. ظاهر شاه، پادشاه ‏کنونی (که پس از حمله نظامی اخير ايالات متحده به افغانستان برگردانده شد) درسال ۱۹۳۳ در حالی ‏که هنوز بيست سال نداشت بر تخت سلطنت نشست و بيش از سه دهه «سلطنت کرد نه حکومت» . ‏دايی هايش تا سال ۱۹۵۳ قدرت را در دست داشتند و پسر دايی‌اش، نخست وزير داوود خان از ‏‏۱۹۵۳ تا ۱۹۶۳ قدرت را دست داشت. حاکميت مستقيم ده سالهء او در سال ۱۹۷۳ که به بهانهء ‏‏«معالجه» به ايتاليا فرار کرد، پايان يافت. در اين هنگام قحطی برکشور حاکم بود و صاحب منصبان ‏و بازرگانان از فروش کمکهای غذايی کشورهای خارجی در بازار سياه ثروتهای کلان به جيب ‏ميزدند. شاه افغان حين اقامتش در ايتاليا دريافت که پسر دايی اش، داوود، در يک کودتای غير خونين ‏قدرت را به دست گرفته و سلطنت را ملغی کرده است.
‏ افغانستان در دورهء حکومت خاندان مصاحبان، يکی ازفقيرترين کشورهای جهان باقی ماند. ‏از آغاز شکلگيری، اين کشور به قدرت اشرافيت پشتون متکی بود. دولت ماليات را از زمين داران ‏حذف کرد و به منظور دستيابی به درآمد ملی، درآمدی که خصوصا برای بودجه نظامی لازم بود، از ‏بازرگانان و خصوصا تجارت خارجی ماليات ميگرفت. پس از جنگ جهانی دوم، افغانستان به ‏جستجوی وامهای خارجی برآمد، اول به ايالات متحده آمريکا روی آورد و پس از اينکه اين کشور ‏تمايلی نشان نداد از اتحاد جماهير شوروی تقاضا کرد. تقريبا نيمی از درآمد ملی از کمکهای خارجی ‏به دست ميآمد. دولت کوشيد با انتصاب پشتونها به پستهای حساس، نظام حکومتی را پشتونی سازد. ‏قراردادهای دولتی به پشتونها داده شد و توسعه اقتصادی عمدتا در مناطق پشتون صورت گرفت. به ‏رغم سخنان پرطمطراق مدرنيست دولت، توسعه صنعتی در حداقل ممکن صورت ميگرفت. برای ‏مثال، در دهه ۶۰ نيروی کار صنعتی کمتر از ۵۰ هزار نفر بود (۲۱).‏

‎`‎حزب دمکراتيک خلق افغانستان ‏
حزب دمکراتيک خلق افغانستان در سال ۱۹۶۵ تاسيس شد (۲۲). در پی انقلاب سال ‏‏۱۹۱۷روسيه بر عکس ديگر کشورهای آسيايی، حزب کمونيستی در افغانستان شکل نگرفته بود و در ‏داخل مرزهای اين کشور، جنبش کارگری يا دهقانی راديکالی وجود نداشت. برخی از اعضای پايه ‏گذار حزب دمکراتيک خلق افغانستان در جنبش رفرميست کوچکی شامل تعدادی از روشنفکران ‏افغان فعاليت داشتند و به همين خاطر دستگير يا تبعيد شده بودند ، اما افغانستان سنت مارکسيسم ‏نداشت. در دهه ۱۹۲۰، به نظر ميرسيد اتحاد جماهيرشوروی راضی است از امان الله حمايت کند.‏ ‏ ‏

در سال ۱۹۲۴ استالين دراينمورد نوشت : «مبارزه امير افغان برای استقلال افغانستان يک مبارزهء ‏بالقوه انقلابی است چرا که به رغم ديدگاههای سلطنتی امير و نزديکانش، اين مبارزه باعث تضعيف، ‏تفرقه و تقليل قدرت امپريالسيم ميشود...» (۲۳).‏
‏ اهداف بلاواسطه حزب دمکراتيک خلق افغانستان سرنگونی «هژمونی سياسی ـ اقتصادی ‏طبقه فئودال» (۲۴) از طريق يک انقلاب ملی دمکراتيک و پيروی از راه رشد غير سرمايه‌داری بود: ‏طنينی از صدای احزاب مدافع شوروی در سراسر جهان سوم. روزنامه حزب، «خلق»، بلافاصله پس ‏از شروع به انتشار ممنوع اعلام شد. عده ای روزنامه را محکوم کردند که زيادی «چپ » بوده و بر ‏اساس اين اختلاف، انشعابی در کميتهء مرکزی حزب صورت گرفت که به شکل گيری دو تشکل ‏کاملا جدا از يکديگر انجاميد: يکی خلق که رهبری آن با نور محمد ترکی و حفيظ الله امين بود و جناح ‏پرچم به رهبری «ببرک کارمل».‏ ‏
تشخيص تفاوت بين اين دو سخت بود چرا که اعلاميه‌هايشان نشان ا زپيروی از استراتژی و ‏تاکيک مشابه ميداد. رويهم رفته،«پرچم» کمی رفرميست تر بود و ميخواست با جناح «مترقی» طبقه ‏حاکم کار کند در حاليکه «خلق» بيشتر فکر «قيام» بود. حزب پرچم پس از آنکه ظاهر شاه را ‏مترقی‌ترين پادشاه آسيا خواند به «حزب کمونيست سلطنتی» مشهور شد. علاوه بر اين، مشهور بود ‏که پرچم، برده وار، مطيع حزب کمونيست اتحاد جماهيرشوروی است. اعضای «پرچم» چون ببرک ‏کارمل، به خانواده اشرافی «درانی» منسوب بودند، درحاليکه «خلقی» هايی چون «ترکی» و «امين» ‏از خانواده های متوسط تری بودند و به ايل «غيلزای» رقبای سنتی خانواده «درانی» منسوب بودند. ‏‏«خلقی» ها علاقه داشتند وجهه «چپگرايی» به خود بگيرند و از سياست شوروی کمی مستقل تر ‏باشند. حفيظ الله امين در عباراتی که می بايست باعث تحير مدافعان روس شده باشد، در سال ۱۹۷۹ ‏اعلام کرد: ‏
«قبل از انقلاب ما، طبقه کارگر همه جا ميخواست از انقلاب کبير اکتبر دنباله روی کند. اما پس از ‏انقلاب کبير ثور (ارديبهشت ۱۳۵۷) زحمتکشان ميدانند که برای انتقال قدرت از فئوداليزم به طبقه ‏کارگر ميانبری وجود دارد و انقلاب ما اين را ثابت کرد»(۲۵).‏ ‏
البته اين «پرش از مراحل» ربطی به قيام طبقه های تحت ستم نداشت، بلکه قيام نيروهای ‏نظامی بود!‏ ‏
«رهبر بزرگمان اين حقيقت را دريافت که ازآنجا که د رکشورهای درحال توسعه طبقه ‏کارگر به يک نيروی سياسی تبديل نشده است، نيروی ديگری هست که ميتواند نظام فئودالی و ‏سرکوبگر را سرنگون سازد و در افغانستان، اين نيرو ارتش بود» حفيظ الله امين ۱۹۷۹(۲۶).‏ ‏
‏ در برابر طبقه کارگری خرد و دهقانان بی خيال، «خلق » و «پرچم» اعضای خود را غالباً ‏از ميان دانشجويان، معلمان و کارمندان دولت پيدا ميکردند. هر دو جريان همچنين از ميان ارتشيانی ‏که عمدتا در شوروی آموزش ديده بودند، گاه در حاليکه هنوز آنها در شوروی بودند، عضوگيری ‏ميکردند. رويهم رفته اعضا و هوادارانشان کمتر مدافع سوسياليسم و لغو طبقات بودند و بيشتر مدافع ‏مدرنيسم و غلبه بر عقب افتادگی بودند. مهمترين سد در برابر دستيابی به اين هدف تنها عقب افتادگی ‏رژيم نبود بلکه عقب افتادگی و ناآگاهی مردم هم بود. محبوبيت شوروی ناشی از کنترل دولت آن بر ‏اقتصاد، قدرت بورکراسی دولتی و نقش رهبری بورکراتهای روشنفکر در دولت بود.‏
در کوتاه مدت «پرچم» بود که قوی شد، باروزنامه قانونی‌اش، فعاليت پارلمانی و بالاخره ‏مهمتر از همه حمايت شوروی. اين جريان موفق شد از ميان دانشجويان، کارمندان دولتی و ارتشيانی ‏که در کودتای ۱۹۷۳ داوود دخالت داشتند، عضوگيری کند . پاداش «پرچم» دستيابی به مقام های ‏دولتی در وزراتخانه ها بود. در حاليکه «خلقی» ها تا حدودی منزوی شده بودند. اماحزب خلق در ‏نتيجهء پيروزی کودتای داوود، فعاليت خود درون ارتش را دوچندان کرد.
