شرح‌حال شهدای سازمان پیکار-​ بخش ششم

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

به خانواده‌های به‌خاک‌افتادگان، دوستان و رفقا:

مجموعۀ اول

مجموعۀ دوم

مجموعۀ سوم

مجموعۀ چهارم

مجموعۀ پنجم

شرح‌حال شهدای سازمان پیکار- مجموعۀ ششم:


۲۵۱- عباس زارع
رفيق عباس زارع که در ارتباط با سازمان پیکار فعالیت می‌کرد در سال ۱۳۶۰ دستگير و در كشتار عام انقلابيون در شهريور سال ۱۳۶۷ در زندان اوين حلق‌آويز شد. او احتمالاً از رفقای جنگ‌زدۀ آبادانی بود. متأسفانه از این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.


۲۵۲- مجتبی زرگریZargari-Mojtaba.jpg
با استفاده از نشریۀ پيكار ۱۱۸، دوشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۶۰
رفیق مجتبی زرگری، پاسداری که با پذیرش مارکسیسم ــ لنینیسم به سازمان پیکار پیوست. مجتبی سال ۱۳۳۷ در یکی از شهرهای آذربایجان در یک خانوادۀ زحمت‌کش به ‌دنیا آمد. دوران تحصیل ابتدایی خود را در هم‌آنجا گذراند و سپس همراه خانواده برای ادامۀ تحصیل به تهران آمد. سال ۱۳۵۶ در مدرسه عالی بازرگانی قبول شد و همراه با آغاز جنبش انقلابی مردم در سال ۱۳۵۷ فعالانه در تظاهرات، اعتصابات و اعتراضات توده‌ای شرکت کرد.


سال ۱۳۵۷ به‌علت عقاید مذهبی و شور‌و‌شوق انقلابی به سپاه پاسداران پیوست، اما کینۀ طبقاتی‌اش به نظام سرمایه‌داری باعث شد که خیلی زود به ماهیت سرکوبگرانۀ سپاه پاسداران پی‌ببرد. سال ۱۳۵۸ در ارتباط با رفقای هم‌رزمش در دانشکده با مارکسیسم ــ لنینیسم آشنا شد و آن را به‌عنوان علم رهایی طبقۀ کارگر پذیرفت. شب‌ها بر روی دیوارها به نوشتن شعارهای انقلابی و پخش اعلامیه‌های کمونیستی می‌پرداخت و بالاخره از سپاه پاسداران بیرون آمد. مجتبی در این سال با جمع "دانشجویان مبارز" دانشکده همکاری می‌کرد و در اردیبهشت ۱۳۵۹ با تشکیلات "وحدت انقلابی برای آزادی طبقه کارگر" به فعالیت پرداخت و خیلی سریع از افراد فعال تشکیلات شد. رفیق مجتبی بارها از طرف پاسداران مزدور سرمایه دستگیر شد. یکی از این دستگیری‌ها در رابطه با تصرف خوابگاه‌های دانشجویی بود که او همراه سایر رفقایش دستگیر و پس از چهار روز آزاد شد. او در بسیاری از محلات کارگرنشین تهران از جمله خاک‌سفید به فعالیت سیاسی و آگاه نمودن توده‌ها پرداخت و قدرت بسیاری در انتقال آگاهی سیاسی و آموزش م–ل به کارگران و زحمتکشان داشت. مجتبی با بسیاری از کارگران کُرد ارتباط برقرار کرده بود و در جمع‌آوری کمک از رفقا و دوستان، برای کومله و خلق رزمندۀ کرد کوشا بود. همواره آرزو داشت که در کردستان در صفوف خلق کرد به مبارزه خود ادامه دهد، اما ارتجاع این فرصت را به او نداد.
در جریان مبارزه ایدئولوژیک "وحدت انقلابی"، رفیق به‌طرف "سازمان پیکار" سمتگیری کرد. در ادامه مبارزاتش در ۱۹ تیر‌ماه ۱۳۶۰ توسط مزدوران رژیم دستگیر و پس از ۱۲ روز در سحرگاه ۳۱ تیر‌ماه ۱۳۶۰ به همراه ۱۴ رفیق هم‌رزم به اتهام دفاع از آرمان طبقۀ کارگر به جوخۀ اعدام سپرده شد و قلب سرخ و پر خروشش با آتش گلوله دشمن از تپش ایستاد. خبر اعدام رفيق و ١۴ مبارز دیگر در روزنامه‌های چهارشنبه ٣١ تیر‌ماه ١٣۶٠ به چاپ رسید.
در تابستان ۱۳۶۰متنی در افشای رژیم جمهوری اسلامی و اعدام رفیق مجتبی زرگری در محلۀ خاك‌سفيد تهران ميان مردم زحمتكش پخش شد.


Zarinmehr-Karim.jpg۲۵۳- کریم زرین‌مهر
رفيق كريم زرین‌مهر سال ۱۳۳۸ در آبادان متولد شد. در همين شهر تحصيلات ابتدايی و متوسطه‌اش را به پايان رساند و بعد از قیام به تشكيلات سازمان پیکار در آبادان پيوست. پس از جنگ همراه خانواده جنگ‌زدۀ خود به اصفهان رفت و در آنجا فعاليتش را با نام مستعار بهروز قاسمی ادامه داد. رفيق در ۱۲ تير‌ماه ۱۳۶۰ در اصفهان تيرباران شد. یکی دیگر رفقای آبادانی که در اصفهان فعال بود و در آنجا دستگیر و اعدام شد رفیق کبری غیاثی بود. این دو رفیق در حین فعالیت‌های معمول در دوران جنگ و تبلیغات سازمانی دستگیر شدند. هر دو جوانْ و مقاوم بودند و رژیم تاب این نوع ایستادگی را نداشت و به ویژه آن‌که از چنین مقاومت‌هایی آینده‌ای تاریک برای خود حس می‌کرد.


پاره‌ای از خاطرۀ یک رفیق:
"... روی دیوارهای جاده اتوبان ذوب‌آهن، که زندان دستگرد در آن واقع شده را با همکاری چند رفیق دیگر شعارنویسی کرده بودند. آخرین بار شبی به همراه رفقا علی علی‌دوستی‌قهفرخی و حسین نیستانکی روی دیوارهای زندان می‌نوشتند. یکی دور نوشته را می‌نوشت و یکی دیگر داخل آن را با قلم‌مو رنگ می‌زد که ضخیم و پررنگ و از دور قابل خواندن باشد. یک نفر دیگر هم مراقب بود تا هر حرکت مشکوکی را به آنها بگوید. در‌حالی‌که مشغول نوشتن بودند رفیق حسین متوجه نوری می‌شود که بر نوشته‌های روی دیوار تابیده بود. به رفقا می‌گوید: "دارند ما را کنترل می‌کنند فرار کنیم". در همین زمان موتور سپاه از باند آن طرف اتوبان و از وسط نرده‌ها به این طرف می‌آید. رفقا وسایل را رها کرده و سعی در فرار می‌کنند. حسین خود را به وسط اتوبان رسانده و سینه خیز به همان مسیری می‌رود که موتور از آنجا آمده بود و به سرعت خود را از مسیر موتور و روشنایی دور می‌کند. موتور که متعلق به پاسداران بوده بوق می‌زند و از داخل زندان هم نورافکن‌های گَردان به سمت بیرون هدایت می‌شوند و متأسفانه دو رفیق دیگر به دست پاسدارها می‌افتند که به زندان منتقل و به فاصلۀ کوتاهی اعدام شدند". [این خاطره در شرح‌حال رفقا علی علی‌دوستی‌قهفرخی و حسین نیستانکی هم آمده است].


۲۵۴- محسن زمانی‌فرد  
رفیق محسن زمانی‌فرد از هواداران تشكیلاتی سازمان پیكار بود كه در اواخر تیرماه ۱۳۶۲ اعدام شد. او مجرد بود و یك ماه پیشتر خواهرش مهری و شوهر خواهرش حسین جودی‌خسروشاهی از اعضای كومله را اعدام كرده بودند. متأسفانه در بارۀ این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

خاطره‌ای از یك هم‌بند:
"نزدیک یک ماه از رمضان سپری شده بود [اواخر تیرماه ۱۳۶۲] و روزی سفرۀ جمعی انداخته بودیم و نشسته بودیم به خوردن ناهار که در باز شد و پاسدار صدا زد: "محسن زمانی‌فرد" و بی‌هیچ مکثی: "با کلیۀ وسایل" محسن برخاست، یکی از بچه‌ها گفت: "محسن جان، بابا عجب بساطیه، ناهارت را بخور". محسن تلخ و گزنده گفت: "دیگر چه فایده؟ که چه بشود؟" در نزدیک به یک ماه، سه نفر از یک خانواده، حسین و همسرش (خواهر محسن) و محسن را از ما گرفتند و ما ماندیم و آوار درد بی‌درمان که بر سرمان فرود آمد. تلخ بودیم ما همه، ویران بودیم ما همه".


۲۵۵- عليرضا زمرديان  Zomorodian_Alireza.jpg
با استفاده از نشریۀ راه کارگر شماره ۷۰، دورۀ دوم سال دهم، دی‌ماه ۱۳۶۸
رفيق علیرضا زمردیان سال ۱۳۲۶ در خانوادۀ مرفهی در تهران، متولد شد. درمحیطی مذهبی پرورش یافت و تحصیلات دبیرستانی خود را درمدرسه علوی به ‌پایان رساند. سال ۱۳۴۶ برای تحصيل در رشتۀ فيزيك، وارد ‌دانشگاه شد و بلافاصله به جرگۀ مبارزان و فعالین سیاسی پیوست و سال ۱۳۴۸ به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد. او در فاصلۀ کوتاهی به یکی از کادرهای اصلی بخش ایدئولوژیک سازمان تبدیل شد و سال ۱۳۵۰ از دانشگاه فارغ‌التحصيل شد. همان سال همراه عده‌ای از هم‌رزمانش دستگیر و پس از مقاومتی جانانه به ۱۰ سال زندان محکوم شد. او برادر كوچك‌تر مجاهد شهید ليلا زمرديان از كادرهای قديمی سازمان مجاهدين و مجاهدين م ل بود كه سال ۱۳۵۵ در تهران در یك درگيری با ساواك به شهادت رسيد. رفيق، پسر خالۀ علیرضا تشیّد از اعضای قديمی سازمان مجاهدین بود که هر دو در سال ۵۴- ۱۳۵۳ در زندان مارکسیست شدند. بعد از انقلاب عليرضا زمرديان به سازمان پيكار و رفيق عليرضا تشيد به سازمان راه كارگر پيوست و هر دو در شهریور سال ۱۳۶۷ جاودانه شدند.
عليرضا در زندان تغییر ایدئولوژی داد و در سال ۱۳۵۴ با اعلام مواضع جدیدش به بخش مارکسیست سازمان مجاهدین پیوست. رد ایدئولوژی اسلامی از طرف او، ضربۀ سختی بر مرتجعین مذهبی وارد آورد. بگونه‌ای که سال‌ها بعد نیز بارها با کینه و نفرت فراوان از این ضربه سخن می‌گفتند. از جمله کروبی بارها در مجلس اسلامی به این مسئله اشاره کرد و بهزاد نبوی در مصاحبه‌ای با رادیو تلویزیون در سال ۱۳۵۹ عنوان کرد که: "وقتی علیرضا زمردیان و علیرضا تشید مارکسیست شدند، همه ما همراه با آیت‌الله منتظری در زندان گریستیم!"
علیرضا بعد از هفت سال حبس در رژيم پهلوی، در زندان‌های تهران و شيراز، در جریان قیام از زندان آزاد شد. او پيش از آزادی از زندان با یکی از محافلی که بعدها "راه کارگر" را بنیان گذاشتند همراه شد، اما قبل از اعلام موجودیت "راه کارگر"، به‌دلیل نزدیکی ایدئولوژیکی به سازمان پیکار پیوست. رفيق که دانش وسيعی در مساٸل ايدٸولوژی، اسلام و ماركسيسم داشت در هيٸت تحريريه پيكار تٸوريك و كميتۀ تهران سازماندهی شد. فعالیت انقلابی او به مثابۀ یکی از کادرهای اصلی سازمان پیکار تا سال ۱۳۶۱ ادامه یافت که در اواخر پاییز همان سال توسط مزدوران رژیم شناسایی و دستگیر شد. جلادان بلافاصله شکنجه‌های وحشیانه را آغاز کردند. هدف شکستن ارادۀ علیرضا و وادار کردن او به مصاحبۀ تلویزیونی بود. این تلاش را شش سال تمام ادامه دادند. علیرضا در زندان جمهوری اسلامی نیز همچون دوران ستمشاهی، یکی از سازماندهندگان اصلی مقاومت در زندان بود و در سازماندهی اعتصابات زندانیان سیاسی نقشی برجسته ایفا کرد. رفيق در كشتار عام انقلابيون در شهريور سال ۱۳۶۷ به جانيان جمهوری اسلامی نه گفت. او قهرمانانه جنگید و برخاک افتاد.

نامه‌ای از یکی از دوستان هم‌بند رفيق علیرضا زمردیان در زندان شيراز:
"در بارۀ علیرضا خواسته بودی اگر چیزی یادم هست بنویسم، همین‌قدر به‌نظرم می‌رسد که او را به‌خاطر جریان لیلی (لیلا زمردیان، خواهرش) از شیراز به تهران بردند، چه موقع، دقیقا یادم نیست، اما راجع به وضعیت خودش، در آن دوره که جزو مجاهدین بود و در دورانی كه دستگیری‌های گسترده توسط ساواک صورت می‌گرفت، علیرضا توانسته بود از یک امکان آشنا استفاده کند و در یک تعمیرگاه اتومبیل مشغول کار بشود. او به بهترین وجه [توانسته بود] خط مشی تشکیلاتی آن دوران، در به میان توده‌ها رفتن و از این طریق حل کلیۀ مسائل امنیتی، حفظ خود و خارج شدن از تیررس ساواک و قطع روابط خانوادگی و آشنایی‌های شناخته شده را به درستی حل نماید. حالا دقیقا یادم نیست ولی گویا محل کار او را بچه‌ها در زیر شکنجه به ساواک اطلاع داده بودند و به این ترتیب دستگیر شد. در زندان جزو بچه‌هایی بود که شلوغ‌کاری نمی‌کردند و در حرکت‌های دسته‌جمعی مثل ورزش و غیره شرکت نمی‌کرد؛ در عوض مرتب مطالعه می‌کرد و کتاب تنها دوست و مونسش بود. طبیعی است که در سازماندهی زندان شرکت فعال داشت و به‌لحاظ اعتقاد به تشکیلات و چارچوب سازمانی با کمال علاقه کلیه وظایف تشکیلاتی را که احیانا به او محول می‌شد انجام می‌داد. در آن دوران تربیت‌‌و‌آموزش نیروی جوان در زندان برای ما خیلی اهمیت داشت و علیرضا هم در این زمینه مثل بقیۀ بچه‌ها فعالانه تلاش می‌کرد. در زندان شیراز، در دوران ۵۵- ۱۳۵۱ به مطالعات فلسفی کشانده شد و در این زمینه چنان پیشرفت کرده بود که بچه‌ها به‌ شوخی به او لقب "هگل" را داده بودند. اغلب روی طبقۀ سوم تخت‌های زندان نزدیک سقف می‌نشست و بچه‌هایی مثل سید‌جلیل (سيد احمديان) از پشت میله‌های اطاق داد می‌زدند، "علیرضا بلند شو از لانه‌ات بپر پایین و با بقیه یک کمی بدو و ورزش کن!" البته بعدها وقتی در این زمینه هم بهش انتقاد کردیم با کمال میل پذیرفت و در شلوغی‌ها هم یک ‌جوری شرکت می‌کرد. در دوران ۵۴-۱۳۵۳ با من و مهندس سحابی مطالعۀ آنتی دورینگ به زبان انگلیسی را شروع کرد. هرقدم که جلو می‌رفتیم ابهامات و عدم پاسخگویی خط فکری ایدئولوژیک خودمان آشکارتر می‌شد، ولی در این جمع جایی برای بحث وجود نداشت و هر کس برای خودش از پلمیک انگلس و دورینگ برداشتی می‌کرد. بالاخره خبر تحول ایدئولوژیک مجاهدین در بیرون و برداشتن هر نوع مانعی برای ابراز علنی دیدگاه ایدئویوژیک، باعث شد که بچه‌ها علنا خودشان را از دیدگاه مذهبی مجزا بکنند و علیرضا هم دیرتر، ولیکن از بقیۀ بچه‌ها منطقی‌تر با دوستان مجاهد مذهبی برخورد نمود. زمانی که هیچ‌کس به دوستان باقی‌مانده در چارچوب مذهبی نمی‌توانست توضیح منطقی بدهد، چرا که فضای احساسات و بهم ریختگی اعتمادها جای همه چيز را گرفته بود، علیرضا برای آنها ساعت‌ها از تحول خودش توضیح می‌داد و آنها مثل این‌که کسی را از دست داده باشند گریه کرده بودند".

خاطراتی از احمد شقاقی از زندان اوین در دوران کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، در نوشته‌ای با عنوان "جنایات سال ۱۳۶۷"، از سایت عصر ما، آگوست ۲۰۱۲:
"فرصت زیادی نداشتیم و بحث در بند در مورد تغییروتحولات داغ بود و ما - بیشتر زندانیان خط سه - دور هم جمع شدیم و در این مورد به گفت‌و‌گو پرداختیم. بعد از کمی بحث و گفت‌و‌گو به این نتیجه رسیدیم که موجی از سرکوب و کشتار با پایان جنگ در راه است و زندانیان سیاسی یکی از دم دست‌ترین آدم‌ها برای قربانی شدن هستند. حکومت نیاز به جو رعب‌و‌وحشت دارد و کشتار زندانیان بیشتر از هر چیز دیگر این نیاز را فراهم می‌کند. ضمن این‌که با کشتار تعداد زیادی از زندانیان و آزادی زندانیان بی‌خطر حداقل حکومت می‌توانست برای یک دوره از "شر" زندانیان سیاسی راحت شود. البته ما با توجه به اطلاعات محدود قادر نبودیم ابعاد جنایات در حال وقوع را تخمین بزنیم. به‌هر‌حال بحث بر سر چه باید کرد؟ بود. اولین تصمیم ما این بود که این تحلیل را با دیگر زندانیان نیز در میان بگذاریم تا با توجه به واقعیات بتوانند تصمیم بگیرند و دوم این‌که حداکثر عقب‌نشینی ممکنی را که پرنسیپ‌مان را زیر پا نگذارد انجام دهیم. علیرضا زمردیان در این مورد ملاحظه‌ای داشت و یادم می‌آید که به‌طور ضمنی می‌گفت: "عقب‌نشینی به‌طور کلی برای زندانیان درست است، اما در موارد خاص و چهره‌های شناخته شده و با پرونده و سابقۀ زیاد، جایی برای عقب‌نشینی نیست. اگر زندانیان به‌طور عموم باید عقب‌نشینی کنند و نرمش نشان دهند این افراد باید از مواضع‌شان دفاع کنند". واضح بود که او خودش را خطاب قرار می‌داد و در این جمع او و حمید حیدری از اعضای با سابقۀ سازمان پیکار و جان بدر بردگانی بودند که از مواضع‌شان همیشه دفاع کرده بودند. چند لحظه‌ای نگاه علیرضا و حمید بر هم خیره ماند و در نهایت حمید نیز حرف علیرضا را تأیید کرد. من و یکی دو نفر از رفقا تلاش کردیم نظر آنها را تغییر دهیم و در واقع نمی‌توانستیم مرگ آنها را بپذیریم و البته خبر نداشتیم که وسعت فاجعه بیش از اینها است".


۲۵۶- حسین زید‌آبادی  
با استفاده از نشریۀ پیکار ۱۲۶ سال سوم دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۶۰
رفیق حسین زید‌آبادی سال ۱۳۳۸ در خانواده‌ای زحمت‌کش و تهیدست در یکی از دهات کرمان به دنیا آمد. به قول مادرش: "من او را با نان خشک بزرگ کردم". رفیق هم‌زمان با کار کارگری درس می‌خواند و بارها مجبور شد برای کمک به معاش خانواده‌اش تحصیل را ترک کرده و به کار بپردازد. بعد از گرفتن دیپلم برای کمک به خانواده در معدن مس سرچشمه مشغول به کار شد.[این مجتمع تحت مدیریت آمریکایی بود] در آنجا می‌گفت: "باید همواره به کار می‌بودی، اگر آمریکایی‌ها لحظه‌ای تو را بیکار می‌دیدند، اخراجت می‌کردند".
در این مدت که نزدیک به یک سال طول کشید و مصادف بود با برآمد جنبش قهرمانانۀ توده‌ها در سراسر ایران، او نیز بنابه روحیۀ انقلابی خود با چند نفر دیگر از دوستانش یک هستۀ مخفی تشکیل داد. آنها در ضرباتی به منافع آمریکایی‌ها، از جمله نیروگاه برق كارخانه را به آتش كشیدند. بعد از این واقعه، حسین از سرچشمه فراری می‌شود و در شهرستان سیرجان و اطراف به مبارزات خود ادامه می‌دهد. پس از قیام ۲۲ بهمن تا مدتی در کمیتۀ انقلاب اسلامی به کار می‌پردازد و در آنجا از نزدیک و مستقیما ماهیت ضدخلقی این ارگان‌ها را به چشم دیده و پس از مدتی از کمیته خارج می‌شود.
سال ۱۳۵۸ در امتحانات تربیت معلم کرمان قبول شد و به تحصیل پرداخت، از همین زمان با ماركسیسم آشنا و پس از مدتی به تشکیلات سازمان پیکار می‌پیوندد. رفیق به‌دلیل شرکت فعال و رهبری مبارزات دانشجویی تربیت معلم در سال ۱۳۵۹ اخراج می‌شود. او در همان سال به‌دلیل تبلیغات علیه جنگ دستگیر می‌شود و پس از دو ماه اسارت با هوشیاری، خود را از چنگ رژیم خلاص می‌کند. رفتن به زندان نیز در ارادۀ رفیق تأثیری نبخشیده و مصممانه به مبارزات خود ادامه می‌دهد. وی به‌دلیل شور مبارزاتی و شرکت در فعالیت‌های انقلابی، سریعا رشد کرده و در مرکزیت تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی پیکار (دال دال) کرمان سازماندهی می‌شود. او همواره خستگی‌ناپذیر و با ابتکار وظایفش را پیش می‌برد.
رفیق ۱۶ تیر‌ماه ۱۳۶۰ دستگیر و بعد از شکنجه‌های بسیار توسط جلادان جمهوری اسلامی به‌ شکل فجیعی (همراه با زجركشی) تیرباران می ‌شود. آخوند "مرتضی فهیم کرمانی"، جلاد معروف کرمان چندین بار در زندان به سراغ وی رفته و خواستار توبۀ او شده بود؛ رفیق در پاسخ فریاد کشیده بود "تو جلاد فرزندان زحمت‌کشان هستی و باید توبه کنی نه من". زندانیان عادی و سیاسی از مقاومت حماسه‌وار و سرودها و شعارهایش در زندان تعریف‌ها می‌کنند. او از زندان پیغام داده بود: "از رفقایم می‌خواهم که راهم را ادامه دهند." حسین تا پایان به راه و آرمان و سازمانش پایدار و هنگام تیرباران با شعارهای کوبنده‌اش نابودی سرمایه و تولد فردای روشنی را بشارت می‌داد. او نگذاشته بود که چشمانش را ببندند. رفیق حسین زید‌آبادی فرزند رنج‌ و‌ زحمت کویرنشینان بود، ستاره‌ای سرخ بود بر آسمان کویر!
خبر اعدام رفیق و چهار مبارز دیگر به نقل از روابط عمومی دادستانی جمهوری اسلامی ایران، در روزنامه‌های رسمی ٥ مرداد‌ماه ١٣٦٠ به چاپ رسید: "حسین زیدآبادی فرزند بهزاد به اتهام قیام علیه جمهوری اسلامی، طرفداری از گروهک منحرف و مخرب پیکار و تشکیل خانه تیمی، به حکم دادگاه انقلاب اسلامی کرمان باغی، محارب با خدا و رسول، مرتد فطری و مفسدفی‌الارض، شناخته و به اعدام محکوم گردید. حکم صادره یک‌شنبه ٤ مرداد‌ماه ١٣٦٠ در کرمان به اجرا در آمد و وی تیرباران گردید". دادسرای انقلاب اسلامی کرمان اعلام کرد: "چون معدومین مرتد فطری می‌باشند حق دفن در گورستان مسلمین را ندارند".


۲۵۷- عباس‌علی زمان‌کسبی (میرزا)    Zamankasbi-Abbas.jpg
با استفاده از نشریۀ پیکار ۱۲۶ سال سوم دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۶۰
رفیق عباس‌علی زمان‌کسبی دانشجوی دانشگاه ملی و ساکن تهران بود. او عضو تشکیلات پیکار (دال دال) در بخش غرب تهران بود. همراه با پیكارگر شهید شهرام جناب و رفیقی دیگر، در یک تیم فعالیت می‌کردند. عباس را کارگران کارخانۀ ایران والونو و بسیاری از کارگران در کانون شوراهای کارگران شرق تهران به‌خوبی می‌شناختند. او خود در خانواده‌ای زحمت‌کش بزرگ شده بود و درد آنها را با پوست و گوشت خود لمس می‌کرد.
خصلت‌های توده‌ای رفیق باعث شده بود که همۀ کارگران او را دوست داسته باشند. با زبانی ساده مسائل اقتصادی و سیاسی کارگران را برایشان توضیح می‌داد. او بعد از حدود یک سال کار در کارخانه به‌دلیل صلاحیت‌های ایدئولوژیک در بخش چاپ سازمان پیكار، سازماندهی شد.
رفیق در ۲۰ تیرماه ۱۳۶۰ توسط دژخیمان جمهوری اسلامی دستگیر و چند روز بعد در ۳۱ تيرماه همراه ۱۴ پيكارگر دیگر تیرباران شد. جسد اين رفقا را به خانواده‌های‌شان ندادند و آنها را در خاوران دفن کردند. در حقيقت اين سری از اعدامی‌ها اولين كسانی بودند كه در خاوران دفن شدند.
خبر اعدام این رفقا در روزنامه‌های رسمی چهارشنبه ۳۱ تيرماه منتشر شد؛ بنابر خبر روزنامه‌ها اجساد اعدام شدگان به پزشكی قانونی منتقل شد.


۲۵۸- نعمت‌الله سادات‌شکوهی   
رفيق نعمت‌الله سادات‌شکوهی سال ۱۳۳۳ در مشهد به دنيا آمد. در همين شهر تحصيلات ابتدايی و متوسطه‌اش را به پايان رساند. پس از ديپلم به دانش‌سرا رفت و فوق‌ديپلم گرفت و در سازمان پیکار فعالیت می‌کرد. رفيق که متأهل بود در ۶ خرداد ۱۳۶۱ در زندان وكيل‌آباد مشهد حلق آويز شد. متأسفانه از این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.


۲۵۹- محمد سارونی
رفیق محمد سارونی که در سازمان پیکار فعالیت می‌کرد، در ۱۲ مرداد ۱۳۶۰ همراه ١١ مبارز دیگر در زندان اوین اعدام شد.
بنابر خبر روابط عمومی زندان اوین که در روزنامه‌های رسمی چهارشنبه ١٤مرداد‌ماه به چاپ رسید، محمد سارونی فرزند سعید‌خان به اتهام قیام مسلحانه علیه جمهوری اسلامی، در دادگاه انقلاب اسلامی مرکز به اعدام محکوم شد. متأسفانه از این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.