‏ در دهه ۱۹۷۰ داوود خود زير نفوذ کشورهای نفت خيز و ثروتمند خاورميانه چون ايران، از ‏اتحاد جماهير شوروی ‏فاصله گرفت و روابط خود را پيرامون مسله پشتون با پاکستان حل کرد. مسؤولين عاليرتبه ‏‏«پرچم» در دولت و ارتش موقعيتهای خود را از دست دادند. از نظر اتحاد جماهيرشوروی داوود خان ‏مانند صدام در عراق يا سادات در مصر ، ديکتاتور جهان سومی بود که از دامنه نفوذ شوروی داشت ‏فاصله ميگرفت۰ درسال ۱۹۷۷ اتحاد جماهير شوروی ميانجی صلح بين «پرچم» و «خلق» شد. اما ‏در اين مرحله «خلق» سه برابر پرچم عضو داشت و واضح بود که جذابيت بيشتری دارد. از همان ‏موقع، ارتشيان مدافع «خلق» در پی کودتايی برای سرنگونی دولت داوود خان بودند. در ۲۷ آوريل ‏‏۱۹۷۸، «خلق» از طريق کودتا، قدرت را به دست گرفت و اين آن چيزی بود که «انقلاب کبير ‏ثور(ارديبهشت ۱۳۵۷)» ناميدند. ‏

اسلامی ها ‏ ‏
مبدا جنبش اسلامی در افغانستان به سالهای دهه ۵۰ و دانشکده فقه دانشگاه کابل برميگردد، ‏برخی از اساتيد(علما) تحت تاثير افکار اخوان المسلمين مصر قرار گرفته بودند (۲۷). در سال ‏‏۱۹۶۰ دانشجويان هسته های مخفی مطالعاتی تشکيل داده، اقدام به ترويج مذهبی و ساختن مساجد ‏نمودند. اينان هم غربگرايی (استفاده از مشروبات الکلی، بی حجابی زنان ...) و هم وابستگی دولت به ‏اتحاد جماهير شوروی را مورد حمله قراردادند. به نفوذ مارکسيسم در ميان ديگر دانشجويان اعتراض ‏داشتند و به تظاهرات چپگرايان حمله ميکردند. اين جمع، که مخالفانشان آنها را «اخوانی‌ها» ‏ميناميدند، در ميان «جنبش جوانان مسلمان» فعاليت داشتند و درمحيطهای دانشگاهی حمايت از آنها به ‏حدی بود که توانستند انتخابات دانشجويی سال ۱۹۷۰ را ببرند (۲۸).‏ ‏
سياستهای ارتجاعيشان خصوصا درقبال زنان، باعث شد که مخالفانشان آنها را به مثابه ‏‏«فئوداليستها » مورد حمله قرار دهند. اما جنبش افغان بخشی از جنبش گسترده تر و مدرن اسلام ‏سياسی بود که نقشه سياسی خاورميانه و آسيا را دردهه‌های ۶۰ و ۷۰ تغيير داد (۲۹).‏ اين اسلاميها شديدا مخالف غربگرايی در فرهنگ بودند، اما مدافع کسب علم و تکنولوژی ‏غربی. اسلام را ايدئولوژی سياسی ميدانستند و مبلغ ايجاد دولتی اسلامی، به مثابه کليد اسلامی کردن ‏جامعه بودند. از اينرو اين جمع با اسلامی‌های سنتی‌تر در تناقض قرار داشتند چرا که آنها اگرچه ‏درپی اسلامی کردن جامعه بودند اما برای اين منظور نه منتظر دولت اسلامی بودند و نه الزاما ‏خواهان چنين دولتی. اين نوع اسلاميسم نه تنها عکس العملی عليه مدرنيسم در جوامع اسلامی نبود، ‏بلکه در حقيقيت زاييده آن بود: «اسلاميسم شريعت است به اضافه برق» (۳۰).‏ ‏
در نتيجه در افغانستان نيز اسلاميسم پديده ای دانشجويی در جامعه‌ای عمدتا دهقانی بود. ‏هيچيک از مبارزين اين جنبش از طبقه حاکمه نبود (۳۱). اين جمع پيشينهء روستايی داشت، اما در ‏مدارس دولتی آموزش ديده بودند و نه در مدارس سنتی. اکثر دانشجويان اين جنبش اسلامی در ‏دانشکده های تکنيکی و فنی تحصيل ميکردند، نه در دانشکده فقه و علوم دينی. آنها از دختران ‏دانشجوهم عضوگيری ميکردند و شديدا مدافع آموزش دبيرستانی و دانشگاهی برای دختران (اگرچه ‏در مدارس دخترانه و با حجاب ) بودند. (نکته ای که بعدها فعالين اين جنبش را در تضاد با سنتگريان ‏اسلامی و طالبان قرارداد). اين جنبش اسلامی «علما» را متهم ميکرد که متحد و توجيه گر رژيم ‏هستند. آنها سلطنت و دولت را به اتهام «فساد» و «غير قانونی» بودن محکوم ميکردند. بسياری از ‏اينان حتی «امان الله » را بهتر از «مصاحبين» (خانوده سلطنتی) ميدانستند چرا که او را مدافع ‏پيشرفت، از نظر سياسی غير متعهد و بری از فساد ميدانستند (۳۲). آنان همچنين ناسيوناليسم سکولار ‏افغان را محکوم ميکردند و مخالف تشکيل «پشتونستان» متحد بودند و اين باعث محبوبيتشان در ‏دولت پاکستان شد. برای اين «اسلاميها» کليد اسلامی کردن جامعه در فعاليت سياسی بود:‏ ‏ ‏ ‏‏
«شيوه زندگی مردم بر اساس اعتقادات (به اسلام) شکل نميگيرد- نظام اقتصادی افغانستان ‏مجموعه ای از همه روندهای فاسد، استبدادی و ناعادلانهء کليه نظامهای غير اسلامی است» (۳۳).‏ ‏
‏«رفرم دولت، پيش‌شرط اصلاح جامعه و فرد است» (۳۴). برای اسلاميها، مبارزه طبقاتی ‏مقوله‌ای بيگانه بود که از خارج وارد شده است. برنامه اقتصادی آنها (مثل آنچه وجود داشت) ترکيبی ‏ذهنی از بانکداری اسلامی، دفاع از مالکيت خصوصی و انگيزهء کسب منفعت (گاه توام با دولتی ‏کردن) و عدالت اجتماعی برای فقرا بود.‏ ‏
در اوايل دهه ۷۰ اسلاميها تصميم گرفتند خارج از دانشگاهها و کالجها فعاليت کنند. به تقليد ‏کمونيستها، کوشيدند درسيستم اداری دولتی نفوذ کنند، خصوصا در بخش آموزشی و نظامی و برای ‏اولين بار، برداشت خود از اسلام را بر خلاف ميل رهبران سنتی مذهبی، به مناطق روستايی بردند. ‏ازينرو برای اولين باردچار سرکوب دولتی شدند، سرکوبی که پس از کودتای داوود خان (۱۹۷۳) ‏تشديد يافت. در پاسخ به اين سرکوب و با حمايت پاکستان، در ژوئيهء ۱۹۷۵ اسلاميها کوشش کردند ‏قيامهای نظامی در مناطق روستايی سازمان دهند. اين قيامها همه به علت عدم حمايت روستاييان با ‏شکست روبرو شد. جنبش اسلامی از بالا نتوانست در ميان روستاييان حاميان بيشتری از مدافعان ‏سوسياليسم از بالا بدست آورد. آن دسته از رهبران و مبارزانی که توانستند از اعدام و زندان فرار ‏کنند، مجبور به تبعيد در پاکستان شدند.‏ ‏
اينجا اختلافات قديمی ميان فعالين جنبش باعث انشعاب و شکلگيری دو سازمان جدا از هم ‏شد. گلبدين حکمتيار، يکی از فعالين جنبش دانشجويی بود که از قيامهای نظامی شکست خورده به ‏شدت دفاع ميکرد. او حزب اسلامی را تشکيل داد. اين حزب که درميان پشتونها قوی بود يکی از ‏نيروهای عمده جنبش مقاومت اسلامی شد و حکمتيار از مشهورترين جنگ ـ سالاران افغانستان . ‏‏«برهان الدين ربانی» که معتدل تر بود بعدها رئيس جمهور افغانستان شد و رهبر «اتحاد شمال» به ‏حساب ميآمد. او نام «جمعيت اسلامی» را برای گروه خود حفظ کرد و عمدتا از فارسی زبانان غير ‏پشتون عضوگيری کرد. هر دو جريان د رتبعيد و در انزوا بودند اما کودتای نطامی وبعد حمله ارتش ‏خارجی موقعيتشان را دگرگون کرد-‏ ‏

‏ مائوئيسم افغانی ‏ ‏‏
تنها نيروهای چپگرای افغانی که با کودتای ۱۹۷۸ حزب دمکراتيک خلق افغانستان و حمله ‏نظامی اتحاد جماهير شوروی مخالفت کردند، مائوئيستها بودند (۳۵). در دهه ۱۹۶۰ آنها بارها با ‏اسلامی ها رودرو شده بودند. يکی از ويژگيهای مائوئيستهای افغانی مخالفتشان با ناسيوناليسم پشتون ‏و برتری طلبی آن بود (۳۶). بسياری از رهبران اين جنبش از مناطقی بودند که اقليت مذهبی شيعه يا ‏ديگر اقليتهای قومی زندگی ميکنند. بسياری ازکارگران مقيم کابل هم از تاجيکها و هزاره‌ها بودند، و ‏فعاليت در ميان آنها برای مائوئيستها آسانترازحزب دمکراتيک خلق و اسلاميها بود (۳۷). در دهه ‏‏۱۹۷۰ کوشش کردند در ميان دهقانان فعاليت کنند اما در اين رابطه موفقيتی نداشتند. ‏‏
آنها کودتای سال ۱۹۷۸ را به مثابه انقلابی از بالا و تقلبی محکوم کردند و حمله نظامی شوروی را ‏عملی امپرياليستی دانستند. به همين دليل تعداد زيادی از آنها‎ ‎‏ قربانی کشتارهای دولتهای مدافع مسکو ‏شدند که از سال ۱۹۷۸ به قدرت رسيده بودند. اسلاميها غالب مائوئيستهايی را که به مناطق ‏روستايی فرار کرده بودند به قتل رساندند. به نظر ميرسد اکثر سازمانهای مائوئيستی تااوايل دهه ۸۰ ‏از بين رفته بودند. برخی مائوئيستها ، مثلا مدافعان «سازمان انقلابی کار افغانستان» موفق شدند ‏خارج از مرزهای اين کشور به حيات خود ادامه دهند (۳۸) و سازمان انقلابی زنان افغانستان (راوا) ‏که هم اکنون در اردوگاههای پناهدندگان افغان درپاکستان فعاليت گسترده دارد، هم با بنياد گرايی ‏اسلامی و هم با حمله نظامی روسيه مخالف بود و در نتيجه تعداد زيادی از فعالين اين سازمان جان ‏خود را از دست دادند. ‏

حمله نظامی و مقاومت ‏ ‏
‏ ‏«جهاد امروز برای دفاع از وطن نيست ، بلکه برای اسلام است. وطن تنها مشتی خاک ‏است»‏ ‎ ‎افغان‎ ‎اسلامی ۱۹۸۶ ‏
‏‏
‏ در سال ۱۹۷۹ اتحاد جماهير شوروی به خاک افغانستان حمله نظامی کرد تا رژيم حزب ‏دمکراتيک خلق افغانستان را از سرنگونی نجات دهد. دولت افغان قادر به مقابله با قيامهای روستايی ‏نبود و فرار ارتشيان اضمحلال تدريجی ارتش را به بار آورده بود. در حمله نظامی اتحاد جماهير ‏شوروی حفيظ الله امين و اکثر رهبری جناح خلق کشته شدند و روسها ببرک کارمل رهبر «پرچم» را ‏که توسط «خلقی» ها به تبعيد فرستاده شده بود به قدرت نشاندند. تا زمانی که روسها يک دهه بعد ‏بالاخره مجبور شدند افغانستان را ترک کنند، حدود يک ميليون افغان جان خود را از دست داده بودند. ‏اکثر آنها غير نظاميانی بودند که در بمباران هوايی ارتش روسيه (دراعمال سياست پاکسازی ) به قتل ‏رسيده بودند. ۵ مليون افغان به ايران و پاکستان پناهنده شده بودند و دو ميليون افغان ديگر درون ‏مرزهای افغانستان بی خانمان بودند.‏ ‏ ‏‏
هنگاميکه ارتش شوروی بالاخره در سال ۱۹۸۹ افغانستان را ترک کرد، اتحاد جماهير شوروی اولين ‏شکست نظامی پس از جنگ جهانی دوم را متحمل شده بود. بی‌شک تحقير ناشی از اين شکست در ‏سرنگونی کل دولت شوروی نقش مهمی داشت؛ شکستی که درظاهر، پيروزی مردم غالبا روستايی ‏در برابر يک ابرقدرت به حساب می آمد. همچنين يک پيروزی برای ايالات متحده آمريکا بود که ‏ميلياردها دلار خرج مسلح کردن نيروهای «مقاومت» درافغانستان کرده بود و بالاخره پيروزی ای ‏بود برای نيروهای اسلامی بين المللی که هم برخی از هزينه های جنگ را پرداخته بودند و هم حمايت ‏از آنرا سازمان داده بودند.‏ ‏
کمتر از يک دهه پس از آن، طالبان در پی يک جنگ داخلی و قومی خونين در افغانستان به ‏حکومت رسيدند. ايدئالهای اينان با ادعای «مدرنسيم» جنبش اسلامی در تضاد بود. در پی حملهء ‏صدام به کويت، اتحاد بين رهبران کشورهای عربی و مجاهدين جوان از هم گسسته بود. ايالات متحده ‏با همان نيروهای اسلامی که به تشکيل و بسيج آنها کمک کرده بود، هم اکنون درحال جنگ بود. ‏ ‏

قيامهای روستايی‏ ‏ ‏ در جريان اشغال افغانستان توسط نيروهای روس، گروههای تبعيدی اسلامی افغان، با همه ‏اختلافهايی که ميان خودشان وجود داشت، موفق شدند رهبری را از دست رهبران سنتی محلی خارج ‏کنند.‏ ‏
پس از کودتای ۱۹۷۸، قيام غير منتطره ای عليه دولت جديد پيش نيامده بود. اولين ‏درگيريهای نظامی درپی ورود اعضای حزب به مناطق روستايی پيش آمد. آنها با حمايت ارتش و ‏نيروهای مسلح آمده بودند اصلاحات ارضی را تحميل کنند، مدرسه بسازند و مدافعان «داوود خان» ‏را دستگير کنند. حزب هيچ سابقه فعاليت ميان دهقانان نداشت. سياستهای رفرم روستايی که پياده کرد ‏‏(تقسيم زمين، لغو بدهی روستاييان، از بين بردن شيربهای عروس، آموزش اجباری) از ديد دهقانان ‏دخالت خارجی بود که هدفی جز نابودی ساختارهای سنتی اجتماعی توسط تقويت قدرت دولت نداشت.‏ ‏ ‏‏
در نتيجه، اولين قيامها دفاع از «قوم» محلی (اهل ده يا همبستگی قومی و قبيله ای) عليه دخالت ‏نظامی دولت بود. درگيری نظامی روند سنتی جنگهای قبيله ای را دنبال ميکرد. پس از درگيری با ‏فعالين حزبی، روستاييان «مجاهد» ممکن بود به يک پست محلی دولتی حمله کنند. همينکه سرزمين ‏قوم محلی «آزاد» ميشد، درگيری به پايان ميرسيد.‏ ‏ ‏
‏ اما دولت انتقامجويی ميکرد: دستگيری، شکنجه و کشتارها رواج يافت و درگيری شدت پيدا کرد. ‏قيامها در مناطق غير پشتون چون «نورستان» و درميان «هزاره‌ها» شروع شد، يعنی مناطقی که تنها ‏در قرن گذشته تحت کنترل دولت مرکزی قرار گرفته بودند، قيام عليه رژيمی که به نظر ميرسيد در ‏آن عمدتا پشتون ها غالب هستند. پس از آن بود که اين درگيريها مناطق فارسی زبان و تاجيک زبان ‏شمال را دربرگرفت. در اواخر سال ۱۹۷۹ قيام به مناطق ايلاتی پشتون نيز رسيد.‏ ‏