۲۶۰- کريم ساعی  Saii-Karim.jpg 
با استفاده از نشریۀ پیکار ۱۱۵، دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۶۰
رفیق کریم ساعی سال ۱۳۲۸ در خانواده‌ای متوسط در شهرستان خوی، آذربایجان غربی (در جمع هفت برادر و دو خواهر، که کوچکترین آنها به حساب می‌آمد.) با فاصلۀ چند دقیقه بعد از برادر دو قلوی خود دیده به جهان گشود. در دوران رژیم سلطنتی تحت تأثیر تضادهای اقتصادی و اجتماعی جامعه به فعالیت‌های سیاسی کشانده شد. او به وجود طبقات در جامعه معترض بود و همواره سعی می‌کرد با مقایسۀ تضادها، راه حلی بیابد. ضمناً فعالیت‌های سیاسی برادر بزرگ‌ترش در خارج از کشور علیه رژیم سلطنتی و فشار ساواک به پدرش برای جلوگیری از فعالیت برادر، او را در پی‌گیری مسائل سیاسی مصمم‌تر می‌کرد. پس از پایان تحصیلات متوسطه و خدمت اجباری سربازی در سال ۱۳۵۲ برای ادامۀ تحصیل و ورود به دانشگاه، به شهر بیرمنگام انگلستان رفت. او در خارج از کشور نیز همواره مسائل سیاسی ایران را دنبال می‌‌کرد که در این رابطه با بخش خارج از کشور سازمان مجاهدین خلق آشنا شد. بعد از یک سال‌و‌نیم به آلمان سفر کرد. او شدیداً از ادامۀ تحصیل در اروپا و دور بودن از مبارزات انقلابی ناراحت بود، به پیشنهاد تشکیلات به ترکیه رفت تا در آنجا ضمن ادامۀ تحصیل به تدارک امکانات مبارزاتی منجمله تامین راه‌های تدارکاتی در مرز ترکیه - ایران مشغول شود. ترکیه بیشتر با روحیه، زبان و خواسته‌های سیاسی او هم‌آهنگی داشت. در آن دورانِ پُرخطرِ زمان شاه برای انجام چند مأموریت تشکیلاتی به‌طور مخفی به ایران سفر کرد و گاهی بی‌خبر و به مدت کوتاهی از خانواده نیز دیداری می‌‌کرد. او در بیان اعتقاداتش بی‌تعارف بود و با افتخار به باورهای سیاسی و مرامی که داشت، در آگاه‌سازی اطرافیان به تضادهای طبقاتی و روشنگری در باره جنایات رژیم می‌پرداخت.
همراه با تغییر و تحول ایدئولوژیک درسازمان مجاهدین به مارکسیسم پیوست و این تغییر نقطۀ عطفی در زندگی او به‌شمار می‌آمد. کریم در رابطه با سازمان مجاهدین تا سال ۱۳۵۷ به فعالیت انقلابی خود ادامه داد و کمی قبل از قیام بهمن ۱۳۵۷ به ایران بازگشت. در جریان قیام در جمع کارگرانِ مجموعه کارخانجات جاده کرج که کنترل کارخانه را به‌عهده گرفتند حضور داشت. او با درخواست احضار صاحب‌ کارخانه در تجمع کارگران، به افشاگری از بهره‌کشی صاحب‌ کارخانه‌ها از کارگران و همچنین به تشریح حق‌ و‌ حقوق آنها پرداخت. رفیق از پیش ‌قراولان ایجاد تشکلات کارگری و تشکیل شوراها در محیط‌های اداری و سازمان‌های دولتی بود.
پس از شرکت در اولین کنگرۀ سازمان پیکار، در مأموریتی سازمانی با نام مستعار احمد در اسفند‌ماه ۱۳۵۷ در تشکیلات خوزستان سازماندهی می‌شود‌. از همان ابتدا در رابطه با سندیکای کارگران پروژه‌ای آبادان به فعالیت پرداخت که نقش مؤثری در تداوم کار و رهبری سندیکا (به‌طورغیرمستقیم) داشت. همین‌طور در تدوین اساسنامۀ سندیکا نقش مهمی در ارتقاء مضامین مواد اساسنامه ایفا کرد. این اقدامات موجب خشم‌ و‌ کینۀ عناصر مرتجع و فرصت‌طلب شد که دائماً برای رفیق مزاحمت ایجاد می‌کردند، ولی او برای خنثی کردن اهداف این عناصر مرتجع که سعی در تضعیف سندیکا داشتند، مزاحمت‌ها را تحمل می‌کرد. در تهیۀ اخبار و گزارش از فعالیت سندیکا و دیگر مسائل آبادان و خرمشهر (مبارزات خلق عرب) تلاش بسیاری به خرج می‌داد. در چارچوب فعالیت‌های کمیتۀ خوزستان در انتشار نشریۀ "نفتگر به پیش!" شرکت داشت و در امور صفحه‌بندی، طراحی و ارتقاء کیفیت چاپ نشریات محلی سازمان شور‌‌و‌‌شوق فراموش نشدنی از خود نشان می‌داد. کارگران مبارز سندیکای پروژه‌ای آبادان خاطرۀ کریم را به‌عنوان یک انقلابی کمونیست به‌ یاد دارند.
کریم در اوایل سال ۱۳۵۸ یادداشت‌های خود را در بارۀ سازمان‌های سیاسی ترکیه تنظیم کرد که همان سال این مقاله‌ها، تحت عنوان "دربارۀ ترکیه" که اوضاع سیاسی و سازمان‌های مبارز این کشور را به‌طور فشرده شرح می‌داد در شماره‌های ۱۰، ۱۲، ۱۳، ۱۴ و ۱۶ نشریۀ پیکار منتشر شد، اما به‌دلیل حوادثی که پیش آمد مقاله ناتمام ماند. با آغاز جنگ ایران و عراق رفیق به تهران فراخوانده می‌شود و در اواسط تابستان ۱۳۶۰ در بخش چاپ و انتشارات تبریز سازماندهی شد. با این‌که امکان محفوظ ماندنش در تهران میسر بود، کریم ترجیح داد که بدون تعللی در اجرای مأموریت سازمانی برای پیوستن به رفقایش عازم تبریز شود. با ضربات به تشکیلات آذربایجان در اواخر تیر‌ماه ۱۳۶۰ و آماده‌باش رژیم، به‌محض ورود به تبریز در ترمینال اتوبوس‌های بین شهری، فردی از اعضای بریدۀ کمیتۀ تبریز به نام یعقوب گونٸیلی او را شناسایی می‌کند. پاسداران کریم را دستگیر و به شدیدترین وجه زیر شکنجه قرار می‌دهند ولی او لب از لب نگشود. بعد از چندین روز شکنجه‌های ممتد و سخت که رفیق بیهوش شده بود، در ۵ مرداد‌ماه سال ۱۳۶۰ پیکر خرد شدۀ او را برای این‌که به‌هوش بیاورندش به بیمارستان می‌برند. در گواهی فوتِ دکتر و متصدیان بیمارستان آمده بود:
"شکستگی قفسۀ سینه، صدمات شدید به آلت تناسلی، گردن و بازو مشاهده و معالجات انجام شده مؤثر واقع نشدند". یکی از رفقای فداکار، یکی از کمونیست‌های صدیق، رفیق کریم ساعی (احمد) در زیر شکنجه در تبریز به شهادت رسید.
برادر دوقلوی کریم، شهید علی‌اصغر ساعی، از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران (رجوی) بود که در تیرماه ۱۳۶۷ در عملیات موسوم به فروغ جاویدان در حوالی تنگۀ چهارزبر در درگیری مسلحانه با نیروهای رژیم به شهادت رسید.


۲۶۱- عليرضا سپاسی‌آشتيانی        SepasiAshtiani-Alireza.jpg
با استفاده از نشریه پيكار شماره ۴۴، ۶ اسفند ۱۳۵۸.
رفيق علیرضا سپاسی‌آشتيانی سال ۱۳۲۳ در خانواده‌ای متوسط در آشتيان متولد شد. او درسن ۱۵ سالگی به تهران رفت و به‌دلیل جو سياسی–مذهبی خانواده به مساٸل سياسی روی‌‌آورد. در سال‌های ۴۴-۱۳۳۹ كه مبارزات عليه امپرياليسم و رژيم شاه رشد و اوج نوينی يافته بود، او با مساٸل اجتماعی و سياسی جامعه بيشتر آشنا می‌شود. مبارزات توده‌ای كه در آن موقع عمدتاً حول شركت در سخنرانی‌ها و محافل سياسی–مذهبی و شركت در تظاهرات خيابانی دور می‌زد، او را كه فردی مذهبی بود، بر آن داشت كه در جستجوی برداشت‌های مبارزه‌جويانه از مذهب برود. در همين دوره است كه به اختلافات فاحش طبقاتی در جامعه و رنج و بدبختی میليون‌ها تودۀ زحمت‌كش تحت‌ستم و چهرۀ كريه رژيم شاه پی‌می‌برد. علیرضا در این دوره هدف اصلی زندگی خويش را بازيافته و به مبارزۀ انقلابی با رژيم شاه به‌عنوان يك تعهد انقلابی و مذهبی فكر می‌كند. با قيام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ بار ديگر مبارزات پرخروش خلق سركوب شد و چكمه‌پوشان شاه بر مردم مسلط گرديدند. شكست و نااميدی در چهرۀ توده‌ها قابل مشاهده بود.
رفیق قبل از ورود به دانشگاه، پیش از آن‌كه به تحصیل و مدرک فكر کند به مبارزات پرشوری كه در آنجا جريان داشت می‌انديشد. او در پاییز سال ۱۳۴۲ با چنين ايده‌ای وارد رشتۀ معماری دانشكده هنرهای زيبای دانشگاه تهران شد و در سنگر دانشگاه چنان‌كه انتظار داشت، امكانات مناسبی برای مبارزه به‌دست آورد.
بعد از قيام ۱۵ خرداد كه علیرضا فعالانه در آن شركت داشت، مانند بسياری به ناکارآمد بودن مبارزات غيرمسلحانه پی‌برد. داشتن تشكيلات و مبارزۀ مخفی و مسلح، اولين چيزی بود كه ذهن بسياری از روشنفكران و جوانان انقلابی آن زمان را به خود مشغول می‌کرد و رفيق نيز از آن جمله بود. زمانی كه یک جريان مذهبی (حزب ملل اسلامی) با هدف سرنگونی قهرآميز رژيم شاه به او پيشنهاد همكاری می‌دهد، گويا گمشدۀ خويش را يافته، با شور فراوان به اين گروه می‌پيوندد. مدت زيادی نمی‌گذرد كه کل گروه به تور ساواک افتاده و تمام اعضای آن دستگير می‌شوند.علیرضا در آبان‌ماه سال ۱۳۴۴ دستگير و در بیدادگاه به دو سال زندان محكوم می‌شود. زندان فرصت مناسبی برای تعمق در مساٸل سياسی و مبارزاتی برای او فراهم کرد.
در سال ۱۳۴۶ با عزمی راسخ‌تر از زندان آزاد می‌شود. عليرغم اين‌كه از طرف ساواك تحت‌نظر بود، با استفاده از تجربيات گذشته در زمينۀ مخفی‌كاری، به اتفاق چند هم‌رزم سابق از جمله شهدا محمد مفیدی، محمدباقر عباسی، مصطفی جوان‌خوشدل و عباس پاك‌ایمان گروهی به نام "حزب الله" تشکیل می‌دهند. اين گروه در اواخر سال ۱۳۵۰ به سازمان مجاهدين خلق ايران می‌پيوندد که زندگی مخفی رفيق از همين زمان آغاز ‌شد. ايدٸولوژی و تفكر مجاهدين چيزی بود كه رفيق با توجه به روحيۀ ضداستثماری و مبارزاتی‌اش از يك سو و تفكر مذهبی از طرف ديگر به دنبالش می‌گشت. در تشکیلات مجاهدین شرايط و زمينۀ رشد خوبی از نظر سياسی برايش فراهم ‌شد. تفكر و ايدٸولوژی مجاهدين، عليرغم تمامی گيرايی‌اش نتوانست حركت روبه‌پیش او را سد كند. سرانجام با توجه به تمامی شناخت و تجاربی كه در مبارزۀ چندين سالۀ خود به دست آورده بود، راه رهايی زحمت‌كشان را در ماركسيسم–لنينيسم يافت و به آن گرويد. رفیق با نام مستعار دایی در تشکیلات شناخته می‌شد.
از جمله عمليات نظامی كه در آن شركت داشت می‌توان به یك خلع سلاح ناموفق و سپس فرار از چنگ پليس و ديگری اعدام انقلابی سرتيپ "سعيد طاهری" افسر جنايتكار رژيم شاه نام برد كه همراه شهيد محمد مفيدی انجام داد. سرتیپ طاهری از منفورترين افسران رژيم شاه بود كه دستش به خون صدها نفر از هموطنان ما آغشته و نقش فعالی در سركوب قيام ۱۵ خراد داشت. رژيم به‌دليل حساسيت و نفرتی كه از شركت رفيق در اين اعدام انقلابی نسبت به او داشت، خانواده‌اش را مورد آزار و اذيت فراوان قرار داد.
عليرضا طی هفت سال كار مخفی و زير‌زمينی، چندين بار از چنگ مزدوران ساواك فرار ‌کرد. در دو مسافرت به خارج در رابطه با ماموريت‌های سازمانی، چهار بار از مرز گذشت. يك بار ژاندارمری در مرز ايران او را با هويت جعلی دستگير می‌کند كه با طرح محمل مناسب آزاد می‌شود. بار ديگر در افغانستان در زمان داوودخان، باز در رابطه با هويت جعلی دستگير و به مدت يك ماه زندانی می‌شود. بعد از آزادی از زندان تحت‌نظر رسمی قرار می‌گيرد ولی با استفاده از یک فرصت مناسب می‌تواند فرار کند.‌
رفيق در دی‌ماه ۱۳۵۳ در رابطه با مسٸوليت‌های تشكيلاتی باز مخفيانه به خارج كشور می‌رود. او در خارج كشور از نزديك در لبنان و عمان شاهد مبارزات عادلانۀ خلق‌های فلسطين و عمان بود. او جای حقيقی خود را در خارج از كشور در رابطه با فعاليت‌های تداركاتی، سياسی و تبليغی سازمان در كنار اين خلق‌ها، توده‌های انقلابی و دانشجويان ايرانی می‌يافت.
در شهريورماه ۱۳۵۶، هم‌زمان با اوج‌گيری مبارزات مردمی و مبارزه ايدٸولوژيك درونی سازمان، باردیگر رفيق مخفيانه از مرز تركيه وارد ايران می‌شود و در گسترش مبارزه ايدٸولوژيك و انتقادات به مشی چريكی (مبارزات مسلحانه جدا از توده) نقش به‌سزایی ایفا می‌کند. زمانی كه سازمان پيكار به مثابۀ ثمر‌ۀ بحث و نتیجه‌گیری‌هایی كه رفقای سازمان از يك‌سال‌و‌نيم قبل در درون بخش منشعب شروع كرده بودند اعلام موجوديت می‌کند، در كنار ديگر رفقايش به فعاليت مبارزاتی خود در سازمان پیکار ادامه می‌دهد.
رفیق سپاسی در هر دو کنگرۀ سازمان پیکار، اسفند ۱۳۵۷ و مرداد ۱۳۵۹، به‌عنوان یکی از اعضای مرکزیت انتخاب شد. تا زمان دستگیری به‌دلیل سابقۀ مبارزاتی و صلاحیت که داشت، حتی در سال پرمخاطرۀ ۱۳۶۰ در رهبری سازمان حضور داشت. در دوران بحران درونی سازمان در سال ۱۳۶۰ بدون همراهی با هیچ جناح خاصی، سعی می‌کرد تشکیلات را حفظ کند. بارها در جلسات متعدد برای برون رفت از بحران که خطرات بسیاری همراه داشت، شرکت کرد. با شدت گرفتن ضربات رژیم جمهوری اسلامی به سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی، رفیق مجداً وارد زندگی کاملاً مخفی شد و مانند دوران پیش از قیام از خانواده‌اش دور افتاد و هرگز فرصت دیدار مجدد آنها را نیافت. رفیق سپاسی و همسرش دو فرزند پسر و دختر دارند. همسر رفیق نیز با‌وجودی‌که فردی سیاسی نبود، همچون دوران شاه، دستگیر شد و مورد آزار و اذیت رژیم قرار گرفت و مدت‌ها در زندان بود.
علیرضا در پی‌ضربۀ پلیسی به سازمان در ۱۴ بهمن ۱۳۶۰ همراه ۲ رفیق از مرکزیت پنج نفره و تعدادی دیگر از مسئولین سازمان دستگیر شد. خبر این دستگیری که برای رژیم بسیار مهم بود، هفته بعد مقارن سالگرد قیام، تیتر اول روزنامه‌ها و رادیو و تلویزیون رژیم شد. رفیق سپاسی و سایر دستگیر شدگان را بلافاصله در کمیتۀ مشترک به زیر بازجویی و شکنجه‌های وحشیانه بردند. بازجویان و عوامل رژیم به‌دلیل سابقۀ مذهبی و کمونیست شدنش نفرت دو چندانی از او داشتند. رفیق با مقاومتی سترگ در زیر شکنجه‌ها، در اواخر بهمن‌ماه ۱۳۶۰، دو هفته پس از دستگیریش در زیر شکنجه به شهادت رسید.

شعری از يكی از رفقای دختر در زندان برای او:
"به ياد آن پيكارگر "دایی بزرگ" / جز نويد و فرياد / هيچ نبود / نه، هيچ نبود / كه از دردش بكاهد / مرهمی از لبخند / جز باران شامگاهی / كه با خود می‌برد / خونش را / و اندوه ترانه‌هايش را / و به جز مرگ / و سرمای ديوار درون / نه، هيچ نبود / جز صفای دوستی…"
در زندان می‌گفتند كه او را به يك سلول سرْ باز در كميتۀ مشترك برده بودند و آنقدر شكنجه شده بود كه نيمه شب كه تمام وجودش از درد و فرياد بود، زير نم نم باران برای هميشه آرام می‌گيرد.

بخشی ازخاطرات زندانیان:
"در كميتۀ مشترك با يكی از رفقا در دو سلول روبه‌روی هم بودند. او می‌گفت كه سپاسی را به شدت شكنجه كرده بودند و خيلی از افراد رژيم به سلولش مراجعه می‌كردند و گاه او را مخفيانه زير نظر داشتند. يك شب كه او را به شدت شكنجه كرده و به سلولش آوردند و چند پاسدار او را حمل می‌كردند، پس از مدت كوتاهی كه او فرياد زد، نگهبان، نگهبان، دكتر و افراد زيادی به سلولش می‌دويدند. اما او تمام كرده بود".
"رفيق محمد صبورى‌گرگرى که در سال ۱۳۶۷ به شهادت رسید از زبان يكى از رفقاى شهيد چنين نقل می‌كرد: "عليرضا سپاسى‌آشتيانى در يكى از سلول‌هاى نزديك سلول من بود. در اثر شكنجه‌هاى بسيار شديدى كه بر او اعمال شده بود، دست و پاى رفيق عملا از كار افتاده بود به‌طورى‌كه نمى‌توانست آنها را حركت دهد. سينه خيز كنان به بازجويى می‌رفت و بر مى‌گشت ولى روحيۀ بسيار قوى و بالايى داشت. مرتب در سلولش با صداى بلند مشغول سرود خواندن و شعار دادن عليه جمهورى اسلامى بود. با اين‌كه هر بار نگهبانان چند نفرى به داخل سلول رفيق مى‌ريختند و او را مى‌زدند ولى باز رفيق به شعار دادن‌هايش ادامه مى‌داد و در سلول‌هاى ديگر روحيه مبارزه و مقاومت مى‌دميد. سپاسى‌آشتيانى همواره با نگهبانان از موضع بالا برخورد مى‌كرد. از آنجایى كه سپاسى‌آشتيانى براى دستشويى رفتن قادر به باز كردن دكمه‌هاى شلوارش نبود، هر بار كه لازم مى‌شد با صداى بسيار بلند فرياد می‌زد: "نگهبان!" وقتى كه نگهبان مى‌آمد، سپاسى با لحن تحقير‌آميزى به او مى‌گفت: "شلوارم را بكش پايين". بعد باز صدا می‌كرد و مى‌گفت: "شلوارم را بكش بالا". در مدتى كه رفيق سپاسى آنجا بود، جوّ ۲۰۹ را به هم ريخته بود و مدام شعار مى‌داد و سرود مى‌خواند..."
برای اطلاعات بیشتر به مقالۀ: "علیرضا سپاسى: يادى از رفيق"، نوشتۀ تراب حق‌شناس در سایت اندیشه و پیكار مراجعه كنید.


۲۶۲- محمد‌رضا سپهری‌نژاد‌آزاد
رفيق محمدرضا سپهری‌نژاد‌آزاد سال ۱۳۳۷ در خانواده‌ای فرهنگی در رشت به ‌دنيا آمد. تحصيلات ابتدايی و متوسطه‌ را در همين شهر به پايان برد و سال ۱۳۵۶ وارد دانشگاه شد. در نوجوانی به ورزش بوكس روی آورد و با بدنی ورزيده و قوی از سن ۱۹ سالگی به تيم ملی بوكس ايران راه يافت. در دانشگاه به هواداری از مبارزات سياسی نيروهای رزمنده پرداخت. در دوران قیام با "دانشجويان مبارز" همراه شد. پس از قیام به سازمان پیکار پیوست و ابتدا در تشكيلات محل تحصيل و پس از بسته شدن دانشگاه‌ها در شهر رشت سازماندهی شد. سال ۱۳۶۰ پس از ضربات متعدد به تشكيلات شمال، او نيز دستگير می‌شود. پس از بازجويی و شكنجه‌های بسيار و متداول در زندان‌های جمهوری اسلامی به ۱۰ سال زندان محكوم شد.
در زندان رفيق روحيۀ بسيار خوب و رزمنده‌ای داشت و مورد احترام بسياری از مبارزان بود. او در آنجا نيز به بدن‌سازی و ورزش ادامه می‌داد. محمدرضا متأسفانه در حادثه آتش‌سوزی زندان رشت كه منجر به كشته شدن ۷ زندانی شد، در ۲۶ اسفند ۱۳۶۱، جانش را از دست داد. او تا آخرين لحظه و تا آنجا که در توانش بود به رفقای ديگر کمک کرد. برادر و خواهرش نيز در همان زمان در زندان بودند. برای شرکت در تشيیع جنازۀ محمدرضا، برادرش را به بيرون از زندان بردند. خواهرش فرخنده نيز مدتی در زندان بود و پس از آزادی با رفيق پيكارگر هادی نيك‌اندام ازدواج كرد. فرخنده متأسفانه در مهر‌ماه سال ۱۳۷۷، در سانحۀ كوهنوردی، همراه همسرش و رفقا بهروز برزو و كبری اسرافيليان در اثر سرما جان سپردند.
واقعۀ آتش سوزی زندان رشت يكی از فجايع بی‌شمار رژيم در بی‌مبالاتی و بی‌اهميت دانستن جان زندانيان دربند است كه در سال‌های اوليۀ دهۀ پرآشوب ۱۳۶۰ روی داد. در عيد سال ۱۳۶۲ رژیم دوباره زندانیانی را که از آن آتش‌سوزی جان سالم بدر برده بودند، به زيرزمين همان زندان منتقل كرد. همه زندانيان به ياد رفقای در آتش‌سوخته، سفرۀ هفت‌سينی ترتيب دادند و نام آن هفت رفيق را بر روی سفره گذاردند. رفيق جوانی به نام مجيد ميرزايی در آن مراسم به ياد اين رفقا شعری سروده بود به نام " ققنوسان" که برای همه خواند:
"از كوچه‌های سوخته، هنوز هم دودی چنين غمناك بر می‌خيزد / آميخته با بوی لادن سرخ / آه بر باغ ما چه می‌رود سولماز / نگاه كن! / اينک، تكرار ترجيح‌بند تير / با گرم‌ناك عاشقانۀ بوسه / و حكايت صليب و عندليب / و سرود شادمانۀ چهارشنبه‌سوری با هفت پشته آتش / از هيمه‌های سوسن سوری / و با غريبانۀ نغمۀ دوری / آه سولماز / اين شاخه‌های توست كه می‌شكند بی امان / و بازوان توست كه می‌سوزد از التهابِ واژۀ هم‌آغوشی / ما ققنوسان همواره اين گونه بوده‌ايم / اين گونه عاشقانه / اين گونه داغدار / و قلب‌مان همواره سروده شدن، زين‌سان / ما در آتشی كه در خويشتن می‌افروزيم، می‌سوزيم / و بر نهر خون خويش، آواز خوان، قايق می‌رانيم / تا از پس هزار زمستان و تازيانۀ سرما / زايمان خونين باغ / شكفتن شقايق / پرواز سينه‌سرخ را ما به تماشا نشسته‌ايم".
با استفاده از برنامۀ تلويزيون كومله، پنجره‌ها در ۱۴-۱۰-۲۰۱۰، بخشی از گفت‌و‌گو با حسین مقدم و اکبر حاج‌بابایی پیرامون آتش‌سوزی زندان رشت و گفته‌های يكی از زندانيان؛ (متن مفصل‌تری در يادنامۀ رفيق حميد‌رضا‌ آرست آمده است):
"من این واقعۀ تلخ را از زبان تنی چند از زندانیانِ تبعیدی زندان رشت در زندان قزل‌حصار کرج شنیده‌ام، خود ناظر این حادثۀ جان‌سوز نبوده‌ام... رفیق عزیزم، بهروز برزو این واقعه را در زندان قزل‌حصار برایم تعریف کرد. او می‌گفت: "رضا سپهری‌آزاد از مسئولین سازمان دانشجویی ــ دانش‌آموزی پیکار در شهر رشت بود. زمانی که زندان رشت آتش می‌گیرد او همراه چند تن دیگر در تلاش برای یافتن راه خروجی موفق می‌شوند پنجرۀ بند را باز نمایند و از این کانال خود را به بیرون برسانند. اما او برای نجات جان دیگران چند بار به داخل بند باز می‌گردد و موفق می‌شود برخی را از آتش دور کند. بار آخر بر اثر دودِ غلیظ، خود دچار مسمومیت و خفگی می‌گردد و جانش از دست می‌رود"".

يك خاطره با استفاده از نوشتۀ کاوه در سایت گفت‌و‌گو‌های زندان، ۱۵/۱۲/۱۳۸۵:
"ماجرا از این قرار بود، در سال ۱۳۶۱ تعدادی زندانی را از زیرزمینی واقع در محلی به‌ نام پل عراق رشت که قبل از سال ۱۳۵۷ مدرسۀ رضاشاه نامیده می‌شد به زندان دیگری در همان نزدیکی که قبلاً باشگاه افسران بود انتقال دادند. این محل از سه اتاق و یک راهرو تشکیل می‌شد. در اتاق اول، نزدیک در زندان، محل نگهداری توابین و اتاق وسط و آخر مجاهدین و چپ‌ها زندگی می‌کردند.
ساعت حدود ۳ یا ۴ بعدازظهر ما را به هوا‌خوری فرستادند. هوا ابری و کمی سرد بود. بعضی‌ها تنها و بعضی دیگر به صورت دو و سه نفره قدم می‌زدیم. گاهی به شوخی می‌گفتند می‌خواهند کاه بیاورند تا چهارشنبه‌سوری را جشن بگیریم! کم‌کم بر تراکم ابرها اضافه می‌شد. نم نمک باران چون شبنم می‌بارید و روشنی روز جایش را به تاریکی شب می‌داد. هواخوری نیز به پایان خودش رسید. داخل زندان برگشتیم. اندکی بعد شام را که کوکوی سیب‌زمینی بود آوردند. سفره‌ها از گروه‌های شش و هفت نفره تشکیل می‌شد. برای شام آماده می‌شدیم که یکی گفت: "چنان تگرگی می‌بارد که فردا ملاقات برف داریم! کمی گوش کنید!" دقیقا شبیه به صدای باریدن تگرگ روی شیروانی بود. ثانیه‌ای نگذشت برق قطع شد. بچه‌ها که در راهرو قدم می‌زدند در تاریکی متوجه شعله‌های آتش روی سقف شدند. صدایی که گمان می‌رفت باریدن تگرگ است در واقع صدای سوختن سقف زندان بود. بلادرنگ صدای کوبیدن در و فریاد کسانی که نعره می‌زدند: "در را باز کنید، زندان آتیش گرفته"، همه زندانیان را به خود کشید. تعدادی با کوبیدن خود به در تلاش داشتند که در را باز کنند. اما نه تنها در باز نشد بلکه از پشت در، زندانبانان تهدید کردند که اگر در را بشکنیم ما را به رگبار می‌بندند. با شنیدن تهدید امیدها برای نجات به یأس تبدیل گشت. تصور کردیم قصدشان سوزاندن ما است. آتش هم‌چنان زبانه می‌کشید و گسترده می‌شد و دود غلیظ ناشی از آن همگی را به وحشت کامل انداخت. تعدادی نا‌امیدانه بر در می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند که شاید در به ‌روی‌شان باز شود. همه جا تاریک بود. کسی را نمی‌توانستی ببینی. فقط صداها شنیده می‌شد. عده‌ای شیشه‌های راهرو را شکستند. بعضی‌ها از داخل توالت‌ها که پنجره‌ای کوچک داشت فریاد می‌کشیدند و تقاضای کمک می‌کردند.
[بعد از آتش سوزی] ... دو پاسدار آمدند و ما را به زندان قبلی، مدرسۀ رضا‌شاه بردند. تعداد دیگری از بچه‌ها را دیدم و دور هم جمع شدیم. گفتند چند ثانیه قبل از فروریختن سقف درب را باز کردند. تعدادی توانستیم سالم در بریم و حدود ۲۵ نفر از ما که دچار جراحت و سوختگی شدید شده بودند در بیمارستان بستری شدند. متأسفانه هفت زندانی اسیر هم در این ماجرا و فقط به‌خاطر باز نکردن در، جانشان را از دست دادند. فردای آن روز ملاقات داشتیم. بی‌شرمانه به خانواده‌ها گفته بودند که زندانیان قصد فرار داشتند و زندان را به آتش کشیدند. در‌حالی‌که حقیقت چیز دیگری بود. در واقع بخاری اتاق زندانبانان که با تخته‌های نئوپان در پشت زندان ساخته بودند آتش گرفته و به سقف سرایت کرده بود و آنها به بهانۀ این‌که زندانیان فرار نکنند درِ زندان را باز نکرده بودند! در صورتی که زندان در مجاورت پادگان نیروی دریایی و ژاندارمری قرار داشت و به‌راحتی قابل کنترل بود. حتی هنگامی که افراد ژاندارمری و نیروی دریایی خواستند از دیوار برای کمک به حیاط زندان بپرند. پاسداران با تهدید و گرفتن اسلحه به طرفشان مانع شدند و پس از استقرار نیروی مسلح سپاه پاسداران دور محوطه زندان با تعلل بیش از یک ساعت از آغاز آتش‌سوزی در را باز کردند که متأسفانه خیلی دیر شده بود. وقیحانه‌تر آن‌که روز عید، دادستان وقت با خرید چند جعبه شیرینی به زندان آمد و تلاش داشت که ماجرا را کم اهمیت جلوه بدهد! که با اعتراض زندانیان که خواهان محاکمۀ مسببین آتش‌سوزی و سهل‌انگاری آنان که به موقع در را باز نکرده بودند، مواجه شد. زندانیانِ عصبانی هنگام سخنرانی دادستان از جلسه خارج شدند. نتیجه این شد که زندانیان باقی مانده (حدود چهل نفر) را پس از یک ماه به عنوان تبعید به زندان اوین انتقال دادند".


۲۶۳- مسعود ستايش        Setayesh-Masoud.jpg
با استفاده از نشریه پیکار شماره‌های ۶۲، ۷۴ و ۱۰۸
رفیق مسعود ستایش سال ۱۳۳۹ در خانواده‌ای متوسط در محلۀ چهارباغ سنندج دیده به جهان گشود. دورۀ ابتدایی و راهنمایی را در دبیرستان بوعلی سنندج به پایان برد. مسعود که اهل مطالعه و دارای بینش سیاسی بود، در مبارزات توده‌های مردم علیه رژیم شاه شرکتی فعال داشت. او از رفتن به سربازی اجباری خودداری کرد و در راهپیمایی سال ۱۳۵۸ در مریوان و تحصن مقابل استانداری کردستان در سنندج نقش فعالی ایفا کرد.
مسعود که در کنار توده‌های زحمت‌کش خلق کرد بزرگ شده بود به صفوف هواداران سازمان پیکار در سنندج پیوست و در جریان مقاومت ۲۸ روزۀ مردم قهرمان سنندج در بهار ۱۳۵۸ دلاورانه شرکت کرد. سال ۱۳۵۹ در شرکت ماد که آن زمان یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های ساختمانی غرب ایران بود مشغول به کار شد. مدت کوتاهی پس از استخدام هدایت و رهبری یکی از اعتصابات کارگران شرکت مذبور را برعهده گرفت. رفيق در اوایل سال ۱۳۵۹ به‌عنوان یک پیشمرگه، تمام توان انقلابی خود را در خدمت جنبش مقاومت خلق کرد قرار داد. در روز ۱۷ خرداد ۱۳۵۹ در جنگ با مزدوران ارتش رژیم، در جادۀ سنندج به كامياران به اتفاق رفیق هم‌رزمش، امیر فقير، پس از چند ساعت مقاومت به شهادت رسیدند و هر دو در روستای "آیینه" در جاده کامیاران به خاک سپرده شدند.

۲۶۴- مينو ستوده‌پيما
رفیق مینو ستوده‌پیما سال ۱۳۳۹ در شهر رشت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان برد. سال ۱۳۵۷ در دانشگاه رشت پذیرفته شد که مصادف با کوران قیام مردم علیه رژیم شاه بود. پس از قیام و بازگشایی دانشگاه‌ها، به تحصیلش ادامه داد و هم‌زمان در جنبش دانشجویی حضوری فعال داشت. سال ۱۳۵۸ به سازمان پیکار پیوست و در تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی (دال دال) به فعالیت پراخت. با تعطیلی مجدد دانشگاه‌ها در اول اردیبهشت ۱۳۵۹، در کمیتۀ محلات شهر رشت و سپس چاپ‌و‌نشر این کمیته سازماندهی شد. در همین زمان با پیکارگر شهید ولی‌الله رودگریان ازدواج کرد.
در سال بحرانی ۱۳۶۰ كه سازمان هم از درون و هم از بیرون با بحران بزرگی مواجهه شده بود، با اجرای قرارهای متعدد و برگزاری جلسات درصدد پشت سر نهادن بحران سیاسی-تشکیلاتی سازمان برآمد. با ضربات پلیسی متعدد به تشکیلات در تهران و شمال، متأسفانه مینو در اول دی‌ماه ۱۳۶۰ همراه سه تن از هم‌رزمانش رفقا طاهره میراحسان، طاهره پشتیبان و صدیقه فلکرو در یک خانۀ تیمی در رشت دستگیر شدند.