‏ ‏ البته اين قيام ها در خدمت حفظ منافع مالکان زمين بود اما رهبران شورشها عمدتا چهره‌های ‏محلی (۴۱) و غالبا ملاها (۴۲) بودند که به سنت معمولی جهاد تدافعی، عليه اشغالگر اجنبی اقدام ‏ميکردند. زمينداران و خانها چندان فعال نبودند. بسياری فرار کرده بودند در حاليکه بقيه آرامش و ‏سازش را به قيام ترجيح ميدادند. نيروهای مسلح از اسلحه های به غارت برده شده يا اسلحه های ‏قديمی استفاده ميکردند و خود و فرماندهانشان متکی به کمک مادی اهالی محل (گاه با افزودن درآمد ‏از طريق قاچاق و يا ماليات ‌گيری برسر جاده ها) (۴۳) بودند. اما انتقامهای دولت و ادامه جنگ ‏اسلحه و پول بيشتر ميطلبيد. همين باعث شد که گروههای محلی به دنبال احزابی که در تبعيد تشکيل ‏شده بودند و منابع مالی خارجی آنها باشند. ‏ ‏

احزاب اسلامی ‏ ‏
پاکستان به منطور کنترل پناهندگانی که سيل وار وارد خاک کشورش ميشدند، دست به دامن ‏احزاب اسلامی شد که از سالهای ۱۹۷۰ در تبيعد بودند. اين احزاب دريافت کنندگان اصلی کمکهای ‏مالی شايانی شدند که از خارج سرازير بود. فرماندهان محلی، به منظور دستيابی به اسلحه و کمک ‏مالی راه وابستگی به يکی از اين احزاب را انتخاب کردند. با کمک پاکستان، حزب اسلامی و جمعيت ‏اسلامی به سرعت رهبری گروههای تبعيدی را از آن خود کردند . ‏
‏ برای اسلامی‌ها اين يک جنگ آزاديبخش ملی نبود بلکه مسئله مبارزه برای اسلام بود : «جهاد کنونی ‏نه برای وطن بلکه برای اسلام است. وطن تنها مشتی خاک است» (۴۴).‏ ‏
‏ ‏ کسانی که با اين هدف همسويی نداشتند ازجنبش کنار گذاشته شدند. پاکستان حاضر نشد ‏ناسوناليستهای سکولار پشتون (از گروه «ملت افغان») را به رسميت بشناسد. گروههای مائوئيست ‏خود مورد حمله جريانهای اسلامی قرارگرفتند. «خلقی» های مخالف دولت، اگرچه با نيروهای ‏مقاومت ارتباط داشتند اما کسی تشويقشان نکرد به آن بپيوندند. مشخصا مدافعان سلطنت و مدافعان ‏نظام قبلی، اگرچه در ميان پناهندگان از حمايت گسترده‌ای برخوردار بودند، عمدتا منزوی ماندند. ‏پاکستان از ورود اعضای خانواده سلطنتی به خاک اين کشور جلوگيری کرد. کوششهای متعدد برای ‏برگزاری «لويا جرگه» با سلطه سنتی ها به علت اختلافات گروهی و مخالفت پاکستان به جايی نرسيد ‏‏(۴۵). پاکستان ۷ گروه تبعيدی سنی را به رسميت ميشناخت و ميان آنها پول و سلاح هايی را که از ‏ايالات متحده و عربستان سعودی ميگرفت پخش ميکرد. کليه فرماندهان محلی برای گرفتن کمک بايد ‏به يکی از اين جريانها وابسته ميشدند. سه گروه که «سنتی» يا «معتدل» به حساب می آمدند مدافع ‏برگشت به دوران پيش از داوود خان بودند، و اين عمدتا به معنی برگشت شاه بود. چهارگروه ‏‏«بنيادگرا» يا «اسلاميست» بودند که با بازگشت سلطنت مخالف بوده خواهان تشکيل دولت اسلامی ‏بودند. گروههای اسلاميست ، خصوصا حزب حکمتيار بخش اصلی کمک های مالی خارجی را از آن ‏خود کرده بودند (۴۶). در نتيجه موقعيت گروههای سنتی و سلطنت طلب افت کرد و گروههای ‏اسلاميست روز به روز قويتر شدند (۴۷). ‏
‏ «مجاهدين» خارجی که برای کمک به مجاهدين افغان ميآمدند نيز متحد گروههای اسلاميست بودند. ‏ابتکار استفاده از داوطلبان غير افغان در جهاد، فکر نيروهای افغان نبود ، بلکه سعودی ها و اخوان ‏المسلمين و پاکستانی ها (جماعت اسلامی) اين نظر را به پيش ميبردند و سازمان جاسوسی ايالات ‏متحده (سيا) از اين ابتکار شديدا حمايت ميکرد. حدود ۳۵۰۰۰ مجاهد خارجی در کنار مجاهدين افغان ‏با ارتش شوروی ميجنگيدند و پس از خروج ارتش شوروی بسياری ديگر به افغانستان آمدند تا ‏‏«درس» بخوانند يا از مجاهدين حمايت کنند. ‏ ‏ ‏‏

دوستان خارجی ‏ ‏
جنگ افغانستان جنگ «به واسطه» بين دو ابر قدرت بود. تا اويل دهه ۱۹۸۰، بين ۱۰۰ تا ‏‏۱۵۰هزار نيروهای ارتش شوروی درافغانستان مستقر بودند، تعدادی به مراتب بالاتر از ارتش افغان ‏که بيش از ۳۰۰۰۰ سرباز نداشت. هزاران مشاور سياسی و نظامی شوروی دولت و ارتش را ‏ميگرداندند، گاهی با کمک اعضای حزب توده ايران. در اوايل دهه‏ ‏۸۰ ، جنگ افغانستان سالی ۵ ميليارد دلار برای اتحاد جماهيرشوروی خرج داشت. (۴۹) ‏کمک مالی ايالات متحده به مجاهدين افغان از ۳۰ ميليون دلار به ۶۰۰ ميليون دلار در سال در اواسط ‏دهه ۱۹۸۰ افزايش يافت و سعوديها اين مبلغ را دوبرابر کردند (۵۰).‏ ‏
‏ ‏ کمک مالی اتحاد جماهير شوروی به افغانستان مستقيما به حزب ودولت ميرسيد. کمک ايالات ‏متحده به مخالفان دولت غيرمستقيم بود. از يک طرف کمک ايالات متحده از طريق پاکستان پخش ‏ميشد و از طرف ديگر عربستان سعودی قبول کرده بود در ازای هر دلار کمک آمريکا، يک دلار ‏بپردازد و عربستان سعودی شبکه ويژه خود را برای پخش کمک مالی و گسيل داوطلبان خارجی در ‏اختيار داشت. هر دو رژيم طرح‌های خاص خود را دنبال ميکردند. طرح‌هايی که بر آينده افغانستان ‏تاثيرمستقيم گذاشت ولی گروههای اسلاميست پشتون از کمک هر دو رژيم بهره ميبردند. ‏‏
از آغاز جنگ، پاکستان امکان تشکيل دولت متحد خود را در افغانستان بررسی ميکرد، دولتی که ‏بتواند مسئله پشتون را يکبار برای هميشه حل کند و «عمق استراژيک» به دعوای پاکستان با هند بدهد ‏‏(۵۱) . در نتيجه پاکستان هم علاقه ای به سلطنت طلبان و نيروهای سکولار پشتون نداشت چرا که ‏اين گروهها در گذشته مدافع شکلگيری «پشتونستان» متحد در افغانستان بودند. پاکستان اگرچه کمک ‏مالی را به ۷ گروه مختلف تقسيم ميکرد ولی علاقه ای به تشکيل جبهه واحد درون مرزهايش (از نوع ‏سازمان آزادی بخش فلسطين به رهبری عرفات) نداشت. مديريت « خدمات متبادل اطلاعاتی» ‏مواظب بود که عمدهء کمکهای مالی و نظامی به گروه حکمتيار برسد.‏ ‏