بخشی از نوشته‌ای از گلرخ جهانگیری با عنوان"ياران من":
...خانه را رفقا طاهره و مینو اجاره کرده بودند. یکی از خانه‌های امن سازمان در گیلان بود که در آن مدارک مهمی از جمله نمودار تشکیلاتی سازمان پیکار در گیلان نگهداری می‌شد. اسامی اعضا و هواداران در این چارت مستعار بودند. هنوز هم مشخص نشده است که چگونه این خانه لو رفته است. بعضی‌ها می‌گویند که همسایهها به پلیس خبر دادهاند. اما بر اساس تجارب، اگر چنین می‌بود، در عرض ۱۹ روز اعدام نمی‌شدند و حتما برای گرفتن اطلاعات زیر شکنجه می‌ماندند. رفیق مینو در حال گذراندن پروسۀ کاندید عضوی و عضویت در سازمان بود. هر چهار نفر در بخش دانشجویی سازمان پیکار در گیلان فعالیت می‌کردند.
رفقا، در ۲۰ دی‌ماه، فقط ۱۹ روز بعد از دستگیری و پس از مقاومت بسیار در برابر شکنجه‌های وحشیانۀ پاسداران در زندان چالوس تیرباران شدند. از بیمارستان ۲۲ آبان لاهیجان به خانوادۀ رفقا تلفنی خبر رسید که پاسداران چهار جنازه از چالوس به بیمارستان آورده‌اند. خانواده‌ها برای شناسایی به آنجا رفتند و عزیزانشان را در سردخانۀ‌ بیمارستان یافتند. آثار شکنجه بر تن آنها مشهود بود. همگی تیرباران شده و تیرخلاص خورده بودند. خانواده‌ها از سپاه پاسداران اجازۀ تحویل جنازه‌ها را گرفتند. به آنها به‌دلیل مارکسیست بودن، اجازۀ دفن در گورستان عمومی داده نشد. خانوادۀ رفیق صدیقه فلکرو او را در باغ خانه‌شان دفن کرده‌اند. رفقا زهرا (طاهره) میراحسان و مینو ستوده‌پیما در خورتای جوشل در باغ خانوادگی دفن شده‌اند...

 

۲۶۵- ناصر سرخی   
رفیق ناصر سرخی سال ۱۳۳۲ در یک خانوادۀ کارگری در تبریز زاده شد. پس از قیام به سازمان پیکار پیوست و در کمیتۀ کارگری تبریز سازماندهی شد. در پی ضربه به بخش چاپ و دانشجویی ــ دانش‌آموزی (دال دال) کمیتۀ آذربایجان، در اواخر تیر‌ماه ۱۳۶۰ دستگیر و پس از شکنجه‌های‌ بسیار جمعه شب ۱۶ مرداد ۱۳۶۰ همراه ۱۱ مبارز دیگر كه برخی از رفقای پيكار بودند، در زندان تبریز تیرباران شد.
خبر اعدام رفیق ناصر و ۱۱ مبارز دیگر به نقل از دادگاه انقلاب اسلامی در روزنامه‌های رسمی یک‌شنبه ١٨ مرداد‌ماه ١٣٦٠ منتشر شد:
"ناصر سرخی فرزند محمود به اتهام قیام مسلحانه علیه اسلام و انقلاب اسلامی ایران در رابطه با گروهک آمریکایی، محارب، مسلح و غیرقانونی پیکار، پخش و نشر و تکثیر اعلامیه‌ها و نشریات و پوسترهای سازمان مزبور و به انحراف کشاندن اذهان جوانان ناآگاه، محارب با خدا و رسول خدا و امام زمان و نایب بر حقش، مرتد و باغی، شناخته شده و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره در مورد وی جمعه شب ١٦مرداد‌ماه ١٣٦٠ در محوطۀ زندان تبریز به مورد اجراء گذارده شد".

يادنامه‌ای از صابر در اکتبر ۲۰۰۲ در سایت اندیشه و پیکار:
"این داستان را نخستین بار در تابستان سال ۱۳۶۵ بر اساس خاطرات زندان تهیه و آن را در اختیار برنامۀ "افق انقلاب" قرار دادم. این نوشته بارها از "صدای انقلاب ایران" پخش و چند بار در "پیام" نشریۀ صدای انقلاب ایران و بار آخر در شمارۀ ۱۵ نیمه اول آبان‌ماه ۱۳۶۶ چاپ و منتشر گردید.

 

ناصر سرخی: یك كارگر رزمندۀ دربند
ساعت به ۱۲ نصف شب نزدیک می‌شد، ناصر مشغول نوشتن بود. پدر و مادر و بقیه اهل خانه خوابیده بودند، ناگهان در به شدت كوبیده شد. چه كسی می تواند باشد؟ او كه این وقت شب با هیچ‌یک از كارگران وعدۀ ملاقاتی نگذاشته بود،... خب! شاید همسایه‌ای باشد كه چیزی لازم دارد؟! می‌داند كه اهل خانه ممكن است خوابیده باشند، معمولا ابتدا یواشكی صدا می‌زند؛ اگر ...، باز صدای نواختن در با شدتی بیشتر بلند شد. پدرش بیدار شد، پدر پا شد كه برود در را باز كند: هنوز نخوابیدی ناصر؟ نصف شب كی ممكنه باشه؟! پدر هنوز از اتاق بیرون نرفته بود كه در چوبین حیاط با صدای بلندی گُرُپ شكست و چند نفر مسلح پلنگ پوش و پوتین به پا ریختند توی حیاط. ناصر؛ پاسدار!!
اهل خانه بیدار شدند، بچه‌ها انگار جوجه‌هایی كه از لای پر مرغ سر در بیاورند هر یک از گوشه‌ای از زیر لحاف و پتوی كهنه و زیر پيراهنی سر درآوردند. مادر ناصر گفت: "خونه‌م خراب، ناصر؛ چكار كنیم؟". ناصر كه نوشته را توی دستش تكه‌تكه می‌كرد، گفت: "چیزی نیست آبا؛ ببینیم چه مرگشونه". اما در همان حال سركی كشید و از پنجره نگاه كرد كه آیا راه فراری هست؟ نبود! اتاق، پنجرۀ رو به كوچه نداشت. حیاط و كوچه هم پر از مزدوران بود. تازه داشتند از دیوار و پشت بام هم بالا می‌رفتند. اندیشید: "از كجا ممكنه بو برده باشن؟".
این البته چیزی نبود كه احتیاج به هشیاری ویژۀ پلیس و پاسدار داشته باشد. در محله و كارخانه، ناصر، از پیش از قیام هم به‌عنوان یک كارگر پیشرو و انقلابی شناخته شده بود. كارگر بودن و پیشرو بودن خود "جرم" آشكار ناصر بود، مخصوصا كه ناصر در اعتصاب‌ها و مشخصا در مبارزه برای كانون بیكاران فعال بود، بین كارگران محبوب بود و حرفش برو داشت. تا پدر ناصر آمد بجنبد و به حیاط برود مزدوران با پوتین‌هایشان آمدند تو: اینجا خونۀ كیه؟". پدر ناصر گفت: "نمی‌دونید خونۀ كیه و در می‌شكنید و میایید تو؟".
یكی از مزدوران جلوتر آمد: "دنبال مواد مخدر می‌گردیم" و كارتش را نشان داد. "با ناصر سرخی كار داریم، می‌بریمش چند سؤالی ازش می‌كنیم". بچه‌ها كز كرده بودند، مادر ناصر نگاهش را به پوتین‌های سیاه پاسداران دوخته بود و از بس بیمار و نحیف بود كه داشت از حال می‌رفت. ناصر غرید: "این حرف‌ها یعنی چه؟ مواد مخدرِ چی؟ ما آدم‌های شرافتمندی هستیم، این وصله‌ها به ما نمی‌چسبد، نیت اصلی‌تون چیه؟ هیچ‌كس باور نمی‌كنه ما مواد مخدر داشته باشیم، خونه و زندگی مونو ببینین!" و می‌خواست با داد و بیداد مانع پاسداران شود كه یک پاسدار دراز و ریشو كه تازه آمده بود تو، جیغ زد: "یعنی چه؟ جون نمی‌كنه؟ یاالله راه بیفت! مواد مخدر یا هر چیز دیگه، راه بیفت!" مادر ناصر چشمانش گشاد شد و پیش خود گفت: "این چه وضعشه؟!".
ناصر كتش را روی دوش انداخت و به پدرش گفت: "ظاهراً فقط چند سؤال نیست! تو به در و همسایه‌ها بگو، مسأله مواد مخدر نیست، مثل روز روشنه كه زیر سر مسعود خان كارفرماست، می‌خوان آبرومون را هم ببرن، غیر از اونا چه كسی مدعی ماست؟". پاسدار ریشو گفت: "اینجام دست بردار نیستی؟ می‌خوای آشوب به پا كنی؟ جلو بیفت یاالله!". خواهر كوچك‌تر ناصر زد زیر گریه و صدای گریه‌ش بلند شد. یكی از پاسدارها داد زد: "هیس! ساكت! همسایه‌ها بیدار می‌شن! ساكتش كن خانوم!".
ناصر در حال بیرون رفتن به پدرش نزدیك‌تر شد و توی گوشش گفت: "به اون پسره هم كه می‌لنگه خبر بده!". پاسدار قد بلند بازوی ناصر را گرفت و او را بین خودش و پاسدار دیگری قرار داد و بعد دو پاسدار دیگر با چراغ قوه داخل اتاق شدند و با پوتین‌های گلی‌شان رختخواب‌های به هم‌ریخته را لگد كردند و شروع كردند به، مثلاً، تفتیش و بازرسی! به هر گوشه‌ای سر می‌كشیدند؛ پستو، پنجره، تاقچه‌ها، پشت چراغ، پشت سماور، حتی پتوها را از روی بچه‌ها كنار زدند و كوچولوهای خوابیده را هم بیدار كردند. گوشه‌های موكت را كنار می‌زدند، بوی نم و دوای موش فضای اتاق را فرا گرفت. ناصر كه بین دو پاسدار ایستاده بود اعتراض كرد: "این‌طوری دنبال مواد مخدر می‌گردید؟". پاسدارها دستش را از پشت دستبند زدند و بدون خداحافظی او را هل دادند و مثل سگ‌هایی كه دنبال غذا بگردند، توی حیاط هم داخل سطل‌ها و بشكه‌های آب سر می‌كشیدند و بالاخره از در حیاط بیرون رفتند. اهل محله در آن وقت شب ریخته بودند بیرون، گرچه محلۀ آهنگران در حاشیۀ شهر بود و تازه داشت آباد می‌شد و برق نداشت و كوچه‌ها تاریک بود، اما همسایه‌ها توانستند متوجه ماجرا شوند و بفهمند كه پاسداران به خانۀ ناصر شبیخون زده‌اند و او را از خانه بیرون كشیده و برده‌اند. "ناصر بود، بردنش باجی فاطمه؟!". "آره زهرا جان! چند روزی بود كه دلم خبر داده بود؛ یعنی میگی چكارش می‌كنن زهرا؟ حیف شد كه دیر خبر شدیم وگرنه بلای مأموران شهرداری را سرشان می‌آوردیم". "حالا فردا هم می‌ریم دنبالش".
در آهنی زندان به روی ناصر بسته شد، ناصر با دست‌های بسته نشست. پارچه سیاهی را كه روی چشم‌هایش بسته بودند به کمک زانویش كمی كنار زد تا بتواند سلول را ببیند، سلول یک مترونیم طول و یك متر عرض داشت. پتوی كهنۀ كثیفی پهن شده بود. بوی بدی سلول را آكنده بود؛ بوی نم و كاسه‌ای غذای مانده كه كنار دیوار افتاده بود و معلوم بود كه متعلق به زندانی قبلی است. ناصر از زیر چشم‌بند نگاهی بر دیوارها انداخت. سلولْ پنجره نداشت و راه فراری به نظر نمی‌رسید. نوشته‌هایی بر دیوارها جلب نظر می‌كرد. بعضی‌ها را پاک كرده بودند، اما بعضی را توانست بخواند: "كارگران جهان متحد شوید!، آثار ضربات شلاق پاک می‌شود، اما آثار خیانت هرگز پاک نمی‌شود!، سعید رحمانپور، داود ثروتیان، یعقوب، ممد"... . به یاد یعقوب [كسب پرست] افتاد و حرف‌هایی كه برای كارگران در كانون بیكاران می‌زد، چقدر ساده و روشن صحبت می‌كرد؛ چقدر زنده و دقیق از مشكلات كارگران بیكار حرف می‌زد؛ انگار صدای یعقوب بود كه در گوشش طنین می‌انداخت. آخرین جملات سخنرانی‌اش [را] به یاد می‌آورد:
"بینید رفقا كه چه دنیای برعكسیه، دست‌های ما آفرینندۀ همه نعمت‌های زندگیه، اما در همان حال همین دست‌های ما از آن نعمت‌ها كوتاه است. دست‌های خسته‌مان را همیشه روی شكم گرسنه می‌گذاریم. سرمایه و نظام سرمایه‌داری دیواری‌ست بین دست و دهان ما، این دیوار را باید خراب كرد!".
ناصر همان وقت كه این حرف‌ها را شنیده بود، پدرش در نظرش مجسم شده بود كه ده‌ها سال رمق جانش را در خدمت داراتر شدن ثروتمندان گذاشته بود و این اواخر كه تقاضای بازنشستگی كرده بود، آن كلاه را سرش گذاشتند و اخراجش كردند. حالا هم دوباره به یاد پدرش افتاده بود. پدر بیكار باشه و خودش هم كه زندانی است، معیشت خانواده پس چه خواهد شد؟ رشته افكارش به زندان و دستگیری خودش بازگشت: "چقدر از كارهایش اطلاع دارند؟ چطور بازجویی پس بدهد؟" و با همین افكار كم كم خوابش برد .... صبح زود در آهنی سلول با صدای گوش‌خراش قفل زنگ‌زده‌اش باز شد و زندانبان داد زد: "ناصر تویی؟"، "بلی!"، "راه بیفت بریم!".
در اتاق بازجویی او را هم‌چنان دست بسته روی یک صندلی نشاندند و پتوی كهنه و كثیف و خاک آلودی روی سرش انداختند، طوری كه از هر طرف به زمین می‌رسید. یک ساعت...، دو ساعت...، داشت خفه می‌شد، اگر هم سر بلند می‌كرد باران مشت و لگد و شلاق بود كه بر سرش می‌بارید. پس از این تحقیر و توهین، جناب بازجو رسید: "همه چیز را می‌دانیم! نه خودت را بدبخت كن نه ما را هم دردسر بده! یالله فوراً هر چی می‌دونی بگو! من ضبط صوت را روشن می‌كنم كه حرف‌هاتو بزنی". تكمه ضبط صوت را فشار داد. ناصر گفت: "چرا منو دستگیر كردید؟".
بازجو ضبط صوت را خاموش كرد: "خودت خوب می‌دونی جونور! تو كارخونه، تو محله، اینجا و اونجا همیشه دنبال آشوبگری هستی؛ چوب لای چرخ اسلام گذاشتی؛ با انجمن اسلامی سرشاخ میشی، كارگران رو تحریک می‌كنی". ناصر بازهم سؤال می‌كرد تا ببیند اطلاعات مزدوران در چه زمینه‌ای‌ست، تا هم بهتر جواب بدهد و هم اگر فرصتی دست داد رفقایش در خارج زندان را در جریان قرار دهد و سرانجام گفت: "این حرف‌ها چیه؟ شاید عوضی گرفتین!". "خفه شو! هیچ هم عوضی نگرفتیم و خیلی هم خوب می‌شناسیمت، تو ناصر سرخی هستی سن ۲۸ سال در محلۀ آهنگران نزدیک خیابان منجم زندگی می‌كنی، سیزده سال سابقۀ كار داری و در زمان طاغوت هم آشوبگر و خرابكار بودی" و بعد چند فحش چارواداری هم داد و ادامه داد: "زود باش هر چه می‌دونی بگو! اعتصاباتون؛ آشوبگری‌های كفرآمیزتون علیه اسلام؛ رهبرانتون؛ كمونیست‌ها، همه شو بگو! بگو و توبه كن وگرنه سر خودتو به باد دادی". باز چند فحش‌آبدار دیگر زینت حرف‌هایش كرد و تكمه ضبط را فشار داد.
ناصر با خود اندیشید: "پس خیلی چیزها را هنوز نمی‌دونند"؛ و بعد شروع به صحبت كرد: "پدرم بیكاره. یك پیر مرد ۶۰ ساله، مادرم ۴۵ سالشه، مریضه؛ سه برادر و پنج خواهریم؛ من تنها نون‌آور این خانواده ده نفریم، پدرم اخراج شده، به زور چنگ و ناخن آلونكی تو حاشیه شهر درست كردیم، نه برق داره، نه آب داره، نه خیابون؛ شهرداری تا حالا چند دفعه خواسته كه این آلونک را هم روسرمان خراب كنه، چهار فصل یک فصل، یک نفس و بدون تعطیل كار می‌كنیم، پدرم و مادرم هر كدام چند تا مریضی دارند؛ پول دكتر و درمون...".
بازجو جیغ زد: "این مزخرفات به درد خودت می‌خوره" و چند تا فحش رکیک داد و نالید: "اومدی اینجا دكتر و درمون از من می‌خوای؟ آب و برق می‌خوای؟ به جای آب و برق، كوفت و زهرمار هم بهتون نمی‌دیم، انگار نصیحت فایده نداره و تو عاقل بشو نیستی!". بعد رویش را به طرف در برگرداند: "بیایید تو برادر! مشت و مال می‌خواد". به اشاره بازجو دو پاسدار داخل اتاق شدند. كنار زدن پتو همراه بود با توهین و پس‌گردنی و مشت‌و‌لگد، به‌طوری‌كه او را با دست‌های بسته كف اتاق ولو كردند. بعد سه نفری همراه بازجو کتک وحشیانه‌ای به ناصر زدند. خودشان آن را "پاس پاس" می‌نامیدند، با تی‌پا و مشت‌و‌لگد او را به طرف یكدیگر می‌انداختند و همان‌طور دست بسته خونین و مالینش كردند. وقتی هم خسته می‌شدند با چند صفحه از اوراق بازجویی خود را باد می‌زدند؛ یكی یكی استراحت می‌كردند و بعد نوبت شلاق و شكنجه‌های جوراجور بود.
پس از چند روز به ناصر خبر دادند كه مادرش به ملاقات آمده است. ناصر تعجب كرد، گرچه بُروز نداد، اما برایش عجیب بود. فكر می‌كرد چطور مادرش در آن شرایط توانسته ملاقات بگیرد. جناب بازجو، با چشمان از حدقه در آمده و بغض فرو خورده‌اش بین او و مادرش نشسته بود؛ اما مادر در همان اولین جمله برایش روشن كرد كه: "در و همسایه، الهی سلامت باشند، كه كاری كردند من ترا ببینم، برایت سلام دارند". ناصر فهمید كه مردم محله اعتراضی كرده‌اند و مزدوران ناچار شده‌اند با این ملاقات موافقت كنند. او هم ضمن احوال‌پرسی مادر، فرصت را غنیمت شمرد و وسط حرف‌هایش به مادر گفت: "آیا اونا محفوظن و می‌تونن کمک كنن، بلكه حضرت عباس و فاطمه زهرا كمكی بكنند".
به این ترتیب اسم عباس و زهرا را كه از دوستان محله و كارخانه‌اش بودند به یاد مادر انداخت و متوجهش كرد كه مزدوران هنوز آنها را نمی‌شناسند و می‌توانند به مبارزه‌شان ادامه دهند و حتی به آزاد شدن او کمک كنند. مادر چهره‌اش بازتر شد و گفت: "آها، آها، آره ناصر جان، منهم شب و روز دست به دامن حضرت عباس و فاطمه زهرا هستم" و با دلتنگی ادامه داد: "خب وضع و حال خودت چطوره؟". ناصر گفت: "دلتنگی نكن آبا؛ اگر هم مُردم، خودت می‌دونی كه پاک و سر بلندم"، مادر نتوانست خود را كنترل كند و اشكش جاری شد. بازجو با لحن غیض‌آلودی گفت: "ملاقات تمومه!".
ناصر را به سلول برگرداندند. بازجو به دنبالش داخل سلول رفت و با همان حالت غیض‌آلود گفت: "ما می‌دونیم كه تو هیچی بروز ندادی، این ملاقات هم كه بهت دادیم دلمون به حال اون مادر بیچاره سوخت، بلكه تو هم دلت بسوزه و سر عقل بیای. خیال نكن با قفل كردن اون پک‌و‌پوزت می‌تونی كاری بكنی، اگه حرفاتو بزنی همین امروز آزادت می‌كنیم؛ همین امروز! نترس خیال كنی كه چون جرمت زیاده نمی‌بخشیمت! ما می‌تونیم همین‌طوری الكی اعدامت كنیم، یا همین‌طوری الكی ببخشیمت؛ فهمیدی؟". ناصر جوابی نداد. بازجو نالید: "ها! جون بكن! جوابی بده!". "من جوابمو دادم، چیز دیگه‌ای ندارم بگم."
بازجو در سلول را ترق به روی ناصر بست. ... و شكنجه‌ها ادامه یافت. بیش از یک ماه بود كه ناصر را از سلول به اتاق بازجویی می‌بردند و بر می‌گرداندند و قفل دهانش باز نمی‌شد، هر چه از او سؤال می‌كردند همان جواب‌ها را می‌داد، چند بار تلاش كرده بود فرار كند اما نتوانسته بود. در آن سلول تاریک و نمور و كثیف، خوابیدن را برایش قدغن كرده بودند. نوشتۀ "محمد" بر دیوار سلول جلو چشمانش بود: "آثار شكنجه و شلاق پاک می‌شود، اما آثار خیانت...". "محمد" [دانشور جامع] كارگری بود با ۲۱ سال سابقۀ كار؛ آگاه و زرمنده؛ توانایی و روحیۀ عالیش هیچ به قیافۀ نحیف و لاغر و عینک‌ قطور ته استكانیش نمی‌خواند. تا آخرین نفس زیر شكنجه‌های وحشیانه قهرمانانه مقاومت كرد و یک بار دیگر اثبات نمود كه ابزار سركوب سركوبگران، كارگر نیست! او حتی اسم واقعی‌اش را كه دشمن خیلی خوب می‌دانست "محمد دانشور [جامع]" است به دشمن نگفت؛ و به این ترتیب ارادۀ یک كارگر آگاه و كمونیست را تجلی داد و این حقیقت را مجسم نمود كه شكنجه و مرگ در برابر مشقات این زندگی كه او و هم‌زنجیرانش را در خود ذوب می‌كند، چنین نمودی ندارد. ناصر دردهای پا و ناخن‌های شكسته‌اش را، پشت، لگن و دنده‌هایش و سوختگی‌های بدنش را با یادآوری این خاطره‌ها تسكین می‌داد، گرچه صدای گوش‌خراش نوار "دعای كمیل" و روضه خوانی كه مدام در سلولش با صدای بلند پخش می‌شد، شكنجه‌ای بود كه همچون زخم‌هایش آزارش می‌داد، اما این انجماد هم در برابر آفتاب حقیقت آرمانش تاب مقاومت نداشت.
به یاد حرف‌های عباس می‌افتاد، صحبت‌هایی كه در یكی از تجمع‌های كارگران بیكار كرده بود:. عباس پا شد و لنگ لنگان جلوتر آمد و روبه‌روی كارگران قرار گرفت و در برابر حرف‌های یكی از انجمن اسلامی‌چی‌های خرفت كه كارگران را به صبر دعوت كرده بود و وعدۀ بهشت داده بود گفت: "بهشت ما باید روی همین زمین برپا شود! ما دیگر فریب افسانۀ خدا و خرما را نمی‌خوریم! زندگی من در محلۀ آهنگران همین شهر تبریز حالاشم یک جهنمه. روزی هزار عقرب و اژدهای هفت سر مرا می‌گزند، بچه‌هام گرسنه‌اند، آب ندارم، روشنایی ندارم، استراحت ندارم، مادرم فلجه، پدرم زمین‌گیر و واریس داره. صدایم هم دربیاد، زندانیم می‌كنن و شكنجه‌هایی را سر آدم میارن كه از اژدهای هفت سر درنده‌ترن! منو می‌سوزونن، دنده‌هامو می‌شكنن، له و لورده‌ام می‌كنن؛ این جهنم نیست پس چی یه؟! بهشت هم همون دنیاییه كه قدرت دست خودمون بیفته و این همه نعمت و ثروت و دوا و درمون و هر چی خوشی و خرمی دنیاس، این همه محصول رنج خودمون نصیبمون بشه، نه! دیگه فریب اون افسانه‌های پوچ رو نمی‌خوریم ..." باز اندیشید: "حالا عباس چكار می‌كند؟ آیا پیام‌ها بهش رسید؟ آن لنگِ دوست داشتنی حتماً كارهای خودشو ادامه داده".
قفل دهن ناصر هرگز باز نشد، مزدوران هم جرأت نكردند او را زیاد نگاه دارند، زیرا وجودش در زندان هم، حتی خطری بود برای قدرت سیاهشان و تا روز تیرباران با وجود آن همه زخم و درد، همراه هم‌زنجیرانش در زندان سرود می‌خواند و تجربه‌های مقاومت در زندان را اشاعه می‌داد و روحیۀ مبارزان دربند را با دمیدن امید درخشان فردای پیروزی اعتلا می‌بخشید.

 http://www.peykar.org/old/saf.aza/s.aza.pdf/Naser-Sorkhi.pdf

 

۲۶۶- هاشم سريدی‌ضيابری
با استفاده از "نشريه کمونیست" شماره ۳۲ مرداد ۱۳۶۶
رفیق هاشم سریدی‌ضیابری سال ۱۳۳۹در یک خانوادۀ کارگری در امامزاده هاشم رشت چشم به جهان گشود. پدرش کارگر سادۀ کارخانۀ شیر پاستوریزه رشت بود. کار طاقت‌فرسای پدر، و سطح پایین زندگی‌شان و، زندگی در دخمه‌ها و سیاه‌ جوی‌های نازی‌آباد رشت، او را از همان کودکی با چهرۀ کریه فقر و فلاکت آشنا کرد. پانزده ساله بود که با سوسیالیسم و راه رهایی طبقۀ کارگر آشنا شد و به مبارزه روی‌آورد. به همراه دوستان و همکلاسی‌هایش در راه‌اندازی نمایشگاه کتاب و تظاهرات نقش فعالی داشت. او با وجود سن پایین، توانایی و خلاقیت خود را در ارتقا آگاهی سیاسی کارگران و زحمت‌کشان محلات نازی آباد، ۱۳ آبان و جوادیۀ شهر رشت، در طول قیام ۱۳۵۷ به نمایش گذاشت.
پس از قیام به‌علت فقر خانواده مجبور به ترک تحصیل شد و به‌عنوان کارگر فلزکار، با نام مستعار احمد عالی، در شرکت فیروزه به کار پرداخت. در ابتدای کارش به‌دلیل تصادف با ماشین دچار ضربۀ مغزی شد و تا لحظۀ شهادتش بهبود نیافت. در این دوره علیرغم تشنجات عصبی و سردردهای مداوم، لحظه‌ای از مبارزه باز نایستاد. او ابتدا با گروه "اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه کارگر" ارتباط برقرار کرد و سپس به سازمان پیکار پیوست.
در اواخر سال ۱۳۶۰ هاشم در دوران بحران درونی سازمان پیکار به جناح "مارکسیسم انقلابی" پیوست و سپس با "سازمان کمونیستی پیکار" همراه شد. او برادر همسرِ پیكارگر شهید شهرام محمدیان‌‌باجگیران بود. در جریان ضربات سوم آبان‌ماه ۱۳۶۲ که تعدادی از رفقای این گروه از جمله رفیق شهرام دستگیر شدند، هاشم و عدۀ دیگری از رفقا نیز به دام افتادند. در بیدادگاه سرمایه به ده سال زندان محکوم شد. مزدوران رژیم در زندان اوین، علاوه بر شکنجه و آزارهای جسمی و روحی، از رساندن دارو به او جلوگیری کرده و مداوماً با ناراحتی‌های مغزی و تشنجات عصبیِ دست به‌گریبانش، آزارش می‌دادند.
بازجویان به عبث می‌پنداشتند اگر هاشم را به سخنرانی در جمع زندانیان فرا بخوانند، خواهند توانست با وعدۀ فریبندۀ رهایی از زندان، او را به اظهار ندامت و پشیمانی وادارند. رفیق هاشم به آرمان خود وفادارماند و در جمع زندانیان به نقد نظام سرمایه‌داری و افشای ماهیت ضدانقلابی جمهوری اسلامی پرداخت. جنایتکاران جمهوری اسلامی، ناتوان از درهم شکستن ارادۀ این رفیق کارگر و کمونیست، در سحرگاه ۲۴ تیرماه ۱۳۶۴ او را همراه شمار دیگری از مبارزین به جوخۀ اعدام سپردند. عدۀ بسیاری از کارگران و زحمت‌کشان زادگاهش، همان‌هایی که رفیق هاشم قلبش برای رهایی آنها می‌تپید و درمیان آنان پرورش یافته بود، در مراسم یادبودش یاد عزیز او را گرامی داشتند.

 

۲۶۷- محمود سعادت‌سلطانی
رفیق محمود سعادت‌سلطانی یکی از فعالین سازمان پیکار در ۸ دی‌ماه ۱۳۶۰ همراه رفیق فتح‌الله اميری در اراک تيرباران شد. متأسفانه در مورد این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

 

۲۶۸- عليرضا سعادت‌نياکی    
با استفاده از نشریه پیکار ۱۲۵ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۶۰
رفیق علیرضا سعادت‌نیاکی سال ۱۳۳۱ در یک خانوادۀ متوسط در شهرستان آمل متولد شد. پدرش روزنامه‌نگار بود و همراه علیرضا در هر فرصتی در میان دوستان و آشنایان از وضعیت و ظلم‌و‌ستم موجود انتقاد می‌کردند و دست به افشاگری می‌زدند.
علیرضا دوران دبستان و دبیرستان را در آمل به پایان رساند و سال ۱۳۵۰ به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران راه یافت. در آنجا به‌تدریج جذب فعالیت‌های صنفی–سیاسی و مبارزات دانشجویی شد و در مدت کوتاهی به یک دانشجوی فعال در عرصۀ مبارزات دانشجویی تبدیل گشت. به‌دلیل برداشت‌های مبارزه جویانۀ سازمان مجاهدین خلق از مذهب، به سمت ایدئولوژی این سازمان سمتگیری کرد و آن را پذیرفت. از آن پس فعالیت مبارزاتی‌اش در این راستا شکل گرفت. پس از مدتی با شوروشوق انقلابی، همراه تعدادی از رفقای هم‌رزم در دانشکده برای ارتقا مبارزه‌شان علیه رژیم شاه یک محفلِ مخفیِ سیاسی-انقلابی به نام هوادار سازمان مجاهدین خلق تشکیل می‌دهند.
این محفل انقلابی با مصادرۀ یک دستگاه ماشین پلی‌کپی از یکی از مدارس، محور کار خود را تکثیر و پخش اعلامیه‌های سازمان مجاهدین قرار داد. هم‌زمان اعضا برای بالا بردن سطح تئوریک خود به مطالعۀ کتب انقلابی و هم‌چنین مارکسیستی پرداختند. پس از مدتی علیرضا همراه دیگر رفقای محفل به زندگی نیمه مخفی روی می‌آورد و در نهایت با ترک تحصیل و لاجرم خارج شدن کامل از صحنۀ فعالیت‌های دانشجویی به یک مبارز حرفه‌ای تبدیل می‌شود.
محفل انقلابی فوق به‌دلیل مشکلات ارتباطی، تا سال ۱۳۵۵ موفق نشده بود با سازمان مجاهدین تماس برقرار کند. قبل از اعلام تغییر ایدئولوژی مجاهدین در سال ۱۳۵۴ رفقا نیز به موازات این تغییر و تحول به‌تدریج پوستۀ مذهبی خود را شکافته و ایدئولوژی مارکسیستی–لنینیستی را پذیرفته بودند. علیرضا از اولین رفقای محفل بود که این تکامل ایدئولوژیک و اعتقاد به م.ل را پذیرفت. در خرداد‌ماه ۱۳۵۵ موفق می‌شوند به سازمان مجاهدین وصل و به سرعت با تمام امکانات خود در تشکیلات ادغام شوند. رفیق علیرضا پُرکار و پیگیر در انجام وظایف انقلابی خود در فعالیت گروهی، از نظم وانضباط شایان توجهی برخوردار بود. در سال ۱۳۵۶ در بخش انتشاراتی سازماندهی شده و در آنجا فعالانه به‌کار پرداخت.
پس از قیام به‌عنوان مسئول کمیتۀ شمال به آنجا فرستاده شد و در گسترش پایه‌های سازمان پیکار در این منطقه فعالانه کوشید. رفیق علیرضا با اسم مستعار سعید، در سال ۱۳۵۸به‌دلیل توانایی در زمینۀ پزشکی و نیازهای منطقۀ کردستان، به‌عنوان یک کادر تشکیلاتی و تحت نام مستعار "دکتر محسن" به منطقۀ کردستان فرستاده شد. در مدت دو سال فعالیت بی‌وقفۀ توده‌ای با تحمل مشقات و شرایط سخت زندگی و با سرکوب تمام عیاری که رژیم جمهوری اسلامی بر خلق کرد وارد می‌کرد، به‌عنوان پزشک در روستاها، توجه و علاقۀ وسیع زحمت‌کشان را به خود جلب کرد. نام "دکتر محسن" در مناطق وسیعی از روستاهای کردستان زبانزد زحمت‌کشان و دهقانان فقیر بود.
پیوند رفیق با توده‌های کرد و محبوبیتش چنان بود که وقتی در جریان حملۀ ضد‌انقلابی حزب دمکرات به مقر سازمان پیکار در بوکان (که منجر به شهادت سه رفیق شد) این شایعه منتشر گردید که دکتر محسن نیز در این درگیری به شهادت رسیده است، تأثر و ناراحتی زاید‌الوصفی حاکی از کینه و نفرت نسبت به عمل جنایتکارانۀ حزب دمکرات در میان دهقانانی که رفیق را می‌شناختند، بوجود آمد. او تا اوایل سال ۱۳۶۰ در کردستان فعال بود تا این‌که با تغییراتی در سازماندهی به تهران منتقل گردید. این انتقال مصادف بود با آغاز حملات سرکوبگرانۀ رژیم، علیرضا در تهران موقتا در منزل یکی از رفقای تشکیلات ساکن شد. این خانه که از قبل مورد شناسایی رژیم قرار گرفته بود، مورد یورش سبعانه پاسداران قرار گرفت. علیرضا، صاحبخانه و دو رفیق پیشمرگه که در آنجا به‌ سر می‌بردند همگی دستگیر و پس از تحمل بیش از دو ماه شکنجه و زندان، همراه چند رفیق دیگر از جمله پیکارگر شهید جلیل سید‌احمدیان، به‌دست جلادان رژیم در ۲۵ شهریور ۱۳۶۰ به جوخۀ اعدام سپرده شدند. علیرضا به‌عنوان یک کادر تشکیلاتی، باسابقۀ مبارزاتی‌اش برای رژیم شناخته شده بود. بازجویان خام خیالانه کوشیدند با شکنجه به اطلاعات تشکیلاتی او پی‌ببرند و روحیه‌اش را درهم بشکنند، ولی نتوانستند سخنی از دهان او بیرون بکشند.
از خصوصیات بارز رفیق پرکاری، نظم ، شور انقلابی و ضدیتش با رویزیونیست‌ها، دشمنان انقلاب و توده‌ها بود. برای انجام هر کاری به‌ویژه کارهای پرخطر، همواره آمادگی داشت. با مشکلات به مبارزه می‌پرداخت و با برخوردهای روشنفکرانه مبارزه می‌کرد.
خبر اعدام رفيق و ۱۸ مبارز ديگر به نقل از روابط عمومی دادستانی كل انقلاب اسلامی در روزنامه‌های رسمی ۲۸ شهريور ۱۳۶۰ منتشر شد:
"عليرضا سعادت‌نياكی فرزند محمدرضا به اتهام عضويت بسیار فعال در سازمان ضد‌خلقی پیکار، مسئول تدارکات و ارتباطات کمیتۀ کردستان از طرف سازمان و مسئول تبلیغی سازمان در آمل و بابل، تبلیغات ملحدانه در آمل و بابل، محارب با خدا و رسول خدا و مفسدفی‌الارض شناخته شد و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره در ۲۵ شهریور‌ماه ١٣٦٠ در محوطۀ زندان اوین در تهران به مورد اجرا گذارده شد".

پیامی از رفقا پوران بازرگان و تراب حق‌شناس به خانوادۀ سعادت‌نیاكی:
"به خانوادۀ رفقای شهيد، مراتب احترام خودم و همسرم، پوران بازرگان را به شما ابراز می‌كنم. پايداری‌تان را در وفاداری به آرمان‌هایِ والایِ انسانیِ رفيقِ عزيزِ شهيدمان، علیرضا سعادت‌نياكی (دكتر محسن) می‌ستايم و تاكيد می‌كنم كه مقاومت خانواده‌های شهدا و به‌ويژه شما برای همۀ ما درس بزرگ و فراموش نشدنی در مبارزه عليه ظلم‌و‌جهل و تاريكی حاكم بر جامعۀ ماست.
در مبارزۀ درازمدت و سرنوشت‌سازی كه در جهان و جامعۀ ما بين نيروهای پيشرو و واپسگرا جريان داشته و دارد، ستاره‎های درخشانی وجود داشته‌اند كه شهيد عزيز ما، علیرضا يكی از بهترين‌هاست. تربيتی كه او در دامان خانواده كسب كرده بود و آرمان‌های والايش، چنان رفتاری انقلابی و مردمی در او پديد آورده بود كه زحمت‌كشان كردستان او را به‌عنوان شخصيتی محبوب و نمونه می‌شناختند. نام دكتر محسن افتخار سازمان پيكار در بين مردم كردستان بود. اگر او با كمال تاسف، طول عمر نيافت ولی عرض عمر داشت و شخصيت و خاطره‌ای مثبت و فراموش نشدنی از خود برجای گذاشت.
باری ماييم و وظيفۀ تلاش در راه تحقق آرمان آنان، ماييم و مبارزۀ مجدانه در راه آزادی برابری، ماييم و احترام به خانواده‌های ارجمند شهدا، به‌ويژه به شما كه به‌خاطر مقاومت و يادمان‌های هر ساله، خود طعم تلخ زندان را چشيده‌ايد. تقاضا می‌كنم، سلام و مراتب احترام ما را به ‌آقای سعادت‌نياكی برسانيد و همين‌طور اگر صلاح دانستيد، به ديگر افراد خانواده‌های همدرد و آگاه و وفادار. به اميد روزی كه همگی جشن پيروزی، آزادی، برابری، جشن برپايی دنيايی بهتر را برگزار كنيم. آن روز علیرضا و امثال او را چون نگين درخشان در ميان خواهيم داشت. با تاكيد بر احترام و وفاداری. تراب حق‌شناس، ۲۱ مهر ۱۳۷۷".

 

 

۲۶۹- مهران سعادت‌نياکی SaadatNiaki-Mehran.jpg    
رفيق مهران سعادت‌نیاکی سال ١٣٣٨ در خانواده‌ای متوسط در آمل به دنیا آمد. دارای سه برادر و یک خواهر بود که یکی از برادرانش، پیکارگر شهید علیرضا، ٢٥ شهریور ١٣٦٠ در زندان اوین تهران تیرباران شد. مهران تصحيلات ابتدايی و متوسطه را در آمل به پايان برد و برای ادامه تحصيل در رشتۀ راديولوژی، سال ۱۳۵۶ به دانشگاه رفت. او از فعالين تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی پیکار (دال دال) بود که با نام مستعار "تقی" در كميتۀ شهریِ ساری سازماندهی شد. با لو رفتن اطلاعاتِ تشكيلات شمال، مهران برای ادامۀ فعاليت به مشهد می‌رود. كمتر از دو ماه بعد، بر سر قراری لو رفته دستگير می‌شود. با برملا شدن هويت سياسی‌اش برای بازجويی کامل‌تر، به زندانی در شهر چالوس برده می‌شود. در زندان مقاومت سترگی كرد و لب باز ننمود، زیر شکنجه در ١١ آذر ١٣٦٠ به شهادت رسید. جنازۀ رفيق را به خانواده‌اش تحویل ندادند، پاسداران او را در محوطۀ زندان نوشهر دفن کردند.

نوشته ای از رفیق تراب حق‌شناس كه در مراسم درگذشت پدر دو پیكارگر شهید، علیرضا و مهران سعادت‌نیاكی خوانده شد:
"پدر دو شهید اخیر (مهران و علیرضا)، زنده یاد محمدرضا سعادت‌نیاکی خبرنگار کیهان و انسانی آگاه و مبارز بود. او در فروردین ۱۳۸۸ درگذشت و طی قریب سی سال پس از فرزندان شهیدش به مبارزه‌اش ادامه داد و رنج شکنجه و زندان را بارها تحمل کرد. شبانگاه ۱۰ فروردین ۱۳۷۰ او را دستگیر می‌کنند و به دفتر وزارت اطلاعات در ساری می‌برند و پس از ماه‌ها بازجویی و شکنجه (از دستبند قپانی تا انواع دیگر که باعث آسیب‌های سخت به دستگاه عصبی و فلج تدریجی او شد) او را سه سال در زندان آمل نگاه می‌دارند. بهانۀ دستگیری، خروج یکی از فرزندانش از طریق قاچاق از کشور بود، اما آنچه عُمال رژیم را آزار می‌داد فعالیت‌های پرشور وی در بسیج خانواده‌های شهدا و قربانیان جنایات جمهوری اسلامی بود. متن زیر در بزرگداشت وی و ادای دین و احترام به خانوادۀ سعادت‌نیاکی و همۀ خانواده‌های مقاوم شهیدان نوشته شده است.

در بزرگداشت فقید خانوادۀ ما، خبر درگذشت آقای محمدرضا سعادت‌نیاکی را با نهایت تأسف شنیدیم. ایشان قبل از هرچیز، انسانی درستکار، عاشقِ آزادی و عدالت، شجاع، مقاوم و در آگاه کردن و بیداری مردمان با قلم و زبان و عمل پیگیر بود؛ چنان‌که پیامدهای دشوار اراده و عمل خویش را با سربلندی تحمل کرد و ایستاد. وی همچنین یکی از بزرگان خانوادۀ ارجمند شهدای ما بود، پدر رفقای شهید علیرضا سعادت‌نیاکی (دکتر محسن) و مهران سعادت‌نیاکی. از جمله، تحت تأثیر تربیت و ارزش‌های زندگی او و مادر گرامی‌شان بود که آنها به دفاع از آزادی - برابری و به مخالفت با ستمکاری حاکمان پرداختند و برای برپایی دنیایی فارغ از ستم و استثمار به جان کوشیدند.
در تلاطم سرنوشت سازی که جامعۀ ایران را فراگرفت و رژیم شاه را برانداخت و امید می‌رفت که اکثریت جامعه یعنی زحمت‌کشان بتوانند گام‌هایی به سوی عدالت اجتماعی و بهبود اوضاع بردارند، کسانی بودند که جانب حق و عدالت را گرفتند و راه تسلیم در برابر ارتجاع نپیمودند. شهدای گرامی، علیرضا و مهران در چنین راهی پیکار کردند، زیرا ارزش‌هایی که در خانواده آموخته بودند حفظ شرافتِ انسانی و مبارزه با نیرنگ و جهل و ستم را با جانشان عجین کرده بود و تلاش صادقانۀ آنان در راه برقراری جامعه‌ای آزاد و برابر از این سرچشمه سیراب بود.
فقید بزرگِ امروز ما، آقای محمد‌رضا سعادت‌نیاکی، همانند دیگر اعضای خانواده‌های شهدا و زندانیان، بار سنگین و جانکاه از دست دادن عزیزان خویش را تحمل کرد، به آنان افتخار کرد و به آرمان‌های انسانی آنان دلبسته ماند و احترام گذارد. با وجود گذشت قریب سی سال از طوفان سیاهی که هزاران تن از بهترین جوانان و انسان‌های آرمانخواه را از ما گرفت، حق خانواده‌های شهدا و زندانیان و رنجی که متحمل شده‌اند و نیز اهمیت مشارکت آنان در مبارزه برای آزادی ـ برابری و بهروزی جامعه به خوبی شناخته نشده است.
اجازه دهید این افتخار نصیب من شود که عضوی از خانوادۀ شما، از خانوادۀ شهدا و زندانیان باشم، و از راه دور و به‌رغم موانع موجود، مراتب احترام و تسلیت خود را به بانوی خودمان خانم شهربانو قریشی‌طیبی و همۀ اعضای خانوادۀ گرامی شما و دیگر خانواده‌های شهدا تقدیم کنم. یقین دارم هر گامی که به سوی آرمان‌های انسانی در جامعۀ ما برداشته شود مدیون خون شهیدان و رنج و امید و استقامت خانواده‌های شهدا و عموم ستمدیدگان و مبارزان است؛ مبارزانی که راه را، با فکر و جسارتی درخور، آگاهانه پی می‌گیرند و زندگی را تنها با چنین اهدافی معنادار می‌یابند. یاد فقیدِ امروز ما آقای سعادت‌نیاکی و فرزندان شهیدش همیشه گرامی است. بهترین بزرگداشت آنان امید است و مقاومت و ادامۀ زندگی آن‌سان که آن آرزوهای بلند را در خود بگنجاند.
تراب حق‌شناس
 ۲۷ فروردین ۱۳۸۸ ، ۱۶ آوریل ۲۰۰۹".

 

 

۲۷۰- محمدحسين سعادتی
رفيق محمدحسين سعادتی سال ۱۳۳۴ به دنيا آمد. پس از پايان تحصيلات متوسطه برای ادامۀ تحصيل به آمريكا رفت. در آنجا با جنبش دانشجويان ايرانی که عليه رژيم شاه فعالیت می‌کردند آشنا و همراه شد. سال ۱۳۵۶ به هواداران سازمان مجاهدين م ل پیوست. بعد از قیام درسش را نيمه‌تمام رها کرد و به ايران بازگشت؛ در تشكيلات سازمان پيكار سازماندهی شد و تمام‌ وقت به فعاليت پرداخت. اواسط تابستان ۱۳۶۰ با بحران درونی پيكار و ضربات متعدد پليسی به کل سازمان و تشكيلات شيراز، او را برای کمک به بازسازی تشكيلات شيراز به آنجا اعزام و سازماندهی می‌كنند. با ضربات مجددی كه به تشكيلات وارد می‌آید، او هم لو می‌رود و پاسداران دستگيرش می‌کنند. از زير بازجويی‌ و شکنجه‌های وحشيانۀ پاسداران رژيم سربلند بيرون آمد. رفيق را در ۱۲ ارديبهشت ۱۳۶۳ در زندان شيراز حلق‌آويز کردند.

خاطره‌ای از تراب حق‌شناس در بارۀ محمدحسین:
"با ديدن عكس و يادداشتی دربارۀ اين رفيق، ياد او مرا به تأثری عميق فرو برد. ياد آخرين ديدار ما با هم در پاييز ۱۳۶۰ در تهران. آن روزها، سازمان پيكار و ديگر سازمان‌ها زير ضربات سخت رژيم بودند و پيگرد و شكار انقلابيون هر لحظه، ستاره و ستاره‌هايی را از آسمان به زير می‌كشيد؛ اما بودند ستاره‌هايی مثل او كه صميمانه می‌خواستند كاری بكنند، بی‌باک و بی‌هراس، جانشان را در كف گذارده بودند تا از آرمان‌هايی‌شان كه چيزی جز آزادی، برابری نبود، دفاع كنند. مصرانه می‌خواست به سازمان بپيوندد و وظيفه‌ای برايش مشخص شود.
رفيقی كه دربارۀ او با من حرف زد، می‌گفت كه محمدحسين از آمريكا آمده و مشتاق فعاليت مبارزاتی است. من كه اوضاع بسيار دشوار سازمان را می‌دانستم، ابتدا در تماس گرفتن تعلل كردم ولی بعد، افرادی او را به ملاقات با من كشاندند. نگاه صميمی و مصمم او مرا در بن‌بست قرار داد و چند قرار ملاقات ديگر هم به‌خوبی به‌ يادم هست، در حوالی ميدان آيزنهاور- ستارخان با او داشتم. هم دشواری اوضاع را برايش شرح دادم و می‌خواستم كه مدتی صبر كند، شايد كمی اوضاع بهتر شود و هم موقعيت سياسی را با او درميان گذاشتم و هم يكی دو مقاله برای ترجمه به او پيشنهاد كردم و همه را با چه علاقه‌ای دنبال می‌كرد.
سرانجام چون جای امنی در تشكيلات نمی‌توانستم برايش پيدا كنم، باز هم روی پيشنهاد و نظر خودم پافشاری كردم كه بايد صبر كند. اما او كه مثل بسياری از پاک‌بازان آن روزها، سراپا شور‌و‌هيجان بود، گفت كه به شيراز می‌رود شايد از طريق رفقای آنجا گمشدۀ خود را كه چيزی جز امكان فعاليت سياسی در راه انقلاب و سوسياليسم نبود، بيابد.
ضربات بر سازمان هر چه سخت‌تر می‌شد و ديگر او را نديدم و خبری از او هم نداشتم، تا اين‌كه از كشور خارج شدم و در تبعيد ماجرايش را شنيدم و تا مغز استخوانم تير كشيد و جز حلقۀ اشكی در چشمانم كه بسيار از فراغ رفقايم داغ ديده است، كاری نمی‌توانستم بكنم. نمی‌دانستم كه روزی برای اين رفيق مرثيه‌ای خواهم نوشت. هفتم سپتامبر ۱۹۹۸".

 

 

Saqat-Gholam.jpg۲۷۱- غلام سقاط
با استفاده ازنشریه پیکار ۸۲، دوشنبه ۲ آذر‌ماه ۱۳۵۹
رفیق غلام سقاط سال ۱۳۳۹ در یک خانوادۀ کارگری در آبادان متولد شد. پدرش کارگر صنعت نفت بود،غلام نیز به‌دلیل نیاز مالی خانواده مجبور به ترک تحصیل و روی آوردن به‌سوی صف کارگران شد. او علیرغم سن کم مجبور بود کارهای سخت و سنگینی را انجام دهد و از همان زمان رنج‌وستم طبقاتی را با پوست‌و‌گوشت خود لمس کرد. در سال ۱۳۵۷ با اوج‌گیری جنبش توده‌های زحمت‌کش، به سیل خروشان مبارزات مردمی پیوست و در جریان این مبارزات، آگاهی سیاسی‌اش نیز بالا رفت. پس از قیام به کار آگاهگرانه و سازماندهی در میان کارگران پرداخت و صداقت و بینش انقلابی او اعتماد کارگران مبارز را جلب کرده و به‌عنوان نمایندۀ شورا از طرف کلیۀ کارگران اسکله هفت در آبادان برگزیده شد. او خود كارگر پروژه‌ای بود. عوامل رژیم جمهوری اسلامی که از توانایی‌های انقلابی رفیق و نیز اطمینانی که کارگران به او داشتند آگاه بود، به بهانۀ کمی سن از نمایندگی وی جلوگیری کردند. رفیق در مبارزات کارگرانِ پیمانی نقش فعالی داشت و برای این‌که این کارگران زیر پوشش صنعت نفت قرار گیرند تلاش بسیاری کرد. غلام ابتدا در صفوف هواداران سازمان چریک‌های فدایی خلق فعالیت می‌کرد‌ و وقتی در جریان مبارزاتش با مواضع سازمان پیکار آشنا شد به صفوف آن پیوست و از مهر ۱۳۵۸ در ارتباط فعال با تشکیلات پیکار در آبادان قرار گرفت. رفیق در انجام وظایف تشکیلاتی و مبارزاتی‌اش چنان شور‌و‌شوقی نشان می‌داد که رفقایش به او لقب "پرشور" داده بودند. پس از آغاز جنگ ارتجاعی ایران و عراق، غلام برای تبلیغ‌و‌ترویج سیاست سازمان در کنار توده‌هایی که اجبارا در مناطق جنگ‌زده باقی‌مانده بودند، ماند و به انجام وظایف تشکیلاتی خود ادامه داد. رفیق علاوه بر کار فعال و آگاه‌گرانه در میان کارگران و توده‌ها، گزارشات، مقالات و اشعار بسیاری را برای نشریات "پیکار" و "نفتگر به پیش" فراهم آورده بود.
روز دهم آبان‌ماه ۱۳۵۹ رفیق پیکارگر غلام سقاط در‌حالی‌که بیش از ۲۰ سال نداشت در اثر ترکش خمپاره‌های ارتش مرتجع عراق به شهادت رسید.

 

 

۲۷۲- فرزانه سلطانی    Soltani-Farzaneh.jpg
رفیق فرزانه سلطانی ۹ فروردین سال ۱۳۳۵در یک خانوادۀ کارگری در آبادان به دنیا آمد. در همین شهر تحصیلاتش را به اتمام رساند و سال ۱۳۵۶ در رشتۀ معدن در دانشگاه صنعتی اصفهان پذیرفته شد. در دانشگاه از فعالین دانشجویی بود و در دوران قیام به گروه "دانشجویان مبارز" پیوست. پس از قیام فعالیتش را با سازمان پیکار ادامه داد و در تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی پیکار (دال دال) اصفهان از مسئولین این تشکیلات شد. با بسته شدن دانشگاه‌ها در اردیبهشت ۱۳۵۹ در آن شهر باقی ماند و مسئول بخش کارگری شد. پس از آغاز جنگ ایران و عراق و آواره شدن مردم مناطق جنگی، بسیاری از رفقای تشکیلات آبادان در این شهر سازماندهی شدند. با آغاز بحران درونی سازمان در سال ۱۳۶۰، رفیق فرزانه و تعداد بسیاری از رفقای کمیتۀ اصفهان از "جناح انقلابی" پشتیبانی کردند.
با وجود خاموشی سازمان، این رفقا هم‌چنان به فعالیت تشکیلاتی خود ادامه دادند. تشکیلات کمیته اصفهان در ۹ فروردین ۱۳۶۱ ضربه خورد. روزنامۀ اطلاعات سوم خرداد ۱۳۶۱ در خبری منتشر کرد:
"كليه ارگان‌های سازمانی پيكار نابود شد" و در ادامه آمده بود كه نزديك به ۴۵ نفر از افراد تشكيلات در اصفهان دستگير شده‌اند، سپس با ذکر اسامی هفت نفر از رفقا، زير نام رفيق فرزانه نوشته شده بود:
"فرزانه سلطانی با نام‌های مستعار مريم مرادی (اسم مستعاری در شناسنامه)، طاهره و فاطمه عضو جمع هماهنگی، مسٸول امورمالی، مسٸول كارخانجات نساجی دختران و مسٸول بخش كارگری".
ضربۀ کمیتۀ اصفهان بدین گونه بود که یکی ‌از افراد جمع کمیتۀ هماهنگی به نام مرتضی ‌زائری، به شیراز می‌رود تا در آنجا قرار یا قرارهایی را اجرا کند. مرتضی ‌زائری یکی‌ از فعالین دانش‌آموزی در آبادان بود که قبل از قیام در شیراز هم فعالیت داشت و بسیاری از رفقا را در اصفهان نیز می‌شناخت. بعد از فرار از زندان شیراز، در تابستان ۱۳۶۰ مسئولیت و ارتباطات زیادی به‌عهده داشت. او تا روز دستگیری‌اش، مسئول (دال دال) اصفهان بود. پیش از او، نوروزعلی برومند یکی ‌دیگر از فعالین پیکار در ذوب‌آهن اصفهان نیز شناسایی و دستگیر شده بود که پس از شکنجه‌های بسیار، رفقایی را به بازجویان معرفی‌ می‌کند. مرتضی ‌زائری هم در شیراز و قبل از اجرای قرارش دستگیر می‌شود. این دو دستگیری، باعث به دام افتادن بسیاری از رفقا در ظرف دو سه روز در اصفهان و شیراز شد. مرتضی زائری بعدها یکی‌ از هم‌كاران بازجویان شد و حتی تا آنجا پیش رفت که اگر در خیابان‌ها رفیقی را می‌دید و چیزی به‌خاطرش می‌رسید، به پاسدارها می‌گفت كه دستگیرش كنند.
رفیق فرزانه در جریان این دستگیری‌ها در اصفهان، سال ۱۳۶۱ هنگام اجرای یک قرار دستگیر شد. او چندین ماه قبل از دستگیری‌ جزو جمع پنج نفرهٔ کمیته هماهنگی بود که مسئولیت "جناح انقلابی"‌ سازمان پیکار را در اصفهان به‌عهده داشت.
فرزانه را مدتی‌ نزدیک به یک سال پس از تحمل شکنجه‌های وحشیانه محکوم به اعدام کردند. در زندان‌های اصفهان و تهران مقاومت جانانه‌ای کرد و تا مدت‌ها مقاومت او زبانزد زندانيان بود. رفیق فرزانه از سرسخت‌ترین زندانیان زندان اصفهان بود که به‌خاطر زدن سیلی به گوش بازجو دستش را شکسته بودند. او و دوست نزدیکش پروانه امام اوایل سال ۱۳۶۲ در اصفهان اعدام و در بهشت‌زهرای تهران ‏(قطعه ‏‎۹۴‎‏) دفن شدند. به گفتۀ زندانیان هم‌بند، آنها را از سر سفرۀ هفت سین صدا زدند و بردند تا به‌اصطلاح حال همه را بگیرند. فرزانه گفته بود: "من تنها برای مادرم ناراحتم که وقتی عید می‌آید من نیستم!" و مادرش می‌گفت: "جنازه‌اش می‌خندید و از من خواسته بود که ای مادرم زانوی غم در سینه مگیر تا پاسدار شب نگوید مادر محکوم داغدار است، رُز قرمز در سینه نشان تا بگوید دل پرکینه دارد". مادر برایش گاهی به نجوا و گاهی با صدای رسا زمزمه می‌کرد:
"گل فرزانه‌مو کاشتم امیدی شَوی خُرم / که مو سایه‌ات بنشینم / گل فرزانه شد وقت شکفتن / سر کارت کشید رگبار دشمن / ستاره بودی و ماهم گشتی / تو خورشید شدی و میدرخشی…".