عربستان سعودی از مسئله افغانستان استفاده کرد تا ادعای رهبری خود را بر جهان اسلام ‏خصوصا پس از انقلاب اسلامی ايران تکرار کند. عربستان در جهت دادن به مبارزات جوانان ‏مسلمان عليه شوروی (به جای ايالات متحده) نقش مهمی داشت (۵۲). يکی ديگر از اهداف مهم ‏ايالات متحده محدود کردن نفوذ ايران در جهان اسلام بود. پول عربستان سعودی عمدتا به جريانهايی ‏تقسيم ميشد که ديدگاه قوی «وهابی» ضد شيعه داشتند. البته کمک عربستان سعودی به گروه حکمتيار ‏هم ميرسيد چرا که گروه او سکتاريسم خاصی عليه گروههای غيرسنی داشت. سعودی ها همچنين ‏خرج تشکيل مدرسه های اسلامی برای پناهندگان داخل و خارج از مرزهای افغانستان را ميپرداختند. ‏گروه طالبان از اين مدارس نشات گرفتند. در نتيجهء اين وقايع، ايران از مجاهدين افغان ايزوله شد و ‏کمکهای مالی خود را تنها به گروههای شيعه ميپرداخت و حتی وقتی از اين گروهها ناراضی ميشد، ‏سازمانهای مطيع خود را تشکيل ميداد. ‏ ‏

جنگ‎ ‎داخلی ‏ ‏
وقتی ايالات متحده مجاهدين افغان را به موشکهای «ستينگر» مسلح کرد واين گروهها کنترل ‏نظامی هوايی را بدست آوردند، شکست اتحاد جماهير شوروی آغاز شد. علاوه بر اين برخی گروهها ‏چون احمد شاه مسعود اشکال جديد جنگ چريکی را جايگزين جنگهای سنتی کردند و اين هم در ‏پيروزی نظامی نهايی نقش داشت (۵۳). با اينهمه وقتی نيروهای نظامی اتحاد جماهير شوروی ‏افغانستان را ترک کردند مجاهدين هنوز حتی يک شهر عمده يا شهرک را در افغانستان به کنترل خود ‏در نياورده بودند. اينها همه همچنان زير کنترل نجيب‌الله و مدافعانش در حزب وطن بودند. ‏
‏ حزب وطن نام جديد حزب دمکراتيک خلق افغانستان بود که با ديد «آشتی ملی» نام خود را تغيير داده ‏بود اما همچنان پول و کمک نظامی اش از روسيه ميآمد. ‏
‏ اگرچه مجاهدين افغان آماده جنگ سنتی نبودند، پاکستانيها علاقه‌ی زيادی داشتند شهرهای ‏افغانستان را بدست آورند تا نفوذ خود را در آنها پياده کنند. اما کوششهای مديريت خدمات متبادل ‏اطلاعاتی (‏ISI‏) برای فشار آوردن به مجاهدين برای تسخير شهرها به فاجعه انجاميد. در جلال آباد، ‏مجاهدين ۱۰۰۰۰ نفر از دست دادند، که بالاترين رقم تلفات يک درگيری در جنگ بود. بالاخره در ‏آوريل ۱۹۹۲، جمعيت اسلامی احمد شاه مسعود که عمدتا تاجيک بودند، در اتحاد با ازبکهای گروه ‏‏«دستم» و «هزاره» ها، کابل را به تسخير خود درآوردند. ‏
‏ به رغم پيچيدگی مسئله قومی در افغانستان، قوميت در تاريخ اين کشور تعيين کننده نبوده و ‏الزاما اساس و پايهء اقدامات سياسی به شمار نميرفته است. اما تسخير کابل پروسه جدايی و خصومت ميان ‏گروههای مجاهدين را وارد مرحلهء جديدی کرد که به جنگ داخلی انجاميد. زمينه های اين جنگ ‏داخلی در دوره جنگ با روسيه شکل گرفته بود.‏ ‏
‏ طی جنگ تغييرات اساسی درتوازن قوا بين گروههای قومی شکل گرفته بود. قيام در مناطق ‏غير پشتون آغاز شده بود. در طی جنگ، اين گروهها ( تاجيکها يا سنی‌های فارسی زبان، ازبکها و ‏هزاره ها) توانايی سياسی و نظامی خودرا نشان داده بودند. پشتون ها به مراتب پراکنده تر بودند (عده ‏ای مدافع سلطنت، عده ای مدافع گروههای اسلامی) (۵۴). پس از تسخير کابل توسط احمد شاه ‏مسعود، حکمتيار و سياف با کمک نظامی و مالی عربستان و پاکستان شهر کابل را محاصره کردند تا ‏جمعيت اسلامی مسعود را از قدرت برکنار کنند. پشتونها اين شرايط را با جنگ سال ۱۹۲۹ مقايسه ‏ميکردند. طی سه سال جنگ داخلی ۵۰۰۰۰ نفردر کابل کشته شدند، اکثر آنها قربانی بمبارانهای ‏هوايی گروه حکمتيار بودند. صدها نفر در درگيريهای قومی که در آن همه گروهها شرکت داشتند ( ‏از پشتونها تا جميعت اسلامی تا هزاره ها) جان خود را از دست دادند.‏ ‏
اما پاکستان دلايل جديدی برای تسريع پيروزی متحدين وابسته به خود داشت. با فروپاشی ‏اتحاد جماهير شوروی در سال ۱۹۹۱ جمهوری‌های جديد التاسيس آسيای ميانه امکان آنرا پيداکرده ‏بودند تا نفت و گاز خود را از جنوب به آبهای بين المللی برسانند و روسيه را کناربگذارند. ايالات ‏متحده کشيدن لوله از خاک ايران را وتو کرده بود و يک کمپانی آمريکايی ‏UNOCAL‏ از همان ‏موقع، لوله کشی از طريق افغانستان و خاک پاکستان را طرح ريزی کرده بود. علاوه براين، پاکستان ‏ميخواست راههای بازرگانی را بين اين جمهوريها باز کند و نميخواست جنگ سالاران منطقه با ‏استقرار «باج مافيايی» قانونی يا غير قانونی برحمل و نقل، اين موقعيت را به خطر اندازند. هر دو ‏هدف، ايجاب ميکرد که صلح وامنيت در افغانستان برقرار شود. از اين رو پاکستان مخالف جنگ ‏داخلی بود.‏ ‏
ناتوانی حکمتيار در تسخير کابل باعث شد حامی اصلی او پاکستان از او سلب اميد کند. در ‏عوض، آنها ( پاکستانيها ) متوجه شکلگيری گروه جديدی از ميليتانتهای مسلمان شدند که رهبری آنها ‏با اعضای سابق مجاهدين بود. خودشان عمدتا از درانی های پشتون بودند و هم با حکمتيار و هم با ‏ربانی خصومت داشتند. پايگاهشان درميان دانشجويان پشتون مدارس اسلامی در مرز افغنستان و ‏پاکستان بود. اين ها «طالبان» بودند. ‏
پاکستان کمکهای همه جانبه ای به اين جريان رساند: پول، ‏اسلحه، عضوگيری از رهبران سابق مجاهدين و افسران سابق «خلقی» برای آموزش نظامی و طرح ‏ريزی عمليات نظامی (۵۶). در مدت دو سال، نيروهای کاملا مسلح طالبان که از کمک مالی بيدريغ ‏برخوردار بودند، تمام افغانستان را تحت کنترل خود درآوردند. طالبان از نارضايتی مردم از دست ‏جنگ سالاران استفاده کردند برخی از آنان راشکست دادند و سکوت برخی ديگر را با پول خريدند. ‏در سپتامبر ۱۹۹۶ طالبان کابل را به تسخير خود درآوردند.‏ ‏