بخشی از خاطرات صنم احمدی، هم‌بند فرزانه که خود نیز در ۱۶ سالگی به اتهام هواداری از سازمان پیکار دستگیر شده بود، در کتاب "جنایت بی‌عقوبت، شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در جمهوری اسلامی"، انتشارات عدالت برای ایران، دسامبر ۲۰۱۱:
"...اوایل دستگیری مرا به بازداشتگاه سیدعلی‌خان بردند، این بازداشتگاه در حقیقت یک خانۀ مصادره‌ای بود که پاسدارها از اتاق‌های متعدد و حیاط بسیار بزرگش به‌عنوان بازداشتگاه موقت استفاده می‌کردند. از کوچۀ سیدعلی‌خان با ماشین وارد یک حیاط بزرگ شدیم. این حیاط را با یک دیوار تقریبا نصف کرده بودند و نیمۀ دوم را برای نگهداری زنان استفاده می‌کردند. ورودی به قسمت زنان یک پتو بود که از آن به‌عنوان در استفاده می‌شد. پتو را که کنار می‌زدی یک حیاط بود که ته آن یک در بزرگ آهنی بود که بعدا فهمیدم زندانی‌های سال ۱۳۶۰ به آن طویله می‌گفتند و درواقع شکنجه‌گاه بوده است. در قسمت چسبیده به طویله دو توالت کوچک بود، کنارش یک اتاق کوچک نگهبانی و کنار آن یک اتاق بزرگ که معمولا برای خواب و استراحت پاسدارهای زن استفاده می‌شد.
اتاق اول چسبیده بود به اتاق بزرگ نگهبان‌ها، بعد از آن، اتاق‌های دو، سه و چهار بودند. اتاق‌های یک و دو و سه هر کدام بین ۳ تا ۷ زندانی داشتند اما اتاق ۴ خالی بود. من و چهار نفر دیگر در اتاق دو بودیم. درهای اتاق‌های ما در بازداشتگاه چوبی بودند و وسط درها از شیشه بود ولی روی شیشه‌ها را رنگ زده بودند که ما نتوانیم بیرون را ببینیم. زندانی‌ها این رنگ‌ها را خراش داده بودند.
یه روز که توی اتاق نشسته بودم و از لای رنگ‌های خراش خوردۀ روی شیشه در، بیرون را نگاه می‌کردم، دیدم که یک دختر خوشگل با چشم‌های میشی درشت، صورت گرد و موهای صاف مشکی که در قسمت جلو کمی سفید شده بود را آوردند. این دختر سرش را پایین گرفته بود و همین‌طور که دست راستش را توی بغلش نگه داشته بود راه می‌رفت، بعدا دیدم که دستش را با یک پارچه که دور گردنش می‌رفت بسته بود، به نظر می‌اومد که دستش ضربه دیده باشه. یک بار هم دیدم که یک تشت گذاشته با پا داره لباس‌هاشو می‌شوره. این دختر را بردند ته حیاط به اتاق چهار، بعدها فهمیدم که او فرزانه سلطانی از هواداران سازمان پیکار است.
یک بار که فرزانه از جلو اتاق‌ها رد می‌شد، پرسیدم: "جرمت چیه؟" گفت: "پیکار". بعد یه بار که رفته بود از اتاق نگهبانی یه چیزی رو بگیره بهش گفتم: "دستت چی شده؟" گفت: "دستم شکسته" ... من همین‌طوری نگاه فرزانه می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم چرا فرزانه چهرۀ همیشه غمگینی داره؟ چه اتفاقی براش افتاده؟ چرا هر روز پیر و پیرتر میشه؟ یه روز به یکی از بچه‌های هم‌بندی گفتم که فکر کنم به فرزانه تجاوز کرده باشند!
فرزانه سلطانی حدود سه یا چهار ماه در بازداشگاه سیدعلی‌خان بود اما بعد او را بردند. بعدها فهمیدم او را برای بازجویی و اقرار گرفتن برده‌اند تهران. فرزانه سلطانی رابط تشکیلاتی اصفهان - تهران بود و او را دو یا سه بار برای تکمیل پرونده به تهران برده بودند.
جمهوری اسلامی در زندان دستگرد اصفهان یه بند جدید برای زندانیان سیاسی زن ساخته بود که هر کس حکمش صادر می‌شد می‌رفت اونجا. ماها که از اتاق‌های کوچک دربسته خسته شده بودیم هر روز له له می‌زدیم که زودتر بریم دستگرد. از بد شانسی یا شاید خوش شانسی، من و تعدادی از زندانیانی که به قول پاسدارها اصلاح نشده بودیم را به جای بند جدید به بند نسوان قدیم که محل نگهداری زندانیان عادی بود، بردند. وقتی وارد زندان نسوان شدم دیدم که زندانیان سیاسی برای خودشان یک اتاق بزرگ دارند با تعداد زیادی تخت سه طبقه. البته به تعداد زندانیان تخت موجود نبود اما یک حیاط مشترک با زندانیان عادی داشتیم که به همه چیز می‌ارزید، هر وقت می‌خواستی می‌تونستی بری هواخوری. هیچ‌کدام از زندانیان حق مالکیت هیچ تختی را نداشت و هر کس زودتر می‌خوابید حتما تخت خالی پیدا می‌کرد اما من که دوست داشتم شب‌زنده‌داری کنم معمولا روی زمین پتو می‌انداختم و می‌خوابیدم. بعضی از زندانی‌ها برای تخت‌های وسط، با ملافه پرده درست کرده بودند و با این کار با خودشان یا بعضی از رفقا خلوت می‌کردند. از بچه‌های پیکار، پروانه امام، من و دو نفر دیگر در آن بند بودیم. بعد از چند هفته فرزانه سلطانی را پیش ما آوردند. اما به پروانه امام و فرزانه حکم نداده بودند.
زمستان سال ۶۱، یه روز که من و چند تای دیگه داشتیم توی حیاط بازی می‌کردیم، پاسدار مردی کنار در اومد و بلند گفت: پروانه امام، وسایلت را جمع کن و بیا! پروانه و فرزانه هر دو دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان بودند. اون روز پروانه با همه خداحافظی کرد و رفت. شب که شد فرزانه گفت: "حتما پروانه را برای اعدام برده‌اند. من و پروانه تنها زندانی‌هایی هستیم که حکمی بهمون ابلاغ نشده، برای همین حدس می‌زدیم که حکم ما اعدام باشه. همین روزها نوبت من می‌رسه. امشب باید دور هم جمع شیم، من می‌خوام یه چیزهایی رو براتون تعریف کنم". اون شب فرزانه با من و دو رفیق دیگه خلوت کرد، همگی رفتیم روی یکی از تخت‌های وسط که پرده داشت، پرده را کشیدیم و فرزانه شروع به حرف زدن کرد و گفت: "من نمی‌دونم شماها مادر منو می‌شناسید یا نه ولی بچه‌های آبادان همه‌شون مادر منو خوب می‌شناسند. مادرم به من گفت یا دنبال کار سیاسی نرو، یا اگه رفتی آبروی ما رو نبر! من وقتی مادرم اینو گفت خندیدم، گفتم: مامان نگران آبروتی یا نگران دخترتی؟! سر این قضیه همه‌ش با مامان شوخی می‌کردم ولی باور کنید وقتی دستگیر شدم و شکنجه شروع شد تنها چیزی که تو سرم اومد جملۀ مادرم بود. اون بود که باعث شد من مقاومت کنم و تا این لحظه هیچی به جمهوری اسلامی نگفته باشم، نه سازمان پیکار بود نه بچه‌های دیگه بودن، فقط مادرم و این جمله که اگه می‌ری تا آخرش برو".
تمام مدت که فرزانه از مادرش می‌گفت، لبخند رضایتی روی صورتش بود. همین‌طور که فرزانه حرف می‌زد من می‌لرزیدم، از قدرت یک جملۀ مادر که تا کجا بچه رو می‌بره، فرزانه خیلی خیلی شکنجه شده بود.
بعد گفت: "دست من توی شکنجه شکسته شد. بعد از کلی بازجویی و شکنجه در کمیتۀ مشترک تهران، من رو برای تکمیل پرونده به اصفهان فرستادند. یک راست من رو بردند به محلی که تا امروز نمی‌دونم کجاست، یه جای پرت و دور از شهر اصفهان، لباس تن من یک دست پیژامه و پیراهن راه راه بود که به زندانیان کمیتۀ مشترک می‌دادند. یکی از روزهایی که من رو در اون زندان شکنجه می‌کرند دستم زیر بدنم موند. یکی از پاسدارا با پوتین جفت پا پرید روی کتفم. همون جا دستم شکست. پاسدارها که صدای شکستن دست من رو شنیدند یکی یکی از اتاق رفتند بیرون و من را با اون حال و با دست شکسته توی اتاق شکنجه ول کردند. من از درد به خودم می‌پیچیدم اما نای گریه نداشتم! همون‌طور که روی زمین نیمه بیهوش بودم یکهو یک پاسدار مرد در سلول را باز کرد و اومد تو. اومد جلو و در تاریکی اتاق پیژامه منو کشید پایین و خودش را انداخت روی من، اصلا نمی‌تونستم تکون بخورم یعنی آن قدر کتک خورده بودم که اصلا به هیچ عنوان نمی‌تونستم از جام تکون بخورم. سکوت مطلق بود تو فضا که من همه انرژی مو جمع کردم و یه هویی گفتم آی. پاسداره هول کرد بلند شد رفت از تو اتاق بیرون و در را پشت سر خودش بست. من همون جوری با همون پیژامه‌ای که از پام در اومده بود، با پایین تنۀ لخت، بدن خونی و درب و داغون یه مدتی اونجا بودم تا این‌که دو تا پاسدار زن اومدن تو و زیر بغلم رو گرفتند و چادر انداختند سرم و همون جوری از اونجا من را بردند بازداشتگاه سیدعلی‌خان".
فرزانه وارد جزئیات تجاوز نشد، چون توی اون شرایط زندان و توی اون دوره حرف زدن با ما که خیلی جوون‌تر از او بودیم بیشتر از این امکان نداشت، وقتی او می‌گفت، من دلم می‌خواست اصلا نشنوم و آنقدر شوکه بودم که یک جاهایی حس می‌کردم حتی صداش رو نمی‌شنوم. یک مسٸله هم آبروی خود و خانواده‌ات هم بود، من فکر می‌کنم برای همین فرزانه که نزدیک به یک سال با ما زندگی کرده بود، هیچ چیزی دربارۀ تجاوز و شکنجه‌اش نگفت تا موقعی که مطمئن شد داره می‌ره برای اعدام. خیلی روشن بود این مسٸله، ولی ما بچه‌های خیلی جوانی بودیم، به نسبت فرزانه و با توجه به فضای آن موقع، گفتن تمام جزئیات قضیه سخت بود و چیزی که گفت برای ما روشن بود.
فرزانه می‌گفت: "برای دست شکستۀ من هیچ کاری نکردند! انگار که به خودشون می‌گفتن این‌که اعدامیه، چرا دوا و درمان خرجش کنیم؟ بذار همین‌طور باشه تا وقت اعدامش برسه! از اونجایی که کاری برای دستم نکردند من فهمیدم که اعدامی‌ام چون اگر نخواهند اعدامت کنند می‌برند دستت رو درست می‌کنند که مدرک دست مردم ندهند". آخرش هم گفت: "به مادرم بگید که خیلی دوستش دارم و به دوست پسرم هم بگید که من عاشقش بودم"... حدسش درست بود. دوسه روز بعد از خلوت فرزانه با ما او رو برای اعدام بردند.
سال‌ها بعد که من از زندان آزاد شدم برای مدتی تحت مراقبت شدید پدر و مادرم بودم و هیچ راهی برای پیدا کردن خانوادۀ فرزانه نداشتم. یادم می‌آید که وصیت‌نامۀ فرزانه رو روی یک چادر مشکی با نخ مشکی نوشتیم و به یکی از بچه‌ها سپردیم که به خانوادۀ فرزانه برسونه. یه جملۀ وصیت‌نامه‌اش این بود: "مرا در کدام گورستان به خاک خواهید سپرد؟ تمام گورستان‌های دنیا برای من کوچک است...".

 

 

۲۷۳- زهرا سليم    
رفیق زهرا سلیم در اصفهان به دنیا آمد. خواهر کوچک‌تر سیما و همسر رفیق جليل سيد‌احمديان بود. او با نام مستعار سودابه، از اعضای بخش منشعب سازمان مجاهدین خلق بود که از بدو تأسیس سازمان پیکار در شاخه کارگری فعالیت می کرد. زهرا همراه رفیق جلیل در ۱۲ تیر‌ماه ۱۳۶۰ دستگير شد. پاسداران كه برای دستگيری فردی معتاد به خانه‌ای در تهران‌نو كه آنها هم مستاجرش بودند مراجعه می‌كنند، به‌طور اتفاقی چند نشريۀ پيكار را در اتاق رفقا می‌بينند و آنها را نیز دستگير می‌كنند. رفیق زهرا دو ماه و نیم قهرمانانه در برابر شکنجه‌های وحشیانۀ جلادان رژیم مقاومت کرد و هیچ نگفت، سرانجام خون پاکش در شب ۲۵ شهریورماه قتل‌گاه اوین را رنگین‌تر ساخت و نشان داد که او رفیقی سترگ و پیکارگری افتخار آفرین بود.
خبر اعدام رفيق و ۱۸ مبارز ديگر به نقل از روابط عمومی دادستانی كل انقلاب اسلامی در روزنامه‌های روز ۲۸ شهريور ۱۳۶۰ منتشر شد:
"زهرا سلیم به اتهام عضويت بسیار فعال در سازمان ضد‌خلقی پیکار، همچنین قیام مسلحانه علیه انقلاب اسلامی و مردم بی‌دفاع و این‌که نامبرده، به‌طور حرفه‌ای و مخفی تمام‌وقت در خدمت سازمان جهنمی پیکار قرار داشته و از سازمان حقوق و مستمری دریافت می‌کرده‌ است، محارب با خدا و رسول خدا و مفسدفی‌الارض شناخته شد و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره در ۲۵ شهریور‌ماه ١٣٦٠ در محوطۀ زندان اوین در تهران به مورد اجرا گذارده شد".

 

 

۲۷۴- سيما سليم Salim-Sima.jpg 
رفیق سیما سلیم در شهر اصفهان به دنیا آمد. او خواهر بزرگ‌تر پیکارگر شهید زهرا بود. سیما در اواخر سال ۱۳۵۹ با حسين روحانی ازدواج کرد که در ضربۀ بزرگ پلیسی به تشکیلات رهبری سازمان در بهمن‌ماه ۱۳۶۰ با حسین دستگیر شد. در زمان دستگیری دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بود. او در اوسط بهار ۱۳۶۱ همراه عدۀ دیگری تحت عنوان مصاحبه با مسئولین سازمان پیکار، در تلویزیون جمهوری اسلامی ايران حضور داشت که گویا صحبتی نکرده. رفیق در اوایل سال ۱۳۶۳ اعدام شد.

 

 

 

 

 

SalimArouni-Gholamhasan.jpg

 

۲۷۵- غلام‌حسن سليم‌آرونی 
با استفاده از یادنامه‌ای از رفیق ادنا ثابت در پيكار ۱۲۳، دوشنبه ۲۷ مهرماه ۱۳۶۰.
رفیق غلام‌حسن سلیم‌آرونی سال ۱۳۳۳ در یک خانوادۀ زحمت‌کش در مشهد به دنیا آمد. او را در تشکیلات با نام عباس می‌شناختند. در آغاز سال‌های نوجوانی یعنی اوایل دهۀ ۵۰ با جنبش کمونیستی آشنا شد. هم‌زمان‌که برای کمک به تأمین معاش خانواده به کار جوشکاری می‌پرداخت، در یک محفل مارکسیستی نیز به کار تکثیر کتب مارکسیستی مشغول بود.رفیق عباس همراه محفلی که در آن فعالیت می‌کرد، با شناخت از خیانت‌های حزب توده به سمت جنبش مسلحانه چریکی گرایش یافت و با رفقای هم محفلش در صدد برقراری ارتباط با سازمان چریک‌های فدایی خلق برآمد. او در پایان سال ۱۳۵۴ موفق شد با این سازمان تماس برقرار کند؛ در همان زمان به‌دلیل گرایش خودش برای کار در میان طبقۀ کارگر و به دستور سازمان، در کارخانۀ پروفیل طوس شروع به کار کرد. در مدتی که رفیق در آنجا کار می‌کرد، فعالیت مبارزاتی کارگران کارخانه و به‌خصوص در تماس بودن با کارگران پیشرو اثرات عمیقی در شکل‌گیری بینش پرولتری او داشت. در پایان سال ۱۳۵۵ در اثر ضرباتی که از طرف رژیم شاه به سازمان چریک‌های فدایی وارد آمد و مسائل امنیتی ناشی از آن، عباس مجبور به ترک کارخانه شده و اجبارا به زندگی مخفی روی آورد. به‌دلیل گرایش قوی رفیق به کار در میان طبقۀ کارگر، سازمان چریك‌های فدایی تصمیم گرفت او را در اواسط سال ۱۳۵۶ در تنها شاخۀ کارگری سازمان که با اصرار و پافشاری رفیق عباس در مشهد پاگرفته بود، سازماندهی کند.
فعالیت مجدد عباس در میان طبقۀ کارگر این بار همراه با مطالعه عمیق‌تر کتب مارکسیستی و آثار مشی چریکی و همچنین نوشته‌های رفقا بیژن جزنی و حمید مؤمنی و مبارزۀ ایدئولوژیک در این زمینه بود. روحیۀ پرشور و زندۀ او در گسترش نفوذ شاخۀ کارگری در میان کارگران بسیار مؤثر افتاد. رفیق همراه شاخۀ کارگری سازمان چ. ف. خ. ا. فعالانه در نوشتن مطلب برای نشریۀ داخلی و شرکت در مبارزۀ ایدئولوژیک درون سازمانی کوشش می‌کرد و بسیاری از مطالبی که در نشریات داخلی آن زمان سازمان چاپ می‌شد از طرف این جمع بود. از جملۀ این مطالب مقاله‌ای بود در رد "تئوری رکود" که نه تنها از طرف بخشی از رهبری بخش منشعب از سازمان مجاهدین خلق، بلکه از طرف جریانی در درون چریک‌های فدایی نیز در اوائل سال ۱۳۵۶ نیز مطرح می‌شد. رفیق عباس و جمع تشکیلاتی‌اش، در این مقاله با استناد به فاکت‌هایی در رابطه با جنبش طبقۀ کارگر و موقعیت اقتصادی و سیاسی رژیم شاه، ثابت می‌كردند بحران اقتصادیی که وجود دارد، به‌ناگزیر توده‌ها را به حرکت واداشته و این حرکت در روند خود به زودی به مبارزۀ انقلابی توده‌ها با رژیم شاه تبدیل خواهد شد.
نوشتن این مقالات در پاییز سال ۱۳۵۶ سرآغازی بود برای رسیدن قسمتی از شاخۀ کارگری، که عباس نیز در آن شرکت داشت، به رد مشی چریکی و حل تناقضاتی که بین مشی چریکی و تئوری‌های مارکسیستی–لنینیستی و عینیت جنبش طبقۀ کارگر وجود داشت. از اين جمع رفقا جواد بهاريان‌شرقی، محمد باقری‌مقدم به سازمان پيكار پیوستند که بعدها به دست رژیم جمهوری اسلامی به شهادت رسيدند.
در همین دوره با اوج‌گیری مبارزات مردمی، رفته‌رفته درج مقالاتی که مشی چریکی را مورد سؤال قرار داده و به‌جای آن فعالیت آگاهگرانۀ سیاسی در میان طبقۀ کارگر را پیشنهاد می‌كرد، در نشریۀ داخلی با برخورد غیردمکراتیک مرکزیت سازمان ممنوع شد. رفیق عباس از آنجا که در طول زندگی سیاسی پربارش، اهمیت تعیین‌کنندۀ تشکل طبقۀ کارگر را لمس کرده بود، به‌تدریج به نفی قدرت فوق طبقاتی‌ای که تئوری‌های مشی چریکی برای یک چریک مسلحِ جدا از توده قائل بود می‌رسد. او با بینش طبقاتی خود که در اثر مطالعۀ کتب مارکسیستی و فعالیت عملی در میان طبقۀ کارگر به‌دست آورده بود در اوائل بهار ۱۳۵۷ گرایش و تمایل خود را به جریان مردمی و نفی مشی چریکی جدا از توده اعلام کرد.
رفیق در همان زمان در مقاله‌ای نقش آگاهی را در به حرکت درآوردن و رهبری کردن توده‌های کارگر به سمت اهداف تاریخی‌اش و ضرورت تلفیق آگاهی سوسیال–دمکراتیک با جنبش خود‌به‌خودی طبقۀ کارگر را خاطر نشان نموده و قاطعانه از کار آگاهگرانه سیاسی در میان طبقۀ کارگر برای تامین هژمونی طبقۀ کارگر و انقلاب دمکراتیک دفاع نمود. او هنگامی که با عدم امکان مبارزۀ ایدئولوژیک در درون سازمان چریک‌های فدایی مواجه شد، اعلام انشعاب کرد و برای ادامۀ فعالیت انقلابی خواستار تماس با بخش منشعب سازمان مجاهدین خلق شد. رفیق بعد از مطالعۀ جدی و پیگیر در زمینۀ نظام حاکم بر شوروی، تز سوسیال امپریالیسم را پذیرفت.
رفیق غلام‌حسن همراه همسرش رفيق ادنا ثابت و اكثر گروه كارگری‌شان، در تابستان ۱۳۵۷ به بخش م ل سازمان مجاهدين خلق پيوستند. در آذر‌ماه ۱۳۵۷ كه اكثريت اعضای سازمان مجاهدين م ل در سازمان پيكار متشكل شدند، رفيق حسن و ادنا در ابتدا با گروه "اتحاد مبارزه در راه آرمان طبقه كارگر"، منشعب از مجاهدين م ل همراه شدند.
او در اواخر سال ۱۳۵۸ با مطالعۀ روند موضع‌گیری‌های سیاسی ایدئولوژیک "سازمان پیکار" در بخش کارگری آن مشغول به فعالیت شد. رفیق پس از پذیرش مشی سیاسی سازمان گفته بود: "من تا به حال جوشکار بودم حالا می‌فهمم که باید کوشید تا آگاهی سوسیال‌دمکراتیک را با جنبش خودبه‌خودی طبقۀ کارگر جوش دهیم". مطالبی که رفیق در نشریات "فابریک" می‌نوشت با استقبال کارگران مواجه می‌شد و موجب بسط هرچه بیشتر آگاهی در میان توده‌های کارگر بود.
تلاش‌ رژیم حاکم برای ضربه‌زدن به جنبش کمونیستی با همدستی اکثریتی‌ها به ثمر رسید، روز یک‌شنبه ۲۱ تیر ۱۳۶۰ هنگامی که رفیق غلام‌حسن از میدان انقلاب عبور می‌کرد توسط اکثریتی‌ها مورد شناسایی قرار گرفت و دستگیر شد. رفيق در زمان دستگيری از اعضای مسٸول و تصميم‌گيرندۀ كميتۀ تهرانِ سازمان بود. دژخیمان رژیم جمهوری اسلامی نتوانستند کوچک‌ترین مدرکی علیه رفیق به‌دست آورند.
رفیق عباس که لحظه‌به‌لحظۀ زندگی سیاسی‌اش مملو از استواری بر منافع طبقۀ کارگر و حراست از آن بود، نه تنها کوچک‌ترین اطلاعاتی به‌دست رژیم نداد، بلکه حتی اسم واقعی خود را هم نگفت. به‌این‌ترتیب رفیق نشان داد که چگونه حتی در قتل‌گاه رژیم سرمایه‌داری هم به وظایف کمونیستی‌اش واقف بوده و با وثیقه قراردادن خون سرخش از آن پاسداری می‌کند.
رژیم باوجودی‌که فقط به ارتباط عباس با سازمان پی‌برده بود، بدون آنکه حتی اسم واقعی رفیق را بداند، او را در یک بازجویی چند دقیقه‌ای محکوم به اعدام کرد و روز ۲۱ یا ۲۲ مرداد‌ماه ۱۳۶۰ در جلوی گلوله‌های جلادان رژیم جمهوری اسلامی گرفت و به شهادت رسید.

خاطره‌ای از يك رفيق:
"اين رفيق طبق عادتش، رودررو به افراد تازه آشنا شده نگاه نمی‌كرد و هميشه سعی می‌كرد، چهرۀ خودش را قايم كند. فوق‌العاده دقيق و جدی در مساٸل بود. در درگيری دو جناح رژيم جمهوری اسلامی روی حمله به هر دو جناح شديدا پای می‌فشرد و در يك جلسۀ بحث شديدا به يكی از نويسندگانِ بيانيۀ منتشره در پیكار ۱۱۰ حمله كرد و من هيچ‌وقت او را آنقدر عصبانی نديده بودم. با ديدن خانه‌های بچه‌های فعال كارگری شديدا متأثر شده بود و وضع خانۀ مسكونی من كه محل قرار كارگرهای كارخانه بود، برايش قابل قبول نبود و تلاش زيادی برای بهبود اين وضع با بچه‌های مركزیت انجام داده بود. خانه‌های علنی ماها را به اصرار خودش چشم بسته می‌آمد. برای تهيۀ كتابی كه به بازارچه كتاب رفته بود که از طريق یک اكثريتی شناسايی و دستگير می‌گردد".

یکی از بستگانش در باره او نوشته:
"مادرش از تولدش در هفت ماهگی می‌گفت، آنقدر کوچک بود که به سختی در آغوشش جای می‌گرفت. اما حسن که تب زندگی را از آغاز به همراه داشت با تمام مشکلات جسمی‌اش، زندگی‌اش آغازی استوار يافت. از کودکی روحیه‌ای شاد و ماجراجو داشت. مادرش می‌گفت: "حسن همیشه به فکر آدم‌های دور‌و‌برش بود. یک روز زمستانی سرد، حسن آمد خانه، بدون کفش و بدون کت، پرسیدم: "مادر لباست کو؟". جواب داد: "توی راه یک آدمی را دیدم لباس نداشت، کفش نداشت. لباس‌هایم را دادم به او"".
آنقدر شور زندگی در او جریان داشت که محال بود در کنار او باشی و حس زنده بودن نکنی. امید به آزادی و برابری انسان را در سوسیالیسم جستجو کرد، و بعد از سال‌ها مبارزه همراه با سازمان چریک‌های فدایی خلق، تدام مبارزه‌اش را با سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر شکل بخشید".

رفقایش راجع به او می‌گویند:
"او آن‌چنان پرشور بود که در کنارش گمان می‌كردی که انقلاب سوسیالیستی در راه است. سال‌ها از خانواده‌اش فاصله گرفت. دستگیری‌ها و زندان‌های شاه را پشت سر گذاشت. او رسیدن به آزادی انسان‌ها را هدفی عالی می‌دانست. همیشه در نگاهش، عشق زیبایش را به همسرش "ادنا ثابت" شاهد بودم. به یاد دارم که گرمای محبت این دو انسان به هم، گرمابخش لحظات با هم بودن‌مان در خانه بود. رژیمِ بی‌رحم جمهوری اسلام بدون این‌که هویت واقعی او را بداند، او را به اسم "عباس محسنی‌مشهدی" در بامداد ۲۲ مرداد ۱۳۶۰ به گلوله بست. او با تمام وجودش به آرمان‌هایش پایبند بود، بدان‌گونه که زندگی‌ش را بهای آن داد".

 

 

۲۷۶- فرهاد سليمی
رفيق فرهاد سلیمی در بخش تداركات سازمان پیکار فعالیت می‌کرد كه در ضربۀ پليسی ۲۱ تيرماه ۱۳۶۰ به اين بخش و بخش توزيع‌و‌چاپ او نیز دستگير شد. این رفقا به مدت ۱۰ روز به‌شدت مورد شكنجه قرار گرفتند که پانزده تن از آنها روز چهارشنبه ۳۱ تيرماه ۱۳۶۰ در زندان اوين تيرباران شدند. اجسادشان را بعد از انتقال به پزشكی قانونی در مزار خاوران دفن کردند. اين رفقا از اولين شهدايی بودند كه در خاوران به خاک سپرده شدند.
خبر اعدام رفيق و ۱۴ رفيق پيكارگر ديگر در روزنامه‌های رسمی چهارشنبه ۳۱ تيرماه منتشر شد. متأسفانه در مورد این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاوده‌ایم.

 

 

۲۷۷- محمود سنچولی
با استفاده از زندگینامۀ چند تن از پیکارگران شهید، گردآوری از "یاران فاضل" هوادار سازمان پیکار در پاکستان.
رفیق محمود سنچولی سال ۱۳۳۵ در یکی از روستاهای شهرستان طبس در خانواده‌ای زحمت‌کش به دنیا آمد. پس از به پایان رساندن تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، سال ۱۳۵۴ وارد دانش‌سرای عالی زاهدان شد؛ در آنجا در کلیۀ حرکت‌های صنفی دانشجویان، فعال و مبارزی پیشرو بود. کلِ اعضای خانوادۀ رفيق متأسفانه در زلزلۀ سال ۱۳۵۷ طبس كشته شدند و او تنها بازماندۀ خانواده‌اش بود.
پس از قیام او به اتفاق عده‌ای از رفقای دانش‌سرا اولین تشکل خودشان را به نام "انجمن دانشجویان طرفدار آزادی زحمت‌کشان" تشکیل دادند و نشریۀ خبری-سیاسی-تبلیغیی را به نام "جمبران" منتشرمی‌کردند. رفیق در سازماندهی اعتصابات دانشجويی و همچنين تشكيل كتابخانۀ دانشجويان به منظور تبلیغ و اطلاع رسانی نقش برجسته‌ای داشت. او همچنین از مسئولان تشکل "دانشجویان مبارز طرفدار آزادی طبقه کارگر" در زاهدان بود که پس از مدت كوتاهی به سازمان پيكار پيوست. او در مرکزیت تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی پیکار (دال دال) زاهدان بود و سپس به عضویت سازمان پیکار درآمد. رفیق تا زمان دستگيری‌اش فعالانه و پرشور به وظايف تشکیلاتی خود ادامه می‌داد.
رفیق محمود در شهریور ۱۳۶۰ سر یک قرار در زاهدان دستگیر شد. ابتدا به زندان شماره یک بعد زندان شماره ۲ سپاه منتقلش کردند. در شکنجه‌گاه ابوذر ساعت‌ها بی‌وقفه مورد شکنجه‌های قرون وسطایی قرار گرفت. او را مدت‌ها در سلول انفراد نگه داشتند، اما پس از مدتی با افزايش تعداد زندانيان رفیق را به سلول‌های چند نفره منتقل كردند. آثار شكنجه‌های وحشتناكی همچون كابل زدن بر روی دست و پا، آويزان كردن از يك دست و يا منگنه كردن ناخن‌ها را تا مدت‌ها می‌شد روی بدن او ديد.
رفیق در متشكل ساختن و دادن روحيه به ديگر زندانيان فعال و پيگير بود. پاسداری به نام "حسين سرگلزايی" مرتب او را آزار می‌داد و قصد تحقيرش را داشت، اما رفيق با صلابت و هوشياری بسيار مانع دست‌يابی چنین افرادی به نياتشان می‌شد. رفیق همیشه با رعایت مسائل امنیتی به‌ویژه در بحث‌های دو نفره، رفقای هم‌بندش را از مسائل زندان آگاه می‌کرد. زمانی که رژیم برای پنهان کردن واقعیت شکنجه و اعدام‌ها گروهی را برای به‌اصطلاح برای "تحقیق در مورد شکنجه" به راه انداخت، رفیق فعالانه ماهیت آنها را برای زندانیان افشا می‌کرد.
او همراه رفيق محمدگل ريگی و چند رفیق ديگر تصميم به فرار از زندان می‌گيرند. در یکی از روزهای نیمۀ اول اسفند ۱۳۶۰ هنگام اجرای برنامۀ ورزشی، یکی از آنها پاسداری را خلع‌سلاح کرده و امکان فرار بقیه را فراهم می‌کنند اما متأسفانه رفیق محمود پس از مدت کوتاهی دستگیر و در ۲۱ فروردین ۱۳۶۱ تیرباران می‌شود.

 

 

۲۷۸- محمدصالح سهرابى Sohrabi-Mohamadsaleh.jpg
با استفاده از "یادنامۀ شهیدان"، حزب كمونیست ایران
رفیق محمد‌صالح سهرابی سال ۱۳۳۵ در شهر سقز به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان برد. در دوران قیام فعالانه در تظاهرات و خیزش توده‌ای شرکت کرد. پس از قیام به تشکیلات کردستان سازمان پیکار پیوست و یکی از اعضای منضبط و پیگیر آن بود. رفیق پرکار و از نظر تئوریک مسلط به مسائل نظری بود. با شروع ضربات پلیسی سراسری و بحران درونی سازمان، او و چند رفیق دیگر از جمله پیكارگر شهید نظام حسنی، هوادار جناح "مارکسیسم انقلابی" شدند.
رفیق محمدصالح در اواخر سال ۱۳۶۰ در خیابانی در سقز شناسایی و دستگیر می‌شود. او پس از تحمل شکنجه و آزارهای فراوان در ۲۶ اسفند ۱۳۶۱ در کنار رفیق نظام در زندان سقز تیرباران شد. متأسفانه در مورد این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

 

 

 


۲۷۹- سیدجليل سيداحمديان   SeiedAhmadian-Seiedjalili.jpg
با استفاده از پيكار ۴۴ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۵۸ و پيكار ۱۲۱ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۶۰
رفيق سیدجليل سیداحمدیان سال ۱۳۲۳ در يک محلۀ فقيرنشين تبريز در خانواده‌ای كم درآمد و مذهبی متولد شد. در سال‌های جنبش ملی به رهبری دكتر مصدق، تحت تاثير گرايش سياسی خانواده و حمايت آن از اين جنبش، با مساٸل سياسی آشنا شد. پس از سقوط دولت ملی مصدق و بدتر شدن اوضاع اقتصادیِ اقشارِ فقير و متوسط جامعه، خانوادۀ او برای یافتن شغل به تهران نقل‌مکان کرد. در مبارزات ضد‌دولتی سال‌های ۴۲-۱۳۳۹ و حوادث ۱۵ خرداد به‌طور فعال شركت داشت. سال ۱۳۴۲ در رشتۀ راه‌و‌ساختمان دانشكده فنی، دانشگاه تبريز پذيرفته شد. در زمان تشكيل "نهضت آزادی ايران" با آنان به فعاليت پرداخت. آشنایی با مجاهد شهید محمد حنیف‌نژاد در سال‌های بعد او را از سیاست‌های بورژوا-رفرمیستی امثال "نهضت آزادی" جدا کرده به سوی مبارزۀ انقلابی و مخفی سوق داد. از بدو تشكيل سازمان مجاهدين با بنيانگذاران آن همراه بود و در سال ۱۳۴۶، رسماً به عضويت سازمان درآمد.
جلیل برای مبارز‌ۀ انقلابی و حرفه‌ای در تابستان ۱۳۴۹ همراه با جمعی دیگر از هم‌رزمان به خارج از کشور فرستاده شد تا در پایگاه‌های فلسطینی به آموزش نظامی بپردازد. مرداد‌ماه همان سال زمانی که با دیگر رفقای سازمانی، در دُبی منتظر آماده شدن بقیۀ امکانات برای ادامۀ سفر بودند، پلیس در بازار شهر به آنها مشکوک شده و همه را دستگیر می‌کند. مقاومت آنها در زندان طاقت‌فرسای دبی برای او نخستین تجربۀ مبارزاتی بود که از آن سرافراز بیرون آمد. پس از قریب ۴ ماه اسارت، زمانی که قرار بود یک هواپیمای ایرانی آنها را دست‌بسته به زندان‌های ایران تحویل دهد، با کمک سازمان مجاهدین و نقشۀ قبلی که در اجرای آن حسین احمدی روحانی به‌عنوان فرماندۀ عملیات، عبدالرسول مشکین‌فام و محمدصادق سادات‌دربندی شرکت داشتند، هواپیما را ربوده و به‌جای ایران به بغداد برده شد. این اقدام انقلابی و موفقیت‌آمیز برای رهایی شش نفر از افراد سازمان، که اولین عمل نظامی و موفق سازمان محسوب می‌شد، به پایه‌های سیاسی و امنیتی رژیم شاه در منطقه نیز ضربه وارد ساخت.
از اواخر آذر تا بهمن ۱۳۴۹ مقاومت در برابر شکنجه‌های رژیم ارتجاعی بعثی در زندان بغداد، آزمایش دیگری بود که رفیق جلیل و دیگر هم‌رزمانش از آن نیز سربلند بیرون آمدند. سرانجام با دخالت نمایندۀ الفتح در بغداد و فعالیت‌های سازمان، همگی توانستند به پایگاه‌های آموزش نظامی الفتح در سوریه و سپس لبنان ملحق شوند. رفیق جلیل در شهریور‌ماه ۱۳۵۰ پس از ضربۀ سختی که به سازمان وارد شد و تعداد بسیاری از اعضا و کادرها به اسارت ساواک افتادند، مخفیانه و مسلح از راه ترکیه به ایران بازگشت، ولی متأسفانه پس از مدت کوتاهی در ۳۰ مهر ۱۳۵۰ همراه با حنیف‌نژاد و تنی چند در یک خانۀ تیمی دستگیر می‌شود. سومین دورۀ زندان با مقاومت انقلابی در برابر وحشی‌گری‌ها وشکنجه‌های ساواک آغاز شد. در بیدادگاه رژیم شاه ابتدا به اعدام محکومش می‌کنند که در دادگاه تجدید نظر همراه قریب به ۲۰ تن از هم‌رزمان، محکومیتش به حبس ابد تقلیل یافت. او تا ارديبهشت ۱۳۵۱ در زندان اوين به سر برد. زمانی كه به حبس ابد محكوم شد به زندان قزل‌قلعه و قصر منتقلش كردند. در دی‌ماه ۱۳۵۱، به‌علت درگيری با پليس زندان به برازجان تبعيد گشت و در بهمن‌ماه همراه ديگر زندانيان به زندان شيراز انتقال يافت. در ۲۶ فروردين ۱۳۵۲ شورش بزرگی در بند چهار زندان عادل‌آباد شیراز به وقوع پیوست که نقطه‌عطفی در مبارزه و مقاومت زندانیان سیاسی محسوب می‌شود. در این ماجرا مأمورین رفیق را به‌عنوان يكی از محركين حادثه، همراه ۱۳ مبارز ديگر به مدت ۱۵ روز در شرايط سختی (دست‌ها از پشت بسته، پاها در زنجير و چشم‌ها بسته) قرار داد. رفيق پس از آن، ۶ ماه در سلول انفرادی گذراند.
سال ۱۳۵۴ با مطالعات و بحث‌های پیگیری كه در زندان پيرامون ايدٸولوژی سازمان مجاهدين صورت گرفت، همراه بسیاری از زندانيان مجاهد تغيير ايدٸولوژی داده به مارکسیسم گروید. در ۱۷ شهريور ۱۳۵۷ به‌علت نقشی كه در شكل‌گيری اعتصاب غذای سه روزۀ زندانيان سیاسی شيراز در اعتراض به كشتار مردم به دست رژيم شاه داشت، به زندان سنندج تبعيد شد و مدت سه ماه و اندی در اين زندان گذراند. او قریب ۷ سال در زندان‌های تهران و شیراز به سر برد تا عاقبت در قیام ۵۷ به دست توانای توده‌های انقلابی از زندان آزاد شود.
پس از قیام بهمن، در اوایل سال ۱۳۵۸ به‌عنوان یکی از اعضای سازمان پیکار به کردستان اعزام شد. رفیق (با نام مستعار منصور دهقان و نام تشکیلاتی بهروز) در مسئولیت جدید خود صمیمانه مبارزه کرد. او مدتی مسئول دفتر سازمان در سنندج بود. در کنگرۀ دوم سازمان در تابستان ۱۳۵۹ به‌عنوان یکی از نمایندگان تشکیلات کردستان شرکت داشت و در جریان انتخابات مجلس شورای ملی از سوی سازمان کاندیدای نمایندگی از تبریز شد که در این کارزار اتنخاباتی به افشای چهرۀ ارتجاعی رژیم و تبلیغ اهداف انقلابی و کمونیستی سازمان پرداخت.
رفیق تا اواخر سال ۱۳۵۹ در کنار خلق کرد ماند و سپس به تهران منتقل شد. تا زمان دستگیری به دست پاسداران، صمیمانه به وظایف تشکیلاتی خود به‌عنوان یک کمونیست ادامه داد. در نیمه تیرماه ۱۳۶۰ به همراه همسرش زهرا سليم، به‌نحوی کاملا غیرمنتظره دستگير شد. پاسداران كه برای دستگيری فردی معتاد به خانه‌ای در تهران‌نو كه آنها هم مستاجرش بودند وارد می‌شوند، اتفاقی چند نشريۀ پيكار در اتاق رفقا می‌بينند و آنها را دستگير می‌كنند. بعد از دو ماه و نیم مقاومت قهرمانانه در برابر شکنجه‌های وحشیانه و پایداریش به آرمان کارگران و زحمت‌کشان خون پاکش در شب ۲۵ شهریورماه، قتلگاه اوین را رنگین‌تر ساخت.
خبر اعدام رفیق جلیل و ١٨ مبارز دیگر در روزنامه‌های رسمی ۲۸ شهریورماه ١٣٦٠ به نقل از روابط عمومی دادستانی کل انقلاب اسلامی منتشر شد:
"سیدجلیل سیداحمدیان فرزند حیدر به اتهام عضویت در سازمان آمریکایی پیکار، مسئولیت ارتباطات اعضاء و فعالیت در توزیع و تکثیر اعلامیه‌ها و نشریات سازمان و حضور در خانه‌های تیمی، به حکم شرعی دادگاه انقلاب اسلامی مرکز محارب با خدا و رسول خدا (ص) و مفسدفی‌الارض شناخته شد و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره در روز ۲۵ شهریور ۱۳۶۰ در محوطۀ زندان اوین در تهران به مورد اجرا گذارده شد".

 

 

۲۸۰- بهرام شاهوران  Shahvaran-Bahram.jpg
با استفاده از پیکار ۸۲ دوشنبه ۲ آذرماه ۱۳۵۹
رفیق بهرام شاهوران سال ۱۳۳۸ در شیراز به‌ دنیا آمد و هم‌آنجا به تحصیل پرداخت. بعد از قیام به تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی سازمان پیكار پیوست و در شیراز به فعالیت پرداخت. با فراگیری آموزش‌های سازمانی و غنی‌تر ساختن آگاهی سیاسی به عنصری فعال در تبلیغ‌و‌ترویج ارتقاء یافت. در گرماگرم جنگ ارتجاعی ایران و عراق به‌عنوان دیپلم‌وظیفه در پادگان ۲۰ اهواز مشغول خدمت سربازی بود. او طبق رهنمود تشكیلات برای تبلیغ سیاست‌های سازمان در مورد جنگ ارتجاعی، عازم جبهۀ جنگ شد تا در حد توانش ایده‌های انقلابی را در میان سربازان نشر دهد و آنان را بر ماهیت جنگ آگاه ساخته و به آنها بیاموزد که چگونه سرمایه‌داران با تبلیغات ارتجاعی و شوینیستی جوانان میهن را به جنگ می‌فرستند و آنها را "گوشت دم توپ" خود می‌کنند.
بهرام علیرغم شرایط سخت جبهه‌های جنگ به‌طور چشم‌گیری در افشای جنگ بین رژیم‌های ایران و عراق فعالیت کرد. رفیق بهرام به جبهه رفته بود تا ماهیت جنگ ارتجاعی را میان سربازان برملا کند. او بر اساس تحلیل سازمان، اعتقادی به شرکت در این جنگ نداشت، اما جبهه یکی از مراکزی بود که در آن ارتجاع و جنگ می‌بایست افشا گردد؛ می‌بایست در سنگرها در میان سربازان که فرزندان زحمت‌کشان‌اند تبلیغ ضدجنگ نمود و آنها را برای انقلاب آماده ساخت. رفیق بهرام چنین کرد، او به جبهه رفت تا به سربازان بگوید که این جنگ متعلق به سرمایه‌داران است و کارگران و فرزندان زحمت‌کشان ایران و عراق نباید یکدیگر را کشتار نمایند، اما دشمن اجازه نداد تا او باز هم بیشتر ارتجاع ایران و عراق و ماهیت ناعادلانۀ جنگ کنونی را افشا کند، او فعالیت انقلابی خود را در واحد تانک به پیش می‌برد اما این واحد مورد هدف بمباران هواپیماهای عراقی قرار گرفت و بدین ترتیب رفیق بهرام در راه منافع زحمت‌کشان توسط ارتجاع در اوایل آبان‌ماه ۱۳۵۹ به‌ خاک‌و‌خون کشیده شد.

 


۲۸۱- بهروز شاهين
رفيق بهروز شاهين سال ۱۳۴۱ در یک خانوادۀ بسيار فقيرِ كارگری در محلۀ "دَره‌ خرسان" یا کوی همایونِ مسجدسليمان به‌دنيا آمد. پدرش کارگر بنا و مادرش خانه‌دار بود. او هم‌زمان با تحصیل کار هم می‌کرد و به‌دلیل شرایط بد اقتصادیِ خانواده وتغذیۀ نامناسب، صورتی لاغر و تکیده و جثه‌ای ریز داشت. بهروز که خواهرزاده پیکارگران شهید جهاندار و جهانبخش صالحی بود، شیوۀ مبارزه و آموزش‌های ابتدایی سیاسی را از آنها آموخت.
او در تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی سازمان پیکار (دال دال) در مسجد سليمان فعاليت می‌كرد. در حمله‌‌ای که سپاه پاسدارانِ مسجد سلیمان به منزل رفیق جهاندار کرد، بهروز را نیز دستگیر کرده و همراه خود بردند. زیر شکنجه‌های وحشیانه کتفِ چپ بهروز از جا در می‌آید ولی شکنجه‌گران او را به بیمارستان نبردند و در همان وضعیت دردناک و مجروح در تاریخ ۱۹ شهريور ۱۳۶۰ در مسجد سلیمان تیربارانش کردند.
خبر اعدام رفيق و دو پيكارگر دیگر، ناصر رشيديان‌‌دزفولی و ابراهيم فتحی و یک رفيق از راه كارگر به نقل از روابط عمومی دادستانی کل انقلاب جمهوری اسلامی ایران در روزنامه‌های رسمی ۲۲ شهريور ۱۳۶۰ منتشر شد:
"بهروز شاهین فرزند عبدالله، فردی سابقه‌دار و به اتهام حضور فعال در خانۀ تیمی و شاخۀ سیاسی نظامی سازمان آمریکایی پیکار و کشف مقادیر زیادی مهمات و وسایل تخریبی و تهاجمی از قبیل نارنجک و فشنگ و بمب و امثالهم از خانۀ وی، شرکت فعال در تظاهرات ضدانقلاب که منجر به شهادت و مجروح شدن عده‌ای گردید، در دادگاه انقلاب اسلامی مسجد سلیمان، مفسدفی‌الارض، محارب با خدا و رسول شناخته شد و به اعدام محکوم گردید و حکم صادره پنج‌شنبه ١٩ شهریور‌ماه ١٣٦٠ به مورد اجراء گذارده شد".

 


۲۸۲- محمدرضا شبروهی
رفیق محمدرضا شبروهی سال ۱۳۳۸ در رشت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان برد. سال ۱۳۵۶ برای ادامۀ تحصیل به انستیتو فنی تبریز (مدرسه عالی تبریز) وارد شد. در دوران قیام ۱۳۵۷ پیگیر و پرشور در فعالیت‌های انقلابی در رشت و تبریز شرکت داشت. پس از قیام به سازمان پیکار پیوست و درتشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی ‌(دال دال) تبریز سازماندهی شد. پس از بسته‌ شدن دانشگاه‌ها در اردیبهشت ۱۳۵۹، در همان تبریز ماند.
محمدرضا که پیش از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ دستگیر شده بود، در جریان ضربه‌های پلیسی به تشکیلات آذربایجان در تیر‌ماه ۱۳۶۰ و دستگیری اعضای دال دال، موقعیت تشکیلاتی‌اش لو می‌رود. او همراه دیگر رفقای زندانی پیکارگر، در زندان تشکیلاتی به‌پا کرده بودند. محمدرضا همراه ۸ رفیق پیکارگر دیگر در ۲۵ شهریور ۱۳۶۰ در زندان تبریز تیرباران شد.
خبر اعدام رفیق و ٢٢ مبارز دیگر از سوی روابط عمومی دادستانی کل انقلاب اسلامی در روزنامه‌های ٢١ آبان‌ماه ١٣٦٠ منتشر شد:
"محمدرضا شبروهی فرزند حسین به اتهام قیام مسلحانه علیه نظام جمهوری اسلامی، توزیع نشریات و اطلاعیه‌های سازمان، ارتداد از اسلام و قرآن، شرکت در خانه‌های تیمی به حکم دادگاه انقلاب اسلامی تبریز به اعدام محکوم گردید و در روز ٢٥ شهریور ١٣٦٠ در زندان تبریز تیرباران شد".

خاطره‌ای از یک رفیق هم‌بند:
"بعد ورود ما به بند سه گانه، اولِ ورودی و زیر هشتِ بند، رفیق محمدرضا و چند رفیق دیگر به پیشواز ما آمدند، آنها می‌دانستند که از بند انفرادی آمده‌ایم، گفتند تمام لباس‌ها را در بیاورید. به‌خاطر امکان وجود شپش، به ما چند لباس دیگر دادند تا عوض کنیم .رفیق محمدرضا دانشجوی سال آخر دانشگاه تبریز بود. او و رفیق شهریار رسولی همیشه با هم بودند، از لهجه او فهمیدم شمالی است و با او رشتی حرف زدم و آشنایی ما از هم‌آنجا شروع شد. من خیلی خوشحال بودم که او در کنارم بود، بعدا فهمیدم که او و رفیق شهریار از بازماندگانی بودند که تشکیلات پیکارِ داخل زندان را می‌چرخاندند. بعد از چندی، محمدرضا می‌خواست از وضعیت من بداند تا راهنمایی کند که چه کار کنم. بعد از این‌که [وضعیتم را] فهمید، گفت چون کسی تو را نمی‌شناسد، همه چیز را انکار کن، اما اگر لو بروی، حتما اعدام می‌شوی؛ که در آن صورت باید وصیت‌نامه می‌نوشتم و به یک رفیقی می‌دادم تا از بند ۶ که هنوز دست شهربانی و زندان عادی بود، به بیرون برده شود. آنها در اطاق ۱۷ بودند. یکی از شب‌ها قبل از تیرباران رفقا، از من خواستند چیزی بخوانم و من یک دکلمه خیلی جالبی که در یکی از پیکارها بود اجرا کردم که به این شکل بود:
"در مصاف آشتی‌ناپذیر بین طبقه کارگر وسرمایه‌داری
بین خلق‌های ستمدیده و امپریالسم و ارتجاع
بین پیام‌آوران نورِ آگاهی و دیوهای جهل و استثمار
از آشتی خبری نیست
هرچه هست خیزش هست و سرکوب
فداکاری هست و فتنه‌گری
پیشرفت هست و ممانعت
و سرانجامِ دستۀ اول پیروزی و دستۀ دوم شکست و نابودی‌ست
این منطق مبازۀ طبقاتی‌ست
و در پایان راه،
افق تابناک جامعۀ کمونیستی‌ست
آری رفقا شما راه‌روان پیروزمند این راهید".
با این دکلمه رفقا بغض‌شون گرفت. رفیق محمدرضا چهره‌ای بسیار دوستانه ومهربان داشت، همه دوستش داشتند. او از زندانیان قبل از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ بود و زندانیان عادی خیلی تحت تاثیر رفتارش بودند. رفیق محمدرضا در اواخر شهریور ۱۳۶۰ توسط بازجوی جلاد، جعفر تقوی بازجویی و توسط حاکم شرع جنایتکار موسوی‌تبریزی محاکمۀ تشریفاتی شد و تیرباران گردید. / فرامرز".

وصیت‌نامۀ محمدرضا شبروهی:
"به تمامی كمونیست‌ها و انقلابیون راه آزادی طبقۀ كارگر،
با اوج‌گیری جنبش دموكراتیک و ضدامپریالیستی خلق‌های قهرمان ایران،‏ ‬رژیم ضد‌خلقی جمهوری اسلامی روز‌به‌روز هارتر شده و هرچه بیشتر خون كمونیست‌ها و انقلابیون را می‌ریزد تا شاید چند روزی بیشتر به حیات خود ادامه دهد ولی زهی خیال باطل كه سپیدۀ صبح پیروزی نزدیک است‏.‬
آری رفقا،‏ ‬كمونیست‌ها همیشه آمادۀ مرگ هستند،‏ ‬زیرا كه آرمان‌شان جز با خون سرخ زحمت‌كشان و انقلابیون به ثمر نخواهد رسید‏. چون بین سرمایه‌داری و سوسیالیسم درۀ عمیقی وجود دارد كه باید از خاكستر انقلابیون و كمونیست‌ها پر شود و من به‌عنوان شاگرد این مكتب،‏ ‬مرگ را به‌عنوان یک شكل مبارزه قبول كردم زیرا‏:‬
"‬دلم از مرگ بیزار است‏
ولی آن‌دم كه نیكی و بدی را، گاه پیكار است‏
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
كه هم بایستۀ آزادگی این است‏"
(نقل از دفاعیات رفیق شهید هوشنگ ترگل‏ [‬از شعر بلند آرش كمانگیر اثر سیاوش كسرائی‏])
كارگران و زحمت‌كشان ایران‏! امروز مبارزۀ سختْ بین اردوی كار از یک طرف و اردوی سرمایه و ارتجاع از طرف دیگر وجود دارد‏. زمان آن رسیده كه برخیزید و تمام زنجیرهای اسارت و بردگی را از هم بگسلید و خصم دیرینه‌تان را به زباله‌دان تاریخ بیندازید‏. رفقا در این مقطع از تاریخ خلق‌های قهرمان ایران‏، باید تمامی كمونیست‌ها و انقلابیون تجربه‌ای سخت به دست آورند و آن این‌كه هیچ‌وقت گول لیبرال‌ها را نخورده، بدانند كه بورژوازی هروقت امكان سركوب داشت،‏ ‬حتماً‏ ‬سركوب می‌كند و در این مبارزه با بورژوازی به یک تشكیلاتِ سخت و آهنین نیاز است و این تشكیلات جز با مبارزۀ ایدئولوژیک سخت و بی‌امان علیه هرگونه انحرافات "‬چپ"‬ و "راست" پایدار نخواهد ماند‏. وصیت من به پدر و مادر و برادران و خواهرانم این است كه به‌خاطر من گریه نكنند بلكه با ادامۀ راهم به آرمانم جامۀ عمل بپوشانند‏. همچنین كلیۀ متعلقاتم را به سازمان پیكار بدهید،‏ ‬تا در راه سرخ انقلاب به مصرف برساند‏.‬ ‏- مرگ بر امپریالیسم و ارتجاع‏!‬ ‏- مبارزه با امپریالیسم جدا از مبارزه با رویزیونیسم نیست‏!‬ ‏- برقرارباد جمهوری دموكراتیک خلق‏!‬ ‏- زنده باد سوسیالیسم‏!‬ پیكارگر كمونیست محمدرضا شبروهی ۲۵/۰۶/۱۳۶۰‏ - ‬زندان تبریز".

 


۲۸۳- حميدرضا شجاعی
رفیق حميدرضا شجاعی در مشهد به دنیا آمد و در همان شهر به دانشگاه رفت. او از فعالان دانشجویان مبارز وعضو کمیتۀ خراسان پیکار بود. حمیدرضا به همراه تعدادی از اعضای این کمیته در یک تعقیب و مراقبت پیچیده در زمستان ۱۳۶۰ دستگیر و در ۲۸ فروردین ۱۳۶۱ به همراه ۴ رفیق پیکارگر دیگر تیرباران شد. متأسفانه در بارۀ این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

 


Shojaie-Abdolhamid.jpg۲۸۴- عبدالحميد شجاعی
رفیق عبدالحمید شجاعی سال ۱۳۳۹ در نوشهر مازندران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در این شهر به پایان برد. پس از قیام ۱۳۵۷ به سازمان پیکار پیوست و در تشکیلات کمیتۀ شمال استان مازندران، نوشهر و بابلسر سازماندهی شد.
به‌علت فعالیت‌هایش در این مناطق، شناخته شده بود و به همین‌دلیل پاسداران و حزب‌اللهی‌ها از او کینه به دل داشتند؛ کمی پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ او را دستگیر کرده و به شدت مورد آزار و شکنجه قرار می‌دهند. چند روز بعد از بمب‌گذاری در دفتر جمهوری اسلامی و کشته شدن تعداد بسیاری از سران رژیم در ۷ تیر، در یک عمل انتقام‌‌جویانه رفیق حمید و ۸ مبارز دیگر را در ۸ تیر‌ماه ۱۳۶۰ تیرباران کردند. رژیم به‌بهانۀ این بمب‌گذاری بسیاری از زندانیان را اعدام کرد.
خبر اعدام رفیق و ٨ مبارز دیگر به نقل از دادگاه انقلاب اسلامی چالوس در روزنامه‌های رسمی ٨ تیر‌ماه ١٣٦٠ منتشر شد:
"عبدالحمید شجاعی به اتهام حملۀ مسلحانه به مردم بی‌دفاع، قیام مسلحانه علیه مردم بی‌دفاع، عضویت در سازمان پیکار و شرکت فعال در درگیری‌های شهرستان‌های شمالی، در نیمه شب ٨ تیر‌ماه ١٣٦٠ اعدام شد".
خبر اعدام رفیق در پیکار ١١٣ دوشنبه ١٥ تیر ١٣٦٠ نیز آمده است.

 


۲۸۵- عبدالکريم شربتی  Sharbati-Abdolkarim.jpg
با استفاده از نشریه پيكار ۵۴ دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۵۹
کاک عبدالکریم شربتی سال ۱۳۳۲ در شهر بانه، استان کردستان متولد شد. تا کلاس یازدهم را در همین شهر خواند و سپس از هنرستان مخابرات تهران دیپلم گرفت و به استخدام شرکت مخابرات درآمد. اگرچه از خانوادۀ مرفهی بود اما در دوران تحصیل کار هم می‌کرد. او ابتدا با حزب دمکرات همکاری داشت اما بعد مشی چریکی را پذیرفت و در آن چارچوب علیه رژیم شاه به مبارزه پرداخت. در جریان قیام بهمن‌ماه ۱۳۵۷ همراه مردم در تصرف ساواکِ سلطنت‌آباد، پادگان عشرت‌آباد و کلانتری ۶ تهران فعالانه شرکت کرد. در ۲۸ مرداد ۱۳۵۸ هنگام یورش وحشیانۀ رژیم جمهوری اسلامی به کردستان، جزو اولین کسانی بود که از تهران به کردستان رفت و در سازماندهی تظاهرات مردم مبارز سنندج علیه رژیم شرکت کرد؛ همچنین مدتی در کوه‌های اطراف بانه در جنگ مقاومت به مبارزه پرداخت.
با نزدیکی بیشتر به زندگی کارگران و زحمت‌کشان و با آشنایی و گرایش به نقطه نظرات سازمان پیکار در تابستان ۱۳۵۸ خط مشی چریکی را رد کرد. در پاییز ۱۳۵۸ با حوزۀ سنندج سازمان ارتباط گرفت و با صداقت و شایستگی‌ای که ازخود نشان داد به سرعت از سطح یک هوادار به کاندید عضوی ارتقاء یافت.
او هم‌زمان که در ادارۀ مخابرات کار می‌کرد، چندین مسئولیت تشکیلاتی نیز به‌عهده داشت و در نگهبانی شهر سنندج نیز شرکت می‌جست. کاک کریم در هر فرصتی که به دست می‌آمد برای مردم سنندج سخنرانی‌های بیادماندنی ایراد می‌کرد و با زبان ساده و موشکافانه برای آنها از واقعیات زندگی، از ماهیت رژیم جمهوری اسلامی، از نظام سرمایه‌داری وابسته، از ریشه‌های اصلی فقر‌و‌فلاکت زحمت‌کشان و از مبارزۀ طبقاتی سخن می‌گفت. با شرکت فعالش در بنکه‌های محله‌های فقیرنشین، به‌ویژه بنکۀ حاجی‌آباد، توانسته بود در قلب مردم زحمت‌کش این محلات جای امنی به‌دست آورد؛ چنان‌که پس از انتشار خبر شهادتش مردم محلۀ حاجی‌آباد و تازه‌آباد به یاد او سرودِ "ای شهیدان" از سرودهای سازمان پیکار را می‌خواندند.
او بارها به رفقا می‌گفت: "از هر طریقی که می‌توانیم باید برای پیشبرد آگاهی توده‌ها با آنها ارتباط برقرار نماییم" و خود در این زمینه پیشتاز بود. هنگامی که مردم غیور سنندج به‌عنوان اعتراض به ستون ارتش در دروازۀ شهر اجتماع کرده بودند، کاک کریم ضمن سخنرانی برای آنها گفت: "ما تا آخرین قطرۀ خون‌مان خواهیم جنگید و از خلق دلاور کُرد دفاع خواهیم کرد"، یکی از پیشمرگه‌های حزب دمکرات که هم‌سنگر او بود، چنان متاثر شده بود که زیر رگبار گلوله و خمپاره، در‌حالی‌که از وی تعریف می‌کرد سلاح و فشنگ‌های او را به‌دست سازمان رساند.
رفیق کریم یکی از قهرمانان خلق کرد، فعالانه در صف مقاومت شرکت کرد و در ۶/۲/۱۳۵۹ هنگامی که پیشاپیش پیشمرگان جهت پاک‌سازی ساختمان استانداری از مزدوران رژیم در حرکت بودند، به شهادت رسید.
"ای مرغ‌های طوفان!
پروازتان بلند
آرامش گلوله سربی را
در خون خویشتن
این‌گونه عاشقانه پذیرفتید،
این‌گونه مهربان". (م.سرشک)


۲۸۶- مرتضی شرفی   Sharafi-Morteza.jpg
رفیق مرتضی شرفی سال ۱۳۳۰ در تهران به دنیا آمد. او برادر پیكارگر درگذشته عقیله شرفی بود.
مرتضی که فردی درس‌خوان بود، علاقه وافری به شیمی و فیزیک داشت. سال ۱۳۴۸ در رشتۀ فیزیک دانشگاه تهران و یک‌ سال بعد در کنکور رشتۀ مهندسی برق دانشگاه پلی‌تکنیک قبول شد و از همان‌جا نیز فارغ‌التحصیلی‌اش را گرفت. او همچنین موفق به گرفتن مهندسی رشتۀ آبیاری از دانشگاه اهواز شد. رفیق در تشکیلاتِ شیرازِ سازمان پیکار فعالیت می‌کرد. او متأهل و مدیر کارگاه برق رسانی دشت ورامین بود.که در فروردین‌ماه ۱۳۶۱ دستگیر و در سوم آذر همان سال همراه رفقای پیکارگرش در شیراز تیرباران شد.
در خبر روزنامۀ اطلاعات ۲۲ ارديبهشت ۱۳۶۱ آمده بود:
"دركشف ده لانۀ تيمی، ۷۰ تن از اعضای گروهك آمريكايی پيكار، در شيراز دستگير شدند". سپس اسامی ده تن از افراد مهم اين دستگيری آورده شده بود که در بارۀ اين رفيق نوشته بودند: "مرتضی شرفی با نام مستعار احمد جمالی، عضو مركزيت كميتۀ سابق تشكيلات و عضو اصلی بخش كارگری".
رفیق مرتضی در یک اعدام دسته‌جمعی در ۳ آذر ۱۳۶۱ همراه ۲۰ پیکارگر دیگر در زندان عادل‌آباد شیراز حلق‌آویز شد.