‏ ‏ اين پيروزی، «انتقام پشتونها» (۵۷) بررقبای غيرپشتونشان بود و موفقيتی برای پاکستان به شمار ‏ميرفت.اما پيروزی کامل نبود چرا که احمد شاه مسعود و اتحادی از نيروهای غير پشتون توانستند ‏درشمال افغانستان باقی بمانند. ايالات متحده در آغاز از به قدرت رسيدن طالبان استقبال کرد چرا که ‏موضع ضد ايرانی آنها مطلوب بود و امنيت لازم را برای شروع کار ساختمان لوله گاز و نفت شرکت ‏آمريکايی امکان پذيرميکردند (۵۸). ايالات متحده هيچ «مسئله مورد اختلافی» در اسلام طالبان ‏نميديد. تنها پس از آنکه ايالات متحده متوجه شد اقتصاد طالبان بر پايه صدور مواد مخدر استوار است ‏واينکه آنها بن لادن را مخفی کرده اند، خانم آلبرايت (وزير خارجه کلينتون) کشف کرد که‎ ‎‏ طالبان ‏زنان را خوار و پست می شمارند (۵۹).‏‎ ‎ ‏‏

‏ سنتی يا اسلامگرا؟ ‏ ‏
در سالهای ۱۹۸۰ ارتش شوروی عمدتا شهرها را تحت سلطه خود داشت و درگيری عمدتا ‏در مناطق روستايی بود. غالبا روستاييان بودند که جان خود را از دست ميدادند. پيروزی مجاهدين تا ‏حدی پيروزی دهقانان بر شهرنشينها بود. اما پيروزی طالبان و سياستهای تبليغ شدهء آنها چون حجاب ‏اجباری زنان، زندانی کردن آنها درخانه، جلوگيری از ‏ مدرسه رفتن دختران، بريدن دست دزد، منع موسيقی يا هوا کردن بادبادک ، نشانه های ‏پيروزی اسلام سنتی دهقانی بر شهر نبود.‏ ‏ ‏
‏ طالبان خود از سنت گرايی بريده بودند. مهمترين نمود آن مخالفتشان با سلطنت و اشرافيت قديمی بود، ‏در حاليکه نيروهای سنتی از سلطنت طلبان دفاع ميکردند چرا که اينان مدافع دولتی حداقل بودند. ‏افغانستان سنتی هميشه نسبت به اقليتهای قومی و مذهبی (مسلمان و غير مسلمان) تسامح بيشتری ‏داشت اما وهابيها هميشه دقيقا به خاطر تحمل کم و سختگيری شان نسبت به اقليتها محبوبيتی نداشتند. ‏طالبان با شيعه ها و تصوف سنی خصومت داشتند. به عنوان پشتون های شونيست، گاه سعی ميکردند ‏مانع فارسی صحبت کردن مردم شوند. اگرچه «هزاره ايها» هميشه مورد ستم و توهين قرارگرفته ‏بودند، اما نوع قوم کشی که در سال ۱۹۸۹ در مزار شريف صورت گرفت در تاريخ افغانستان ‏بيسابقه بود. همچنين پوشيدن برقع، حتی در مناطق روستايی، يک سنت افغانی نيست (۶۰). اين امر ‏در جوامع سنتی پدرسالار ريشه در خانواده دارد، و کتک زدن دختران جوان توسط طالبان در ملأ ‏عام (به دليل بد حجابی يا پوشش نامناسب) گاه خشم و اعتراض خشونت‏‎ ‎بارمردان خانواده شان را ‏برمی انگيخت.‏ ‏ ‏
‏ اسلام طالبان زاييده ی جامعه سنتی نبود بلکه پديده ای بود ناشی از تربيت در اردوگاههای ‏پناهندگی پاکستان. در آنجا اين جماعت در مدارسی دينی درس ميآموختند که ترکيبی از اسلام ‏پاکستانی دئوباندی و وهابيسم سعودی را ترويج ميکردند. آميزه ای سختگرا و بی انعطاف از اسلام که ‏بر بازگشت به کتب مقدس و برپايی دولت اسلامی خالص تاکيد داشت. در افغانستان اين اسلام به ‏نيرويی تفرقه افکن ( و نه متحد کننده) تبديل شد. در موارد بالا و نيز در تعريف از اسلام اتفاق‎ ‎نظری ‏بين طالبان و بن لادن وجود داشت. ‏ ‏

انشعابهای اسلام گرايی ‏ ‏
‏ اگر شکست روسيه در سال ۱۹۸۹ بزرگترين پيروزی اسلاميها بود، بايد گفت پس از آن ‏پيروزی چندانی نداشته اند. وحدت اسلامی روز ۲ اوت ۱۹۹۰ زمانيکه صدام حسين به کويت حمله ‏کرد درهم شکسته شد(۶۱). اين مسئله همراه با پاسخ نظامی ايالات متحده، ديدگاههای سياسی در ‏سراسر خاورميانه را قطب بندی کرد. از يک طرف، عربستان سعودی نه تنها از ايالات متحده ‏حمايت کرد بلکه به ارتش آمريکا اجازه داد از خاک عربستان برای حمله به عراق استفاده کند. از ‏طرف ديگر سربازان قديمی جنگ افغانستان بيش از پيش ضد غرب شده بودند و با حکومتهای عرب ‏نيز اختلاف داشتند. اما غالبا نوعی محافظه کاری اجتماعی و ايديولوژيک داشتند که باعث ميشد بيشتر ‏بر اخلاقيات فردی، حفظ خلوص اسلامی و پيروی از شريعت تاکيد داشته باشند تا بر تدوين برنامه ‏اجتماعی اقتصادی راديکال. در دهه ۱۹۹۰ اين سربازان قديمی در بوسنی، الجزاير و مصر دخالت ‏کردند بدون آنکه درهيچيک از اين مناطق ماندگار شوند. اقدامات حيرت انگيزشان آنها را از نسل ‏جوانی که بيشتر مدافع اصلاحات تدريجی و دخالت عمومی (۶۲) بود منزوی ميکرد. البته تاثيرات ‏سياسی اين برخورد تدريجی هم هنوز مشهود نيست.‏ ‏ ‏
‏ تنها جايی که طرفداران بن لادن، که غالبا از طبقه متوسط بودند، توانستند پناهی پيدا کنند در ميان ‏فرزندان روستاييان فقيری بود که در اردوگاههای پناهندگان افغانی بزرگ شده بودند. با تشويق ‏پاکستان، آنها در ماه مه ۱۹۹۶ به افغانستان برگشتند و برای پاکستان در جنگ کشمير و برای طالبان ‏عليه «اتحاد شمال» جنگيدند. در افغانستان اين جمع سازمان اطلاعات و پليس مذهبی ( وزارت امر به ‏معروف و نهی از منکر) را اداره ميکردند. آنها يا به علت توانايی شان يا به دليل باجی که ميپرداختند ‏بيش از پيش ميان رهبری طالبان جا بازکردند و درسياست خارجی و دفاع نفوذ پيدا کردند. آنها از ‏اينکه محبوبيتی عام حتی در بين طالبان داشته باشند دور بودند. در ماههای قبل از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ ‏طالبان حتی در سطح رهبری به دو جناح، يکی ملی گرا که قصدش بازسازی کشور بود و ديگری ‏غير ملی گرا که بيش از پيش ديدگاه های انترناسيوناليستی بن لادن را مپذيرفت تقسيم شدند. ‏ ‏

پس از طالبان ‏ ‏
سرنگونی طالبان در نتيجهء حمله نظامی گستردهء ايالات متحده، کم شدن محبوبيتشان در ‏ميان مردم عادی و قطع ناگهانی کمک نظامی پاکستان رخ داد؛ کمکی که قدرت طالبان بر پايه آن ‏استوار بود۰ آينده افغانستان تا حد زيادی به تحول نقش سياسی ـ نظامی ايالات متحده در آسيای ‏مرکزی و خاور ميانه مربوط ميشود و امکان دارد که اين کشور به موقعيت حاشيه ای خود برگردد. ‏اما واضح است که پس از دو دهه جنگ، و اکنون بمباران گسترده امريکا، دو منبع قدرت و ثروت در ‏افغانستان پس از طالبان وجود خواهد داشت: کمک مالی غرب و مواد مخدر. ‏