 

 


۲۸۷- رضا شریفی
رفیق رضا شریفی در تشکیلات سازمان پیکار در خرمشهر فعالیت می‌کرد. او با شروع جنگ و آوارگی ناشی از آن، همراه خانواده در مهر‌ماه ۱۳۵۹به تهران رفت و در آنجا سازماندهی شد. رضا در شهریور ۱۳۶۰ در زندان اوین تیرباران شد. متأسفانه در بارۀ این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

 


۲۸۸- سعید شعله
رفیق سعید شعله سال ۱۳۳۴ در اصفهان به دنیا آمد. پس از به‌ پایان رساندن تحصیلات متوسطه در سال ۱۳۵۲، به دانشگاه رفت. در آنجا از دانشجویان فعال سیاسی بود و کمی پیش از قیام هوادار سازمان پیکار شد. پس از قیام از مسئولین تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی (دال دال) سازمان در اصفهان بود. سعید در تابستان ۱۳۶۰ دستگیر و به دست دژخیمان جمهوری اسلامی در ۱۲ مهر ۱۳۶۰ تیرباران شد. متأسفانه در بارۀ این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

 


۲۸۹- احمدرضا شفیعی‌زاده
با استفاده از نشریه پیکار ١٢٢ دوشنبه ٢٠ مهر‌ماه ١٣٦٠
رفیق احمدرضا شفیعی‌زاده سال ۱۳۳۳ در ابیانه کاشان به دنیا آمد. پس از چندی خانواده‌ به آبادان مهاجرت کرد و او در این شهر تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان برد. قبل از قیام ۱۳۵۷، دانشجوی هوادار سازمان مجاهدین خلق م.ل در آمریکا بود که با اوجگیری جنبش توده‌ای در ایران تحصیلات خود را نیمه‌تمام رها کرد و به ایران آمد. در آبادان با جمعی از هم‌فکران خود به تکثیر و پخش اعلامیه‌ها و نشریات و گفتارهای رادیویی مجاهدین م.ل و سپس سازمان پیکار پرداخت. او در مبارزات توده‌ای و نطق‌های تبلیغی شرکت فعال داشت و سخنرانی‌هایش در تظاهرات توده‌ای به مناسبت فاجعۀ سینما رکس آبادان برای بسیاری که در مراسم گورستان آبادان حضور داشتند خاطره‌انگیز است.
جمعی که رفیق در ارتباط با آن فعالیت می‌کرد، در قیام مسلحانۀ بهمن ۱۳۵۷ فعالانه شرکت کرد. پس از تغییراتی که در آن جمع پیش آمد، در زمستان ۱۳۵۸ در ارتباط مستقیم با سازمان پیکار قرار گرفت و به تشکیل هستۀ هواداران سازمان در کاشان پرداخت و مسئول تبلیغات و بخش کارگری آن بود. در اواخر زمستان ۱۳۵۸ جنبش کارگران بیکارِ کاشان را سازماندهی کرد و به عضویت شورای کارگران انتخاب شد و هم‌زمان در کنار فعالیت خستگی‌ناپذیر خود، به فعالیت انقلابی آگاهگرانه نظیر پخش‌ِ شبانه، شعارنویسی و سازماندهی این‌گونه فعالیت‌ها در بین جوانان و دانش‌آموزان کاشان و روستای ابیانه که زادگاهش بود می‌پرداخت.
احمدرضا، بهار ۱۳۵۹ در کارخانۀ ریسندگی (سالن شماره ۲) کاشان به کار مشغول شد. کارگران مبارز و شریف سالن شماره ۲ هیچ‌گاه اعتراضات رفیق به کارفرمای زالوصفت و دفاع از منافع کارگران را از یاد نمی‌برند. رهنمودهای او برای پیشبرد مبارزات کارگریِ کارخانه موجب موفقیت‌هایی برای کارگران شد و به محبوبیت او در میان کارگران افزود.
او را یک‌ بار در سال ۱۳۵۹ با پیکارگر شهید عزیز صفری دستگیر می‌کنند ولی او پس از چندی آزاد شد. رفیق در زندان نیز به مبارزه ادامه می‌داد. در تبلیغ خط مشی سازمان و مبارزه با رویزیونیست‌های توده‌ای و جریانات انحرافی نظیر فداییان اکثریت پیگیر و فعال بود. رفیق را بار دیگر دستگیر می‌کنند و این بار بدون محاکمه در زندان نگه‌اش می‌دارند که با برپایی شورِ مقاومت و مبارزه در زندان، اعتصاب غذایی را نیز رهبری کرد. پاسداران و بازجویان هراسان از وجود او در کاشان، او را به اوین فرستادند که پس از دو ماه به یک سلول انفرادی در کاشان بازگردانده شد. زندانیانی که آزاد می‌شدند همه از روحیه و مقاومت حماسه‌آفرین احمدرضا یاد می‌کردند. رفتار انقلابی، فعالیت بی‌وقفه و آگاهگرانۀ او تاثیر زیادی بر زندانیان گذاشته بود.
رفیق در ۱۳ تیرماه ۱۳۶۰ شبانگاه، همراه ۶ زندانی مبارز که چهار نفرشان از هم‌سنگران خود او بودند، به تهران منتقل گشت و در آنجا به دست پاسداران و به حکم بیدادگاه خمینی تیرباران شد.
در روزنامه‌های رسمی سه شنبه ۱۶ تيرماه ۱۳۶۰، خبر اعدام رفيق احمد‌رضا و ۲۲ مبارز ديگر منتشر شد كه حداقل ۵ نفر از آنها از تشكيلات نشریۀ پيكار سرخ كاشان بودند. در اين خبر به نقل از دادستانی انقلاب اسلامی مركز، چنين نوشته شده بود:
"احمدرضا شفیع‌زاده فرزند محمد به اتهام عضويت فعال در سازمان کمونیستی پیکار با سوابق کیفری متعدد و اقدام علیه جمهوری اسلامی و تحریک زندانیان و ایجاد آشوب و بلوا و اغتشاش و ارتداد، بنا‌به رای دادگاه انقلاب اسلامی کاشان، مفسد، محارب و باغی شناخته شد و به اعدام محکوم گردید. وی برای اعدام در ١٣ تیر‌ماه ١٣٦٠، شبانگاه به تهران منتقل شد. حکم اعدام در مورد نامبرده از سوی دادستانی انقلاب مرکز در یکشنبه ١٤ تیر ١٣٦٠ در محوطۀ زندان اوین در تهران به مورد اجرا گذارده شد. همچنين این فرد مرتد بوده و دفن وی در گورستان مسلمین حرام می‌باشد. بدون انجام غسل و کفن در گورستان غیر مسلمین به‌خاک، سپرده شد".


۲۹۰- زهره شکاری   Shekari-Zohreh3.jpeg
رفیق زهره شکاری سال ۱۳۳۵ در خانواده‌ای غیر مذهبی در رشت به دنیا آمد. در میان دو خواهر و سه برادر، فرزند دوم خانواده بود. مادرش شاهدخت خانه‌دار و پدرش علی‌اکبر در رشت فروشندۀ لوازم خانگی بود. زهره از کودکی و نوجوانی باهوش، محبوب و اهل ورزش بود. یکی از هم‌کلاسی‌های دورۀ دبیرستان زهره سال‌ها بعد این‌طور نوشت: "در سال ۱۳۵۳ يك گروه ورزش صبحگاهی دختران در سالن ورزش دانشگاه تهران به راه افتاد. بسياری از دختران، از دانشكده‌های ديگر هم در آن شركت می‌كردند؛ بيشترشان از فعالين چپ بودند. يكی از اين بچه‌ها زهره شكاری نام داشت كه از هم‌كلاسی‌هايم در رشت بود. او در دانشگاه صنعتی آريامهر (شريف كنونی) درس می‌خواند. زهره چهرۀ جذاب و شخصيت صميمی و مهربانی داشت. در دورۀ دبيرستان، دانش‌آموزان سا‌ل‌های پايين‌تر، هميشه جلوی كلاس او می‌آمدند تا دسته‌گلی به او هديه كنند. او از محبوب‌ترين چهره‌های دبيرستان ما بود". (از کتاب گریز ناگزیر جلد اول صفحه ۱۹۱-۱۹۲).
او دوران دبیرستان را تا کلاس ۱۱ در دبیرستان دخترانه فروغ رشت گذراند و سال آخر از دبیرستان خوارزمی تهران فارغ‌التحصیل شد. سال ۱۳۵۳ پس از پایان تحصیلات متوسطه در هژده سالگی در رشتۀ مهندسی پتروشیمی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف فعلی) پذیرفته شد. دانشجویان ضد رژیم شاه، این دانشگاه را "صنعتی" می‌نامیدند و آریامهرش را حذف می‌کردند. در آن زمان توانایی و تیزهوشی در رشتۀ ریاضی یکی از پیش‌شرط‌های ورود به این دانشگاه بود که برای زنانی که به‌ویژه از شهرهای کوچک می‌آمدند، امری دشوار بود. زهره با تلاش زیاد توانست وارد رشتۀ مهندسی‌ای شود که در آن دوران عملا در انحصار مردان بود. فعالیت در گروه پژوهش‌های فرهنگی دانشجویان دانشگاه از جمله کارهای فرهنگی او محسوب می‌شد.
زهره به‌عنوان یک زن چپ و کمونیست به معنای انسانی‌اش تصمیم گرفته بود که به‌طور فعال در مبارزات سیاسی شرکت کند. هدفش تشکیل جامعه‌ای بود که فقر‌و‌فلاکت در آن وجود نداشته باشد، خواهان برابری زن و مرد و رعایت سایر اصول انسانی بود. این امر را از طریق انطباق ایده‌های مارکس و لنین با شرایط ایران و ایجاد یک جامعۀ کمونیستی امکان‌پذیر می‌دانست. پیش از قیام ۱۳۵۷ در گروه "دانشجویان مبارز" فعالیت داشت و بعد از قیام به سازمان پیکار پیوست تا بتوانند قشرهای مختلف جامعه را سازماندهی کرده و در برابر حکومت جدید که به‌شدت در حال سرکوب مردم بود، بایستند. در سازمان به‌دلیل قابلیت‌ها و تجارب و همچنین دانسته‌های مارکسیستی‌اش، رشد کرد و ارتقا یافت. پس از تعطیلی دانشگاه‌ها در اردیبهشت ۱۳۵۹ که با کشته شدن ده‌ها دانشجو و اخراج و بیکاری استادان همراه بود، در کرج سازماندهی و از مسٸولین دانشجویی–دانش آموزی (دال دال) این شهر شد.
زهره پرشور و پرتحرک بود با زیبایی خیره‌کننده، چشمان درشت و نافذ، لبان برجسته و پر از لبخند و شوخ‌طبعیِ خاص خودش. بدنی ورزیده داشت و به ژیمناستیک و کوهنوردی در کوهستان‌های اطراف استان تهران می‌پرداخت. با خواندن کتاب رمانِ "نینا"، تحت تاثیر آن قرار گرفته بود. زهره که با ادبیات مارکسیستی آشنایی خوبی داشت، همواره در حال مطالعۀ کتاب‌هایی بود که احساس می‌کرد به تئوری مبارزاتی‌اش کمک می‌کند.
زهره در همان دورۀ دانشجویی با استاد دانشگاه خود که پنج سالی از او بزرگ‌تر بود، ازدواج کرد. سال ۱۳۵۸ با هم یک خانۀ قدیمی زیبا در کرج اجاره کرده بودند. او خانه را بسیار ساده و با سلیقه آراسته بود. یک ماشین چاپ کوچک هم در این خانه بود که زهره و سایر رفقایش نشریات خود را در آنجا چاپ می‌کردند. همسر زهره متولد استان خراسان بود و سفر به مشهد برای دیدار خانوادۀ شوهر از جمله مسافرت‌های سالانۀ زهره به حساب می‌آمد. با شروع سرکوب‌های وحشیانۀ رژیم حاکم، همسر زهره چهار سال در زندانی محبوس بود که خوشبختانه اعدام نشد.
در کرج زهره با دانشجویان هوادار سازمان پیکار در دانشکدۀ کشاورزی نیز کار سیاسی می‌کرد و مسئولیت سازماندهی دانش‌آموزان دبیرستانی را هم به‌عهده داشت. جلسات مطالعۀ کتاب‌های کلاسیک مارکسیستی و بحث حول نظرات روزمرۀ سازمان پیکار و سایر احزاب سیاسی و برنامه‌ریزی برای سازماندهی دانشجویان و دانش‌آموزان از فعالیت‌های مهم آنها بود. این جلسات در خانه‌های فعالین و گاهی اوقات در کوه‌های زیبای اطراف کرج برگزار می‌شد. زهره هنگام کوهنوردی توجه داشت که زندان گوهردشت که در پایان دوران رژیم سلطنتی ساختنش متوقف شده بود اکنون توسط رژیم جدید از سرگرفته شده و در حال ساخت و تکمیل است. برایش مشخص بود که رژیم جمهوری اسلامی قصد سرکوب مخالفین سیاسی خود را دارد و دستگیری، حبس و اعدام آنها در دستور کارش است.
دانشجویان و دانش‌آموزان هوادار سازمان پیکار در کرج فعالانه نشریات مختلف سازمان را در خیابان‌ها می‌فروختند و از جنبش کارگران و گرسنگان بیکار برای حقوق‌شان، از مبارزۀ مردم کردستان برای ایجاد یک شرایط انسانی و همچنین جنبش دانشجویان مدارس فنی دخترانه که همگی توسط رژیم اسلامی بسته شده بود حمایت می‌کردند. مقابله با سرکوب رژیم جدید، فعالانه توسط نیروهايی سیاسی سازماندهی می‌شد و زهره با تمام وجود در این جنبش‌ها شرکت داشت.
زهره در کرج توانست در یکی از مدارس دخترانه شغل نیمه‌وقت معلمی پیدا کند، اما نگران بود چون یکی از زنان دانشجوی حزب‌اللهی دانشگاه صنعتی، مدیر این مدرسه شده بود. رژیم اسلامی فعالانه معلمین و مدیران با سابقه را تصفیه و اخراج کرده و سعی در استخدام افراد جدیدی داشت که به اسلام سیاسی اعتقاد داشته باشند. پیش از نوروز ۱۳۵۹ دانش‌آموزان برای قدردانی و تشکر از زهره، ده‌ها کارت تبریک نوروز به او دادند که نشان‌دهندۀ محبوبیت او بین دانش‌آموزان بود. توجه به حقوق کودکان و نوجوانان از مهمترین ایده‌های زهره به حساب می‌آمد و در تدریس از متدهایی استفاده می‌کرد که مبتنی بر قدرت خلاقیت و ابتکار خود شاگردان باشد.
حکومت اسلامی در شهرهای مختلف برای سرکوب نیروهای چپ و مبارز گروه‌های ضربت سازمان داده بود. در کرج این گروه شبه‌نظامی "المراقبون" نام داشت که توسط آخوندهای مسجد جامع کرج پشتیبانی می‌شد. کار المراقبون شناسایی افراد سیاسی مخالف رژیم و حمله به آنها با چاقو و قمه بود. در جلسات دانشجويی- دانش‌آموزی که زهره شرکت داشت یکی از بحث‌ها روزمره چگونگی دفاع از خود و فرار از دست این چاقوکشان حزب‌اللهی بود. کسانی که نشریۀ سازمانی را در خیابان‌ها می‌فروختند، می‌بایست توسط سایر فعالین همراهی و محافظت شوند. زهره سازماندهیِ حفاظت از رفقای جوانتر را به‌عهده داشت.
کرج تپه بزرگی در شمال شهر دارد که محل حاشیه‌نشیان فقیر به اسم "زورآباد" بود. وقتی زهره پرسیده بود که چرا اسم این محله زورآباد است، مردم محل به او گفته بودند: "چون با زور آبادش کردیم". عده‌ای از دانش‌آموزان هوادار سازمان با کمک زهره و سایر فعالین نشریه‌ای به نام "فریاد زورآباد" منتشر می‌کردند که به معضلات مردم، مثل نبود آب و برق و فاضل‌آب می‌پرداخت و به وضعیت بد کوچه‌ها و خیابان‌ها اعتراض داشت. راه‌های خاکی پرشیب در زمستان‌ها یخ می‌زد و باعث زمین‌خوردن و شکستگی دست‌و‌پای پیر و جوان و کودک می‌شد. این نشریه را با یک دستگاه چاپ کوچک منتشر کرده و شب‌ها پشت در خانه‌های مردم می‌انداختند. هر یک از آلونک‌های زورآباد آب‌انبار کثیفی داشت که ماشین آب‌رسانی هر چند وقت یک بار آن را پرمی‌کرد و در ازای این کار هر خانوار پولی می‌پرداخت. انواع انگل‌ها در این آب‌انبار‌ها وجود داشت که باعث بیماری‌های مختلفی بین اهالی می‌شد. حکومت جدید هم که قول رسیدگی به خواسته‌های حیاتی مردم را داده بود، اصلا برایش درد و رنج مردم اهمیتی نداشت و برای‌شان کاری نمی‌کرد. زنان محلۀ زورآباد بارها چه در دوران رژیم سلطنتی پهلوی و چه در رژیم جمهوری اسلامی، جاده‌های اصلی پایین تپه را بسته بودند تا نیازهای حیاتی خود را به گوش همه برسانند اما گوش هیچ‌کدام از مقامات بدهکار این اعتراض‌ها نبود. سال‌ها بعد تنها کاری که رژیم جدید اسلامی انجام داد عوض کردن اسم زورآباد به اسلام‌آباد بود. زهره و رفقایش در کرج سعی داشتند از طریق نشریات افشاگرانه مردم را برای گرفتن خواسته‌های اساسی‌ و به‌حق‌شان بسیج کرده و فعال‌شان کنند ولی سرکوب‌های رژیم جمهوری اسلامی با زندانی کردن و اعدام ده‌ها فعال سیاسی در همان کرج مردم را منفعل و فعالیت رفقا را با مشکلات اساسی همراه کرده بود.
با شروع جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹ سازمان پیکار اعلام کرد که این جنگ علیه کارگران ایران و عراق است که این موضع‌گیری دشمنی رژیم جمهوری اسلامی را با سازمان پیکار بیشتر کرد؛ زهره با این نظرات موافق بود و شعارهای ضد جنگ ایران و عراق را به میان مردم کرج می‌برد. حکومت از این جنگ برای سرکوب هر چه وسیع‌تر خواست‌های مردم و مخالفین استفاده کرد و با دستگیری و اعدام فعالینی چون زهره شکاری و هزاران نفر دیگر توانست حاکمیت خود را تثبیت سازد.
اما زهره چگونه دستگیر شد؟ شرایط کشور بعد از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ مملو از رعب‌و‌وحشت تحمیل شده توسط رژیم بود. اعدام‌های روزانۀ ده‌ها نفر از فعالین سیاسی، در رادیو تلویزیون و روزنامه‌های دولتی اعلام می‌شد. پدر و مادر، نگران زهره بودند و می‌خواستند او به رشت بازگردد. او اواخر تیرماه ۱۳۶۰ که عازم رشت بود، در ترمینال اتوبوسرانی شرق تهران از یک تلفن عمومی به خانه زنگ می‌زند و می‌گوید که ساعاتی دیگر عازم آنجا است. زهره که یک مُبلغ خستگی‌ناپذیر بود، در همان کیوسک تلفن شعار "نان مسکن آزادی" را می‌نویسد که یکی از شعارهای اصلی سازمان پیکار بود. در آن شرایط خفقان و پلیسی این عمل زهره توجه یک زن حزب‌اللهی چادر مشکی طرفدار رژیم را جلب می‌کند؛ او با هیاهو ماموران سپاه پاسداران را خبر کرده و زهره را هم‌آنجا به‌ جرم نوشتن شعار دستگیر می‌کنند. ماموران سپاه پس از دستگیری زهره، به خانۀ خالۀ او در تهران رفته و خانه را گشتند اما هیچ مدرکی علیه زهره پیدا نکردند. زهره در زندان مورد شکنجه و آزار قرار گرفت و به جرم نوشتن شعار "نان مسکن آزادی" به پنج سال زندان محکوم شد. بعد از مدت‌ها زهره به كمك خانواده توانست خود را به زندان رشت منتقل کند. در آنجا چندین ملاقات با پدر و مادر و حتی با خواهر و برادرانش داشت.
یکی از برادرانش که دانشجوی دانشگاه اصفهان بود، تقریبا هم‌زمان با زهره در شهر اصفهان دستگیر شده بود. بعد از سرکوب‌های شدید سال ۱۳۶۰ و به ‌زندان افتادن زهره و برادرش، وقت پدر و مادر و خواهر و برادرانِ دیگر که چند نفرشان نوجوان بودند، در جلوی زندان‌های مختلف ایران سپری می‌شد. زهره از زندان رشت یک دفترچه برای خانواده فرستاد و از طریق زندانیانی که آزاد شده بودند، پیام شفاهی داد که در صفحات این دفترچه با آبلیمو مطالبی برای آنها نوشته که با گرم کردن صفحات نوشته‌های او را بخوانند. ولی تلاش خانواده بی‌نتیجه ماند. احتمالا صفحاتی که زهره با آبلیمو نوشته بود پاره شده بودند. پدر و مادر تا زنده بودند به این موضوع فکر می‌کردند که حتی گفته‌هایی که دخترشان پیش از اعدامش برای‌شان نوشته از آنها گرفته شده بود. زندانیانی که با زهره در زندان صحبت کرده و بعداً آزاد شده بودند، به پدر و مادر گفتند که او بسیار کنجکاو بود که بداند جنبش مردمی در خارج از زندان چه موقعیتی دارد و سازمان پیکار در چه وضعیتی است. متأسفانه در آن دوران بین سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ بسیاری از اعضا و کادرها و هواداران این سازمان دستگیر و بسیاری اعدام شده بودند. حرکت‌های کارگری و سایر جنبش‌های اعتراضی به‌شدت سرکوب و فعالین سیاسی زندانی، شکنجه و اعدام می‌شدند. خفقان کامل بر ایران حاکم بود. کسانی که زهره را در زندان دیده بودند، می‌گفتند که بارها او و سایر زندانیان را برای اجرای حکم اعدام ساختگی برده بودند. رژیم در صدد این بود كه در حین اعدام ساختگی ببیند آیا کسی شعار می‌دهد یا سرود می‌خواند که در آن صورت حکم اعدام و تیرباران عملی می‌شد. این اقدام جنایتکارانه را رژیم جمهوری اسلامی بارها در دهۀ ۱۳۶۰ انجام داد و زندانیانی را که حتی حکم اعدام نداشتند ولی هنوز حاضر به قبول حاکمیت این رژیم نبودند، اعدام کرد.
در اوایل سال ۱۳۶۲ موقعیت تشکیلاتی او در سازمان لو رفت و زهره را به‌طور ناگهانی از زندان سپاه پاسداران رشت به یکی از زندان‌های تهران منتقل و یک هفته بعد او را در ۲۵ فروردین ۱۳۶۲، تیرباران کردند. زهره شب قبل از اعدام به خانواده در رشت تلفن زد و خیلی کوتاه گفت که فردا به ملاقات‌اش بروند و یک ماشین وانت هم با خودشان بیاورند. خانواده وحشت زده به تهران رفت ولی ملاقاتی در کار نبود. به‌جای آن مقامات زندان گفتند که زهره در قبرستان بهشت سکینه در کرج دفن شده است. پدر و مادر مخفیانه قبر را شکافتند و پیکر بیجان زهره را دیدند که در یک چادر سیاه پیچیده شده بود و شانزده گلوله به سر و سینه‌اش زده بودند.
بخشی از کتاب "از اوین تا پاسیلا" خاطرات زندان د البرز:
"...کرج در مقايسه با تهران شهر کوچکى به شمار مى‌رفت، ولى اعدامى بسيار داشت. هم‌زمان با تيرباران کردن بچه‌‌هاى کرج که با ما به اوين منتقل شدند، دخترى از بند زنان به نام زهره شکارى که هوادار پيکار و عضو تشکيلات معلمان کرج بود را پيش از آزادى شناسایى و اعدام مى‌کنند. دستگيرى [لو رفتن] زهره گويا به اين شکل بوده که او را به همراه تعداد ديگرى به جوخۀ آتش نمايشى می‌فرستند. بعد از تيرباران کردن، بقيه خود را به زمين مى‌اندازند، ولى زهره هم‌چنان سرپا ايستاده بوده، بنابراين او را در زندان نگه‌ مى‌دارند و بقيه را آزاد مى‌کنند...".

 


۲۹۱- مرتضی شکرالله‌بيگ‌تبريزی
رفیق مرتضی شکرالله‌بيگ‌تبريزی دانشجو و از اعضای تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی سازمان پیکار (دال دال) بود. او در سال ۱۳۶۰ تیرباران شد. متأسفانه در بارۀ این رفیق تاکنون اطلاعات بیشتری به دست نیاورده‌ایم.

 


۲۹۲- اسماعیل شمس‌مهر ShamsMehr-Esmail.jpg
رفیق اسماعیل شمس‌مهر ۲۱ خرداد ۱۳۳۵ در آبادان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر به پایان رساند. او پس از قیام ۱۳۵۷ به سازمان پیکار پیوست. با شروع جنگ ایران و عراق همراه خانوادۀ جنگ‌زده‌اش به اصفهان رفت و در تشکیلات آنجا با نام مستعار مهرداد سازماندهی شد. با درایت و پشتکار بی‌دریغ در فعالیت‌هایش، پس از مدتی، مسٸولیت‌های بالایی در تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی (دال دال) و تشکیلات پیکار به او محول شد. در دوران بحران درونی سازمان با تعدادی دیگر در تشکیلات اصفهان، جانب "جناح انقلابی" را گرفت. در سال ۱۳۶۰ طی ضربات متعدد به تشکیلات اصفهان مسٸولِ کلِ جمع رفقای آنجا بود. در ضربۀ بزرگ به کمیتۀ اصفهان، یکی‌ از اعضای جمعِ کمیتۀ هماهنگی، مسٸول كل دانشجويی و دانش‌آموزی پيكار و مسٸول كميتۀ مروجين شیراز به‌ نام مرتضی‌ زائری، برای اجرای قرارهایی به شیراز می‌رود. چندی قبل، نوروزعلی برومند از فعالین پیکار در ذوب آهن اصفهان دستگیر شده بود که در زیر شکنجه اعترافاتی می‌کند و قرارهایی را لو می‌دهد. مرتضی‌ زائری با نام‌های مستعار اكبر خسروی، حميد احمدی و اكبر خدری، قبل از اجرای قراری دستگیر می‌شود. این دو دستگیری باعث گیرافتادن بسیاری از رفقا در ظرف دو سه روز در اصفهان و شیراز شد. مرتضی‌ زائری دانش‌آموزی بود که كمی پیش از قیام در آبادان فعالیت می‌کرد و افرد بسیاری را می‌شناخت؛ بعد از یک فرار از شیراز، مسئولیت و ارتباطاتی را در اصفهان در دست داشت. او شکنجه‌ها را تاب نیاورد و بعدها حتی به یکی‌ از شکارچیان و همکاران بسیار فعال رژیم تبدیل شد و تا آنجا پیش رفت که اگر رفیقی را در خیابان ‌می‌دید با کمک پاسدارها او را دستگیر می‌کرد و در این زمینه عملاً در اصفهان اقدام به دستگیری دو تن از رفقایی (دو برادر) کرد که جزو فعالین رزمندگان بودند. البته در مورد این دو برادر اگرچه آنها را با کمک یک پاسبان متوقف می‌کند تا پاسداران سرمی‌‌رسند، اما از آنجا که نتوانسته بود در مورد آنها اطلاعات درستی بدهد، آنها توانستند بعد از ۲۴ ساعت جان سالم بدر برند.
رفیق اسماعیل نیز بر سر قرار با همان مرتضی زاٸری در ۲۳ فروردین ۱۳۶۱ در اصفهان لو می‌رود و در‌حالی‌كه مسلحانه از خودش دفاع می‌كند، هدف گلوله قرارگرفته و كشته می‌شود. خانوادۀ رفیق او را در گورستان تخته پولاد اصفهان به خاک سپرد. در روزنامۀ اطلاعات سوم خرداد‌‌ماه ۱۳۶۱ آمده بود: "كليه ارگان‌های سازمانی پيكار در اصفهان نابود شد" و در زير اين خبر اسامی هفت رفيق مشاهده می‌شد. در این خبر شهادت رفيق اسماعيل بدین شکل تشریح شده بود: "اسماعیل شمس‌مهر با نام مستعار مهرداد، مسٸول كل كميته و مسٸول جمع هماهنگی اصفهان، مسٸول جعل و مسٸول تداركات، طی یک درگيری مسلحانه توسط برادران پاسدار به هلاكت رسيد". در خبر روزنامه‌ها از مرتضی زاٸری هم نام برده شده بود.

نوشته‌ای از یک رفیق:
"اسماعيل شمس‌مهر با نام مستعار "مهرداد" و کریم نیسی هر دو از بچه‌های آبادان بودند که پس از جنگ هم در اصفهان فعالیت می‌کردند. هر دوی این رفقا هم تا آخرین روز که دستگیر شدند جزو جمع پنج نفرهٔ کمیته هماهنگی بودند که مسئولیت "جناح انقلابی"‌ پیکار را در اصفهان به عهده داشتند. این رفقا هم‌زمان با رفیق فرزانه سلطانی قرارشان لو رفت. اسماعيل شمس‌مهر و کریم نیسی هر دو در یک روز و احتمالا بر سر یک قرار بوده‌اند. اسماعيل در محل قرار به ضرب گلوله پاسداران کشته شد و رفیق کریم زنده به دست آنها ‌افتاد که در همان یکی‌ دو روز اول در زندان خود را حلق‌آویز کرد".

 

Shahram-MohammadTaghi.jpg۲۹۳- محمدتقی شهرام
رفيق محمدتقى شهرام آذر‌ماه ۱۳۲۶ در تهران متولد شد. پدر و مادرش نيز متولد تهران بودند. پدرش رمضان از فعالين پركار جبهۀ ملى و ضدكمونيستى دو آتشه بود که دوستى نزديكى با على اردلان و مهدى بازرگان داشت. پدر، كارمند وزارت دارايى و از وضعیت مالى خوبی برخوردار بود که بعدها به رياست ادارۀ قند و شكر تهران رسيد. رفیق تقى فارغ‌التحصيل سال ۱۳۴۴ بود و همان سال در كنكور دانشگاه تهران در رشتۀ رياضى پذيرفته شد. پدرش فقط سال اول تحصيلى (۴۵-۱۳۴۴) شهريۀ دانشگاه را پرداخت، پس از آن شهرام هر سال شاگرد اول دانشگاه مى‌شد و از دادن شهريه معاف بود. خرداد ۱۳۴۸، ليسانس رياضى را با رتبۀ اول دانشگاه تهران تمام كرد و به ادامۀ همين رشته تا فوق‌ليسانسس پرداخت.
اواسط سال ۱۳۴۸ زمانی که دانشجو بود، به گروه متشکلی از مبارزان مسلمان که بعدها سازمان مجاهدين خلق ايران ناميده شد، پيوست. متأسفانه این گروه در شهریور ۱۳۵۰ مورد ضربۀ ساواک شاه قرار گرفت و نزدیک به هشتاد درصد کادرها و اعضا دستگیر و زندانی شدند. رفیق شهرام نیز جرو این دستگیرشدگان بود.
تقی شهرام به‌عنوان عنصر غيرقابل تحمل و توهين کننده به شاه، همراه رفيق شهيد حسين عزتی (از گروه مارکسيستی ستاره سرخ) به زندان ساری تبعيد می‌شود. 