‏ افغانستان پس از طالبان نه الزاما دمکراتيک و نه از نظر اجتماعی مترقی خواهد بود. در لويا ‏جرگه ای که رژيم جديد به سنت افغانها، فراخواند نمايندگان مدافع غرب در خانواده های اشرافی ‏قديمی با کرزای و شاه به مثابه رهبران سمبليک آن، سلطه داشتند. اين تجمع همچنين تعداد زيادی از ‏جنگ سالاران از سراسر کشور خصوصا اتحاد شمال را در بر داشت.‏ ‏ ‏‏
زير نفوذ برخی سازمانهای ياری رسانی غير دولتی غربی ، قطره‌هايی از کمک غرب ممکن است به ‏بخشهايی از جمعيت افغانستان که عمدتا در روستاها زندگی ميکنند، برسد. اما تمرکز کمک غرب و ‏آزانسهای رسمی درکابل، بيش از پيش به فاصله بين پايتخت ومناطق فقير روستايی خواهد افزود. با ‏به قدرت رسيدن اشراف قديمی و تکرار روشهای سنتی فساد مالی به منظور کسب ثروتهای عظيم در ‏جيب خودشان و معدودی کارگزارانشان در ميان نخبگان درس‌خوانده شهر نشين، کارهای درآمد پايين ‏برای باقی شهروندان خواهد ماند. مخالفت و درگيری روستاييان با چنين حکومتی اجتناب ناپذير ‏است۰‏ ‏
اقتصاد مواد مخدر همچنين در برابر تمرکز قدرت دولتی مقاومت ميکند، حتی اگر دولت و ‏سياست مداران از اين بخش بهره مالی ببرند و حتی اگر جنگ سالاران همزمان از کمک خارجی و ‏مشارکت در تجارت مواد مخدر بهره مند شوند. اقتصاد مواد مخدر بازتوليد نظام سنتی قدرت پراکنده ‏را ميطلبد. نظامی که درآن قاچاقچيان مواد مخدر جنگ سالاران از نوع جديد ميشوند. کسانی که ‏‏«محلی عمل ميکنند اما جهانی فکر ميکنند» . اين مسئله اکنون شامل ايران و پاکستان وديگر ‏جمهوری های آسيای مرکزی نيز هست. مقاومت عليه هر کوشش ايالات متحده برای آغاز جنگ با ‏مواد مخدر، درافغانستان، با تکرار مدل آمريکای جنوبی به سرعت سياسی خواهد شد.‏ حتی در منطقه ای که قدرت سياسی ايالات متحده به تازگی هژمونی بدست آورده است ، ‏ديری نخواهد گذشت که يک طبقه حاکم افغانی که با کمک مالی غرب به قدرت رسيده با چالش های ‏جدی در سطح داخلی و منطقه‎ ‎ای روبرو شود.‏‎ ‎‎ ‏
يادداشت: نشريه کرتيک وابسته به انستيتوی مطالعات مربوط به شوروی ‏‎ Institute for ‎Soviet Studies‏ در دانشگاه گلاسکو (انگليس) از سال ۱۹۷۴ منتشر شده است و از همکاری چهره ‏های شناخته شده چپ جهانی به عنوان عضو يا مشاور تحريريه برخوردار بوده است. ‏ ‏‏


‎1.‎ Mountstuart Elphinstone, An Account of the Kingdom of Caubul, Oxford University Press, ‎‎1972, first published 1815, vol 1, p 200.‎ ‎‏
2.‎ Michael Barry, Le Royaume de l'Insolence: L'Afghanistan 1504-2001, Paris, Flammarion, ‎‎2002, first edition 1984, p 154.‎ ‎‏
3.‎ Vartan Gregorian, The Formation of Modern Afghanistan, Stanford University Press, ‎‎1969, pp 46 ff.‎ ‎‏
‏4.‎ Divisions which were lamented by the seventeenth century warrior poet Khushal Khan Khattak:‎ ‎"More skilled in the swords are the Pathans than the Moghals,‎ Would only more intelligence was theirs,‎ Were the tribes but of agreement amongst themselves,‎ Emperors would prefer to bow before them."‎ Quoted in Gregorian, The Emergence of Modern Afghanistan, op cit., p 43.‎‏ ‏And also noted, this ‎time rather less prosaically, by a British general in the nineteenth century:‎ ‎"The nation consists of a mere collection of tribes, of unequal power and with divergent habits, ‎which are held together, more or less closely, according to the personal character of the chief who ‎rules them. The feeling of patriotism as known in Europe, cannot exist among Afghans, for there ‎is no common country."‎ Sir Henry Rawlinson, Britain and Russia in the East, London, John Murray, DATE, p 355.‎ ‎‏
5.‎ ‎"For the consolidation of his powers at home he (the king) relies in great measure on the ‎effects of his foreign wars." Elphinstone, An Account of the Kingdom of Caubul, vol 2, DATE, p ‎‎283.‎ ‎‏
6.‎ according to Yuri Gankovsky, "The Durrani Empire", in Afghanistan: Past and Present, ‎Moscow, 1981, p 88.‎ ‎‏
7.‎ ‎"From their conversation, one would think that the whole people, from the king to the lowest, ‎was always occupied in holy reflections." Elphinstone, op cit., PAGE No ‎‏
8.‎ Oliver Roy, Islam and Resistance in Afghanistan, Cambridge University Press, 1986, p 59.‎ ‎‏
9.‎ Michael Barry, op cit., p 156.‎ ‎‏
10.‎ Louis Dupree, Afghanistan, Princeton University Press, 1980, first published 1973, p 422. ‎According to Sir Thomas Holdich, head of the Russo-Afghan Border Commission: "we have ‎contributed much to give a national unity to that nebulous community which we call ‎Afghanistan...by drawing a boundary all round it and elevating it to the position of a buffer state ‎between England and Russia."‎ ‎‏
11.‎ Rob Hager in Richard Tapper (ed), The Conflict of Tribe and State in Iran and Afghanista, ‎Croon Helm, 1983 p 102.‎ ‎‏
12.‎ all these figures are guestimates, and are the subject of conflicting definitions and claims.‎ ‎‏
13.‎ William Vogelsang, The Afghans, Blackwell, 2002, p 16 ff.‎ ‎‏
14.‎ M. Nazif Shahrani, "Responses to the Saur Revolution in Badakshan", in M. Nazif Shahrani ‎and Robert Canfield (eds), Revolutions and Rebellions in Afghanistan: Anthropological ‎Perspectives, University of California, 1984, p 143.‎ ‎‏
15.‎ Frederik Barth, Political Leadership Among the Swat Pathans, London, The Athlone Press, ‎‎1998, first published 1959, p 133.‎ ‎‏
16.‎ Carlton Coon compares these "lands of insolence" to those of the Kurds and the Berbers: ‎Caravan: The Story of the Middle East, London, Jonathon Cape, 1951, pp 295-323.‎ ‎‏
17.‎ cf the analysis in Barry, op cit., p 96 ff.‎ ‎‏
18.‎ Cf Roy, op cit., 1986, p 10 ff.‎ ‎‏
19.‎ Leon Poullada, Reform and Rebellion in Afghanistan, 1919-1929, Cornell University Press, ‎‎1973.‎ ‎‏
20.‎ Dupree, op cit., p 477.‎ ‎‏
21.‎ Maxwell Fry, The Afghan Economy, Leiden, E.J.Brill, 1974, p 12. This officially ‎commissioned report diplomatically notes the "absence of general support for development ‎efforts" (p 215).‎ ‎‏
22.‎ cf Oliver Roy, "The Origins of the Afghan Communist Party", Central Asian Survey, vol 7, ‎number 2/3, 1988, pp 41-57.‎ ‎‏
23.‎ quoted in HŽlne Carrre d'Encausse and Stuart R. Schram (eds), Marxism and Asia, Allen ‎Lane, p 186.‎ ‎‏
24.‎ from the PDPA's Platform, 1965, in Anthony Arnold, Afghanistan's Two Party Communism: ‎Parcham and Khalq, California, Hoover Press, 1983, pp 137-148.‎ ‎‏
25.‎ Quoted in Hafizullah Emadi, State, Revolution and Superpowers in Afghanistan, Praeger, ‎‎1990, p 80.‎ ‎‏
26.‎ Kabul Times, 14-4-79, quoted in, Roy, op cit., 1986 p 85.‎ ‎‏
27.‎ The Muslim Brotherhood had been set up in the late 1920s and demanded the setting up of an ‎Islamic state to apply the sharia: "The Koran is our constitution". cf Gilles Kepel , Jihad: the ‎Trail of Political Islam, I. B. Taurus, 2002, p 27 ff.‎ ‎‏
28.‎ Roy, op cit., 1986, chapter 4, and David B. Edwards, Before Taliban: Genealogies of the ‎Afghan Jihad, University of California Press, 2002, ch 6.‎ ‎‏
29.‎ in the West these movements are often labelled "fundamentalist", which is misleading and ‎obscure their originality, since fundamentalist movements demanding a "return to the texts" and ‎the rigid application of sharia have existed throughout the history of Islam.‎ ‎‏
30.‎ Olivier Roy, The Failure of Political Islam, I. B. Taurus, 1994, pp 50-52.‎ ‎‏
31.‎ Cf INITIAL Rubin, The Fragmentation of Afghanistan, DATE, pp 90-98.‎ ‎‏
32.‎ cf Asta Olesen, Islam and Politics in Afghanistan, Curzon Press, 1995, p 239.‎ ‎‏
33.‎ From the programme of the Hezb-I Islami quoted in Rubin The Fragmentation of ‎Afghanistan p 88‎ ‎‏
34.‎ from the programme of Hezb-I Islami, quoted in Barry, op cit., p 79.‎ ‎‏
35.‎ Emadi, State, Revolution and superpowers in Afghanistan, p 103 ff.‎ ‎‏
36.‎ Dupree, op cit., p 616.‎ ‎‏
د37.‎ cf Raja Anwar, The Tragedy of Afghanistan, Verso, 1988, p 58.‎ ‎‏
38.‎ Interviews with the ALRO can be found on the website of the Labour Party of Pakistan, ‎www.labourpakistan.org ‎‏
39.‎ www.rawa.org ‎‏
40.‎ cf Roy, op cit., p 106.‎ ‎‏
41.‎ cf M. Nazif Shahrani , "Introduction", in Shahrani and Canfield (eds) Revolutions and ‎Rebellions in Afghanistan, p 50.‎ ‎‏
42.‎ M. Hassan Karkar, Afghanistan: the Soviet Invasion and the Afghan Response 1979-1982, ‎University of California Press, 1995, p 138 ff.‎ ‎‏
43.‎ Rubin, op cit., DATE, p. 186.‎ ‎‏
44.‎ Quoted in Olesen, op cit., p 288.‎ ‎‏
45.‎ Karkar, Afghanistan: the Soviet Invasion and the Afghan Response 1979-1982, DATE, p 97.‎ ‎‏
46.‎ according to a former brigadier of the I.S.I., Mohammad Yousaf (with Mark Adkin), The ‎Bear Trap, Leo Cooper, 1992, p105. Yousaf undoubtedly underestimates the amount of money ‎Hekmatyar received.‎ ‎‏
47.‎ Roy, op cit., p 129‎ ‎‏
48.‎ Olivier Roy, quoted in Ahmed Rashid, Taliban: Islam, Oil and the New Great Game in ‎Central Asia, I. B Tauris, 2000, p 130.‎ ‎‏
49.‎ Rubin, op cit., DATE, p 109.‎ ‎‏
50.‎ Rubin, op cit. DATE, p 196.‎ ‎‏
51.‎ Rashid, op cit., 2000, p186.‎ ‎‏
52.‎ Anwar-ul-haq Ahady, "Saudi Arabia, Iran and the Conflict in Afghanistan", in " in William ‎Maley (ed), Fundamentalism Reborn?: Afghanistan and the Taliban, Hurst, 1998 p 118.‎ ‎‏
53.‎ Roy, op cit., 1986, p 181.‎ ‎‏
54.‎ Barry, op cit., 1973, pp 386-7.‎ ‎‏
55.‎ Rashid, Taliban, op cit., 2000, p190.‎ ‎‏
56.‎ Anthony Davis, "How the Taliban Became a Military Force, in Maley (ed), op cit., pp 68-69.‎ ‎‏
57.‎ Oliver Roy in Maley, op cit., 1998, p 208‎ ‎‏
58.‎ Rashid, op cit., 2000, p 64‎ ‎‏
59.‎ Richard Mackenzie, "The United states and the Taliban" in Maley (ed), op cit., 1998, p 90.‎ ‎‏
60.‎ Nancy Hatch Dupree, "Women Under the Taliban", in Maley (ed), op cit., 1998, p 160.‎ ‎‏
61.‎ Kepel, op cit., 2002, p 10.‎ ‎‏
62.‎ Salwa Ismail, Rethinking Islamist Politics: Culture, the State ad Islamism, I. B. Tauris, 2002‎ ‎‏
63.‎ Cf Marc W. Herold "Karzai & Associates Trickle Down Reconstruction" ‎http://cursor.org/storries/karzai.htm ‎‏
64.‎ Mark Duffield, Global Governance and the New Wars, Zed Books, 2001, p 175. Jonathan ‎Goodhand, "From Holy War to Opium War? A Case Study of the Opium Economy in North ‎Eastern Afghanistan", in Central Asian Survey, Vol 19, No 2, 2000, p 278.‎