در اواسط ارديبهشت ماه ۱۳۵۲، او که از شش ماه پيشتر، ادامۀ ۱۰ سال محکوميتش را در زندان ساری و در حال تبعيد می‌گذراند، موفق به جذب زندانبان خود، افسر انقلابی، ستوان دوم "اميرحسين احمديان" به مجاهدين می‌شود. آنها با مقدار زيادی اسلحه و مهمات می‌گريزند و به سازمان مجاهدين وصل می‌شوند.
از اواخر سال ۱۳۵۲ محمد‌تقی شهرام که از توانایی نظری خاصی برخوردار بود همراه عدۀ دیگری در پی مطالعات وسیع به مارکسیسم می‌گراید. بايد توجه داشت که برخلاف ادعای سازمان مجاهدين خلق (رجوی) "وی در زندان تغيير ايدئولوژی نداده بود، بلکه در پروسۀ سال‌های ۵۴- ۱۳۵۲ به مارکسيسم–لنينيسم معتقد شد" (پيکار ۵۸، ص۴).
تغییر ايدئولوژی در سازمان با‌وجودی‌که از سال ۱۳۵۳ اكثريت اعضای آن ماركسيست شده بودند، متأسفانه با رويداد‌هاى تلخ و مرگبارى همراه شد؛ که می‌توان به اعدام سازمانى مجيد شريف‌واقفى در ۱۶ ارديبهشت ۱۳۵۴ و مجروح شدن شديد و متعاقب آن دستگيرى مرتضى صمديه‌لباف كه از اعضاى مسلمان بودند اشاره کرد.
رفیق تقى شهرام به‌عنوان یکی از مبارزین و متفکرین ماركسيست موجب تحولات چشم‌گيرى در سطح جنبش شد. كتاب "بيانيۀ اعلام مواضع ايدئولوژيك سازمان مجاهدين خلق ايران" كه عمدۀ مطالب از آن او بود، در مهر ۱۳۵۴، "احتضار امپراطورى دلار و توطئه‌هاى امپرياليستى آمريكا"، "ظهور امپرياليسم ايران و تحليلى بر روابط ايران و عراق ۱۳۵۵"، اکثر سرمقاله‌های نشريۀ مجاهد و ده‌ها مقاله و متون تئوريك دیگر کار تقی شهرام بود.
تقى شهرام چهرۀ بسيار شناخته شده و مهمى براى ساواک بود. سازمان مجاهدین م.ل  شهرام پس از ضربات شديد ساواک به هر دو سازمان فدایی و مجاهدين در سال ۱۳۵۵، تصمیم به خارج کردن تقی شهرام از کشور گرفت. سرانجام در اوايل سال ۱۳۵۶ از كشور خارج شد و به فرانسه رفت. در تيرماه ۱۳۵۷ رهبری سازمان با موجی از انتقادات درونی کادرها و مسئولین داخل روبه‌رو شد که مضمون اصلی آن نقد مشی چریکی و مناسبات بوروکراتیک حاکم بر سازمان بود. در پی این جریان در پاريس، نشست فوق‌العاده‌اى از كادرهاى سازمان (جمع مسئولین) تشكيل مى‌شود كه پس از چند روز بحث و گفت‌وگو این جمع به كنار گذاردن تقى شهرام از رهبرى رأی مى‌دهد.
كمى پيش از پيروزى قیام ۱۳۵۷ تقى شهرام با كمك سازمان پیكار به داخل كشور بازمى‌گردد. در اين زمان او بى‌پروا در جلو دانشگاه تهران و در جلسات بحث و گفت‌وگوهاى خيابانى به شکل پرشوری شركت مى‌كرد. اعضاى سازمان چند بار او را به خطر شناسايى شدن توسط عوامل رژيم شاه و يا مذهبى‌هاى افراطى هشدار دادند، اما او از شرکت در این بحث‌های خیابانی خودداری نمی‌کرد. در شامگاه روز دوشنبه ۱۱ تيرماه ۱۳۵۸ در خيابانى حوالى ميدان توحيد، توسط شخصی که سابقۀ فعالیت مبارزاتی شهرام را می‌دانسته شناسايى شده و موجب دستگیری او می‌شود.
خبر دستگيرى تقى شهرام در راديو و روزنامه‌هاى كشور با آب‌و‌تاب اعلام مى‌شود و در همان ابتدا رژیم جمهور اسلامی او را به قتل چندين نفر متهم مى‌کند. همان‌گونه كه پيش‌بينى شده بود، رژيم با دستگيرى او قصد داشت به تبليغات همه‌جانبه عليه جنبش كمونيستى و انقلابى ايران دست بزند. با شكنجه جسمی و روحی قصد شكستن او را داشتند، بيش از يك سال در زندان‌هاى مختلف، انفرادى‌ها و به‌ويژه در بند مخوف ۲۰۹ زندان اوين محبوس بود. اما او كه هشيار و آگاه به مقاصد شوم رژیم جدید بود، مقاومتى بى‌نظير از خود نشان داد و حتى به التماس‌هاى آخوند على قدوسى دادستان كل كشور كه چند كلمه‌اى در رد سازمان مجاهدين براى نجات جانش بيان كند، توجهى نكرد.
با‌وجودى‌كه تقى شهرام حاضر به محكوم كردن سازمان مجاهدين (رجوى) نشد، اما سازمان مجاهدين خواهان محكوميت او بود و در اطلاعيۀ رسمى كه در تاريخ ۱۳ تيرماه ۱۳۵۹ منتشر كرد، خواهان شركت دو نفر از نمايندگان اين سازمان در دادگاه شد و كمى بعد هم در اين رابطه شهيد موسى خيابانى و فرد ديگرى را به دادستانى معرفى كرد. سازمان پيكار به همراه گروه‌هاى ديگر براى هماهنگى فعاليت‌ها در جهت آزادى شهرام دست به تشكيل كميته‌اى به اين منظور زد.
محاكمه در ۲۳ تير‌ماه آغاز شد و شهرام را روز اول به دادگاه آوردند اما او با به‌رسميت نشناختن آن به سلولش باز گردانده شده. دادگاه از آن پس بدون حضور شهرام ادامه يافت و در نهایت او را به اعدام محکم کرد.
رفیق محمد‌تقى شهرام در دوم مرداد ۱۳۵۹ با بيش از يک‌سال حبس در انفرادى‌هاى متعدد و از جمله در بند ۲۰۹ زندان اوين، تيرباران شد. روزنامۀ كيهان مورخ ۲ مرداد ۱۳۵۹ اطلاع داد که رفیق شهرام: "به همراه بيست تن از محكومين كودتاى اخير [موسوم به نوژه] سحرگاه امروز تيرباران شدند".
رفیق تقی در زندان دست به نوشتن یادداشت‌های روزانۀ خود زده بود که بعدها از طریق دوستانی به دست تراب حق‌شناس رسید و سپس در سایت اندیشه و پیکار منتشر شد. این نوشته‌ها حاوی یادداشت‌های خطی محمدتقی شهرام در زندان‌های جمهوری اسلامی در فاصله ۱۴ تیر تا ۲۶ مرداد ۱۳۵۸ است.

 


۲۹۴- رحیم شهسواری
رفیق رحیم شهسواری سال ۱۳۳۷ در شیراز به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه به کارگری پرداخت. او پرشور در قیام ۱۳۵۷ مردمْ علیه رژیم شاه شرکت کرد و در همین دوران با مارکسیسم ــ لنینیسم آشنایی یافت. پس از قیام به هواداران سازمان پیکار ییوست و در تشکیلات شیراز سازماندهی شد. مدتی از اعضای کانون دیپلمه‌های بیکار بود و سپس در تشکیلات شیراز با کمیتۀ هنر و تبلیغات فعالیت می‌کرد. رفیق جزو ۲۴ نفری بود که ۵ تیرماه ۱۳۶۰ در یک مینی‌بوس در راه کوه دستگیر شدند.
رحیم در زندان پایدار و مقاوم ایستاد و از رفقای پیگیر در تشکیلاتی بود که هواداران پیکار در زندان زده بودند. این تشکیلات با دستگیری‌ افراد تازه در اوایل تیرماه سال ۱۳۶۱ لو می‌رود. او جزو هشت عنصر مهم این تشکیلات بود که برای بازجویی مجدد به بازداشگاه سپاه فرستاده شد. رفیق رحیم شهسواری همان شب اول در انفرادی بازداشگاه سپاه با جوراب خود را حلق‌آویز و خودکشی می‌کند تا اطلاعاتش به دست رژیم نیافتد.


۲۹۵- رزگار شیخ‌الاسلامی
با استفاده از نشریه پيكار ۱۲۷، دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۶۰
رفیق رزگار شیخ‌الاسلامی سال ۱۳۴۰ در خانواده‌ای متوسط در شهر مریوان به دنیا آمد. در همان اوان جوانی تحت تأثیر جو سیاسی خانواده با مسائل سیاسی آشنایی پیدا کرد. در سال‌های قبل از قیام یکی از فعالین جنبش دانش‌آموزی بود. او اعتراضات دانش‌آموزی را همراه دیگرهم‌فکران خود علیه رژیم ارتجاعی شاه سازماندهی می‌کرد. در اعتراضات، راهپیمایی‌ها و میتینگ‌ها که مردم را به صفوف انقلاب می‌کشاند شرکت فعالی داشت و همین امر حساسیت ساواک را برمی‌انگیخت.
رفیق در بحبوحۀ مبارزات توده‌ایِ سال ۱۳۵۷ با چند تن از رفقای خود برای سازماندهی مبارزات دانش‌آموزی و پیوند آن با جنبش مردمی، کانون محصلین مریوان را تشکیل دادند. کانون با کوشش‌های بی‌دریغ رفقا یکی از مراکز تجمع و تشکل دانش‌آموزان شد. رفقا در این کانون برای بالا بردن سطح آگاهی دانش‌آموزان و نیز توده‌های مردم از تمام امکانات موجود مانند چاپ نشریه و اعلامیه، اجرای نمایشنامه، برگزاری نمایشگاه و دائر کردن کتابخانه و نیز شرکت عملی درکارهای دسته‌جمعی استفاده می‌کردند. رفیق هم‌زمان در تماس نزدیک با اتحادیۀ دهقانان بود و در کوچ تاریخی مردم مریوان نقش فعالی داشت. او در یورش ۲۸ مرداد‌ماه ۱۳۵۸ همراه چند تن دیگر دستگیر شد. بعد از آزادی، دوباره فعالیت مبارزاتی خود را شروع کرد و با تشکیلات سازمان پیکار در سنندج تماس گرفت و به‌طور فعالی در جنبش دانش‌آموزان علیه حضور مزدوران رژیم در شهر شرکت کرد.
پس از آن‌که جنبش خلق کرد و پیشمرگه‌های آن توانستند نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی را عقب نشانده و شهرهای کردستان را دوباره آزاد کنند، رزگار فعالیت خود را در کانون محصلین مریوان ادامه داد و در اجرای نمایشنامۀ "۹ شهید" و نیز چندین نمایشنامۀ دیگر فعالانه شرکت کرد. در پخش نشریات و اعلامیه‌های سازمان نقش بسزایی داشت. مدتی در شهر سقز و سنندج پیشمرگه بود و در جریان جنگ یک ماهه مریوان در "بنکه‌ها" به فعالیت پرداخت، مدتی بعد از تخلیه شهر به پیشمرگان سازمان پیكار پیوست. رفیق در مدت زمانی که پیشمرگه بود در کارهای عملی و سیاسی شور‌و‌شوق زیادی نشان می‌داد و در بالا بردن سطح آگاهی سیاسی و تئوریک خود و دیگر رفقایش کوشا بود. او برای مدتی در جمع مسئولین مقر و جمع مسئولین آموزشی–سیاسی پیشمرگان، علی‌البدل پیكارگر شهید عبدالکریم شربتی بود.
او ۱۱ شهریور ۱۳۶۰ در منطقه کامیاران در درگیری با نیروهای مزدور دمکرات و رزگاری در‌حالی‌که در اول جبهه بود، همراه دو پیشمرگۀ پیکارگر و چند رفیق پیشمرگه از کومله به شهادت رسید. سه پیشمرگۀ پیکارگر، رفقا رزگار شیخ‌الاسلامی، ارسلان‌ خلیلی و اسد صلواتی بودند که در این نبردْ قهرمانانه جنگیدند، مقاومت کردند و سرانجام به شهادت رسیدند.
حزب دمکرات کردستان در پوشش طرفداری از منافع خلق کرد، همواره مترصد وارد آوردن ضربۀ جدیدی بر جنبش کردستان بوده و این ضربات را به اَشکال مختلف و به‌ویژه در لحظات حساس و خطیر بر پیکر آن وارد آورده است. جنایات مزدوران این حزب در کردستان نسبت به نیروهای کمونیست و نمایندگان واقعی جنبش کردستان، گوشه‌هایی از این ضدیت دیرینۀ طبقاتی "حزب" نسبت به منافع کارگران و زحمت‌کشان و خلق‌های تحت‌‌ستم و نیروهای آگاه کمونیست را به نمایش می گذارد. در سال ۱۳۵۹ این حزب در بوکان با تهاجم ضد انقلابی‌اش به مقر سازمان پیكار در این شهر، ۳ رفیق قهرمان را به شهادت رساند، تعداد زیادی را دستگیر کرد (که بعدا تحت فشار توده‌های خلق کرد و نیروهای انقلابی آزاد شدند) و اموال مقر را به غارت برد.


۲۹۶- نجم‌الدين شيخی  Sheikhi-Najmodin.jpg
با استفاده از نشریه پیکار ۵۴، دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۵۹
رفیق نجم‌الدین شیخی سال ۱۳۳۵ در یک خانوادۀ فقیر و تنگد‌ست در روستای مولان آباد از توابع شهرستان سقز دیده به جهان گشود. فقر، بی‌چیزی و تنگدستی از جمله شرایطی بود که رفیق در آن بزرگ شد. با‌وجودی‌که وضع مالی خانواده بسیار بد بود، پدرش اصرار داشت که نجم‌الدین به مدرسه برود. او هم‌زمان با تحصیل چوپانی نیز می‌کرد. پس از پایان دورۀ ابتدایی برای دورۀ متوسطه به شهر سقز رفت؛ در این شهر با مسائل جامعۀ طبقاتی آشنا شد که در شکل‌گیریِ طرز فکرش نقش بسزایی داشت.
رفیق در جریان اوجگیری مبارزات توده‌ها در تظاهرات، اعتصابات و تحصن‌ها فعالانه شرکت داشت. پس از قیام بهمن‌ماه، کاک نجم به‌عنوان یکی از اعضای فعال "جمعیت طرفدار زحمت‌کشان" سقز به فعالیتش ادامه داد. او همچنین به‌عنوان یکی از افراد پرتلاش اتحادیۀ دهقانی منطقۀ سقز در مبارزات دهقانی منطقۀ تیله‌کوه و تازه‌آباد و باغچه‌له فعالانه شرکت می‌کرد.
در مرداد‌ماه ۱۳۵۸ به‌دنبال یورش وحشیانۀ رژیم جمهوری اسلامی به کردستان، رفیق نجم‌الدین در جریان مقاومت قهرمانانۀ مردم دلاور سقز، همراه آنها شجاعانه جنگید. با توجه به علاقه‌ای که نسبت به کار توده‌ای–انقلابی داشت، شغل معلمی را انتخاب کرد و معلم روستای "خاپوره ده" شد که قبلا رفیق پیكارگر شهید انور ماجدی معلم آن بود. با‌وجودی‌که کاک نجم مدت کمی در آن ده مشغول کار بود، روستاییان علاقۀ زیادی به او پیدا کرده بودند. آنها به وی می‌گفتند: "تو جای خالی کاک انور را برای ما پر کرده‌ای".
در جریان یورش مجدد ارتش و پاسداران به کردستان، رفیق به‌عنوان پیشمرگۀ سازمان پیکار به صف جنبش مقاومت خلق کرد پیوست. او در یک مأموریت شبانه جهت کمک رساندن به پیشمرگان مستقر در سقز، با عده‌ای از رفقا عازم این شهر می‌شود. با توجه به حضور نیروهای ارتش و سپاه آنها ناچار بودند چراغ‌های ماشین‌شان را روشن نکنند و در تاریکی طی راه می‌کردند. در همین زمان حادثۀ مهیبی رخ می‌دهد. ماشین رفقا با ماشین رفقای فدایی تصادف می‌کند که در این حادثه او و یکی از رفقای فدایی به ‌نام رضا خلیفه‌زاده در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ به شهادت رسیدند.

 


۲۹۷- احمد شیرازی
رفیق احمد شیرازی سال ۱۳۳۸ به دنیا آمد. وی از مسٸولین تشکیلات سازمان در کمیتۀ تهران بود. بعد از ضربات شدید پلیسی و دستگیری رهبری پیکار، به فعالیت محفلی در کارخانجات تهران روی آورد. احمد در اسفند ۱۳۶۱ دستگیر شد و دو ماه بعد او را از اتاق بازجویی ٢٠٩ به دادگاه بردند. حاکم شرع، حسینعلی نیری از او خواسته بود تا نظرش را نسبت به جمهوری اسلامی اظهار کند و او گفته بود: "حتی اگر مرا خاک کنید، باز هم استخوان‌های پوسیده‌ام شعار مرگ بر جمهوری اسلامی سر خواهند داد". احمد در ۲۲ مرداد ۱۳۶۲ به همراه هم‌رزمش پیكارگر شهید وحید خسروی در اوین اعدام شد.

نيما پرورش در كتاب "در نبردی نابرابر" صفحه ۳۹، در باره آنها می‌نويسد:
"...چند روز پس از ملاقات و پيش از انتقال من به قزل‌حصار، در ۲۲ مرداد [۱۳۶۲]، حوالی ساعت ۱۱ صبح درب سلول باز شد و پاسدار سالن، اسامی وحید خسروی و احمد شیرازی را خواند تا کلیه وسایل‌شان را جمع کنند و برای بعد از ناهار آماده باشند. مدتی كه آنها در سلول ما بودند، من با آنان دوست شده بودم و علاقۀ عميقی [به آنها] پيدا كرده بودم. نام آنها را كه خواندند، بی‌اختيار اشك از چشمانم جاری شد. آنها تمامی رفقای سلول را تک‌تک در آغوش گرفتند. همه می‌دانستیم که تا ساعتی دیگر هر دوی آنها را اعدام خواهند کرد. ولی آخر چرا؟ چرا این دو جوان باید اعدام می‌شدند؟ وحید ۲۲ سال بیشتر نداشت و احمد ۲۴ ساله بود. بعد‌ها فهميدم بيشتر كسانی كه اعدام می‌شدند جوان بودند و جسور و انقلابی و همين جسارت بود كه رژيم را به وحشت می‌انداخت. آخرين ناهار را با يكديگر خورديم.  پیش از این‌که از سلول خارج شوند، همگی سرود انترناسیونال خواندیم. در آخرین لحظات، پیش از بسته شدن درِ سلول، با ولعی وصف‌ناپذیر چشم به همدیگر دوخته بودیم. آخرین کلام آنها هم‌چنان در گوشم می‌پیچد: "ما را فراموش نکنید! نام ما را زنده کنید!" تمام آن شب را گريستم. آن شب، به ياد آنها "شب شعر"ی در سلول برگزار كرديم".

 


۲۹۸- اسماعيل شيرآلی
رفیق اسماعیل شیرآلی سال ۱۳۳۹ در يك خانوادۀ پرجمعيت و كارگری در رامهرمز به دنیا آمد. پدرش كارگر بازنشسته شركت نفت بود. بسياری از برادران و بستگانش از فعالان اجتماعی آگاه اين شهر محسوب می‌شدند و تعدادی از آنها نيز در دهۀ ۱۳۶۰ مدت‌ها در زندان به‌سر برده بودند. رفیق پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه در سال ۱۳۵۷ به دانشگاه راه یافت و این مصادف شد با آغاز قیام ضد رژیم شاه. او پس از قیام به سازمان پیکار پیوست و در تشکیلات دانشجویی ــ دانش‌آموزی (دال دال) در منطقۀ آغاجاری و رامهرمز به فعالیت پرداخت. اسماعیل در مرداد ۱۳۶۰ در رامهرمز دستگیر شد. او شخصيت بسيار دوست داشتنی و رفيقانه‌ای داشت و در زندان نيز تا شب پيش از اعدامش با شوخی و سرزندگی، به هم‌بنديانش روحيه می‌داد. رفیق اسماعیل که قبلا دو بار دستگیر شده بود، در ۳۱ شهریور ۱۳۶۰ درزندان سپاه میانکوه آغاجاری تيرباران شد.
خبر اعدام رفیق و ٢١ مبارز دیگر به نقل از روابط عمومی دادستانی کل انقلاب جمهوری اسلامی در روزنامه‌های رسمی ۳۱ شهریور‌ماه ١٣٦٠ منتشر شد:
"ازعناصر فعال سازمان آمریکایی پیکار بوده و به جرم شرکت در درگیری‌های بهشت آباد رامهرمز با در دست داشتن پرچم سرخ پیکار و ایجاد آشوب و اغتشاش به شهادت شهود و اقرار صریح متهم و حمله به سوی مردم بیگناه، به حکم دادگاه انقلاب اسلامی آغاجاری، باغی و محارب با خدا و رسول خدا و مفسدفی‌الارض و مرتد شناخته و به اعدام محکوم گردید. حکم صادره در ٣١ شهریور‌ماه ١٣٦٠ در آغاجاری اجرا شد و وی اعدام گردید".

 


۲۹۹- علیرضا شیردل‌روستایی
رفیق علیرضا شیردل‌روستایی اهل مازندران و از رفقای سازمان پیکار بود. در سال ۱۳۵۹ در زندان ''چوبین در'' قزوین با دیگر مبارزین دست به اعتصاب و مقاومت می‌زنند که محسن خداوردی، دادیار دادگاه انقلاب با گارد سرکوب وارد می‌شود و همه را شدیدا سرکوب می‌کنند. دست علیرضا در این حمله شکسته و به بیمارستان منتقل می‌شود. رفقای دانشجویی ــ دانش‌آموزی و دیگر اعضا طبق یک طرح قبلی او را از بیمارستان فراری می‌دهند.

خاطره‌ای از یك رفیق:
''در سال ۱۳۵۹ خبر آمد که زندانیان سیاسی در زندان ''چوبین در'' قزوین دست به مقاومت‌ زده و دادیار محسن خداوردی به همراه گارد محافظ زندان، به زندانیان یورش برده و تعدادی مجروح و دست‌و‌پا شکسته را پس از سرکوب به بیمارستان انتقال داده‌اند. یکی از این زندانیان با طرح و نقشۀ تعدادی از رفقا و اعضای سازمان پیکار موفق به فرار و اختفا شد. در شبکه روابطی که من بودم در جریان آن قرار گرفتم.
زمان گذشت و پس از سی خرداد و هفت تیر و هشتم شهریور ارتجاع حاکم با شمشیری از رو بسته در کار شکار و امحاء انقلابیون بر آمده بود. هیجده روز در کمیته زندانی بودم و با انتقال به دادگاه انقلاب، در شهریور ۱۳۶۰ که در بازداشتگاه دادگاه انقلاب و در یکی از شب‌های رعب‌آور نوبت بازجویی داشتم، کسی هم‌سن‌و‌سال خودم، کتک خورده و زخمی همراه با فحش‌های رکیک از دفتر دادیار به بیرون پرتاب شد. تمام اعتراض زندانی مجروح این بود که شماها حق توهین به خانوادۀ مرا ندارید. در بازگشت از بازجویی در زیرزمینی که زمانی تعدادی از گروگان‌های آمریکایی در آن بودند، زندانیِ شکنجه شده رفیق ''علیرضا شیردل‌روستایی'' را به اتاق ما آوردند. اگر اشتباه نکنم دو سه روزی با هم و در کنار دیگران بودیم. رفیق گفت که تصادفی در تهران دستگیر و پس از شناسایی به اینجا منتقل شده تا با تکمیل پرونده‌اش در زمینۀ فرار در سال گذشته از زندان، هم پرونده‌اش تکمیل و هم فرار دهندگانش شناسایی شوند و سپس دوباره به اوین تحویل داده شود. مرا هم نمی‌شناخت. فقط برای جلب اطمینان اشاره کردم که او را می‌شناسم. علیرضا خیلی ترسان و هشدار دهنده دعوت به سکوت کرد. پس از آن که به زندان منتقل شدم دیگر وی را ندیدم. علیرضا امیدی به زنده ماندن نداشت. نامش را علیرضا شیردل‌روستایی و متولد مازندران گفته بود. در آن زمان زندانیانی بودند که تا به آخر نام و محل تولد واقعی خود را نمی‌گفتند، برخی پس از تحمل پنج سال زندان آزاد شدند و برخی با همان نام پای جوخه ایستادند.
زمان گذشت و من در سال ۱۳۷۵ در خارج از کشور نام او و برادرم و خودم را زیر حرف شین در لیست جانباختگان که سازمان مجاهدین مجلد کرده بود دیدم. علیرضا شیردل‌روستایی از کمونیست‌های هوادار سازمان پیکار بود. به گمان من پس از تکمیل پرونده شورش و فرار از زندان به تهران منتقل و در آنجا به قتل رسیده است. ولی این‌که تا تیرباران چقدر تحمل زندان کرده است من نمی‌دانم".

 


۳۰۰- شهره شيرزادی
رفیق شهره شیرزادی سال ۱۳۳۸ در آبادان متولد شد. پس از پایان تحصیلات متوسطه برای ادامۀ تحصیل به آمریکا رفت. در دوران قیام به ایران بازگشت. او دارای قدی نسبتا بلند، سبزه‌رو با موهای کوتاه، همواره خندان و روحیه‌دهنده به دیگران بود. شهره پس از قیام به سازمان پیکار پیوست و در تشکیلات آبادان به فعالیت پرداخت. پس از جنگ ارتجاعی ایران و عراق فعالیتش را در تهران ادامه داد که مسٸولش پیكارگر شهید جواد بهاريان‌شرقی بود. شهره پیش از دستگیری با رفیقی از تشکیلات هم‌حوزه‌ای‌اش نامزد شده بود. او در اواخر سال ۱۳۶۰ دستگیر و پس از بازجویی و شکنجه‌های بسیار در ۱۹ بهمن‌ماه ۱۳۶۱ اعدام شد.

خاطره‌ای از یک هم‌بند:
با استفاده از "کُردها فقط خلن، آبادانی‌ها بد جنسن"! از مژگان نويدى.

"… صدای شهره را شنیدم:
"چه لذتی داره وقتی‌ باد موهاتو به هم می‌ریزه،
می‌ره زیر پیرهنت و نَمی‌ رو که رو پوستت نشسته
 با خودش می‌بره.
چه قدر دلم می‌خواد
یه دفعهٔ دیگه توی یه بعد‌از‌ظهر داغ
دوچرخه سواری کنم".

گفتم: "لابد می‌خوای بی‌‌حجاب هم باشی‌ و بعدش هم بری سینما". خندید، فکر کردم من هم می‌‌توانم حرف‌های با مزه بزنم، ولی‌ شهره فوراً زد توی ذوقم: "مژگان جون داری بهتر میشی‌ ولی‌ خیلی‌ مونده یاد بگیری". و راست می‌گفت. هنوز سال‌ها کار داشت تا من الفبای آگاهانه خندیدن و صادقانه خنداندن را بیاموزم. شهره نه فکر می‌کرد، نه زوری می‌زد، نه ادعایی داشت. با این همه با حرف‌های شیرین و خنده‌های بی‌‌قیمتش، زنانه جلوی آن دیوارهای پوشیده در زمهریر ایستاده بود تا جوانی‌ ما پلاسیده نشود. آنچه شهره را بی‌‌رقیب می‌کرد هنر بذله‌گویی نبود، خود زندگی‌ بود که بی‌‌دریغ از او می‌جوشید و مثل بارانی گرم از جنس استوا بر سر‌ و‌ روی یخ کردهٔ‌ ما می‌پاشید. بیست‌و‌هفت هشت سالی‌ می‌شود که شهره را ندیده‌ام. یک باره دلم برایش تنگ شد، یا بهتر بگویم دلم بد جوری هوایش را کرد. آن وقت دوچرخه‌ام، بی‌ فرمان من، یک راست از ساحل اقیانوس آرام پیچید، زیر نخل‌های کنار کارون توی گلدوزی شهره.
یادم نمی‌آید اولین بار که از قزل‌حصار بَرم گرداندند به اوین، سال ۱۳۶۱ بود یا ۱۳۶۲، و یا چه فصلی بود، اما یادم هست که غروب بود، صدای اذان می‌آمد. وقتی‌ بود که با بیست و چند نفر دیگر هنوز توی سلول مارکسیست‌های بد (این اسمی بود که یکی‌ از پاسداران مٔونث قزل‌حصار به ما داده بود و بعد‌ها هم حاج داوود- رییس وقت زندان قزل‌حصار- رسماً این لقب را به ما اعطا کرد) در بند سه انفرادی بودم. هم، هم‌بندی‌هایمان که با نگرانی‌ بدرقه‌مان کردند، و هم من و دختری از بند سه عمومی‌ که به اوین منتقل شدیم، همه فکر کردیم ما دو نفر اعدامی هستیم.
این اوینی نبود که قبلاً دیده بودم. اتاق‌ها، راهروها و حتی دستشویی پر بود از زنان حامله، مادران مسن، و بچه‌های کوچک و البته دختران و زنان جوان. هیچ‌کس را نمی‌شناختم و اگر هم آشنایی بود، نمی‌‌شد دنبالش گشت و یا با او حرف زد. هوا گرم نبود، ولی‌ نمی‌دانم چرا از سر تا پایم عرق می‌ریخت، شاید به‌خاطر گیجی از سفری بود در کوران سلول‌ها از شهری به شهر دیگر، شاید به‌خاطر ندیدن چهرهٔ مهربان آشنایی در مقصد که کیسهٔ وسایلم را از دستم بگیرد، شاید هم از اندیشهٔ میدان تیری که عاقبت فردا از نزدیک می‌دیدم. از لابلای ازدحام راهی‌ گشودم تا دست و رویم را آبی بزنم، توی صف ورود به دستشویی که ایستاده بودم، کسی‌ آرام بیخ گوشم نجوا کرد:
"نگران نباشین، برای اعدام نیاوردنتون. من امروز بازجویی بودم، آوردنتون برای تعزیه خونی. امشب مرثیهٔ آقامون حسینه!"
با نگاه مشکوکی برگشتم به طرف صدا، ولی‌ فقط از پشت سر دیدمش؛ دختر تقریباً قد بلندی با موهای سیاه سیاه، صاف صاف و کوتاه، داشت از من دور می‌شد. همان شب حول‌و‌حوش ساعت ده همهٔ زندانیان را، از زن و مرد برای دیدن تعزیه بردند. چند نفر از سران پیکار آمدند پشت بلندگوی حسینیهٔ اوین و از گناهانشان استغفار کردند. تواب‌تر از همه قاسم عابدینی بود و مهم‌ترین‌شان حسین روحانی. روز بعد هم ما دو تا را برگرداندند قزل‌حصار، تا هر کدام خبر شکستن قهرمانان را، با خود به بندی ببریم و مثل صاعقه‌ای از درد، بزنیم توی چشمان زخمین و ناباور باقی‌ اسیران. صدای غریبهٔ مشکوک راست گفته بود: مرثیهٔ آقامون حسین بود.
مدت کوتاهی بعد برای بار دوم به اوین اعزام شدم. از آنجا که به قول اکرم، دیگر اسطوره‌ای نمانده بود که بشکند، تا مرا برای مرثیه خوانیش به حسینیهٔ اوین ببرند و بعد هم در لباس قاصدی بد خبر بَرم گردانند، این بار دوستان هم‌بند به راستی‌ باور داشتند برای اعدام می‌روم. از راه نرسیده روانۀ دادگاه آقای گیلانیم کردند. وقتی‌ مسئول بند زنان گفت: "خواهر ببرینش اتاق ۴، طبقهٔ پایین، بند ۴"، فکر کردم حالا من هم مانند همهٔ دادگاه رفته‌‌ها می‌نشینم به انتظار حکمم. ولی چند روزی که از برگشتنم به اوین گذشت‌، دانستم در اتاق ۴، طبقهٔ پائین، بند ۴ هیچ جای خالی‌ای‌ برای انتظار حکم من نیست، تشویشی گسترده در انتظار حکمی که خدایگان برای زندگی‌ یک دختر با موهای سیاه سیاه، صاف صاف و کوتاه خواهند داد، شب‌ها و روزهای آن اتاق را، حتی پنجرهای پشت میله‌ها را پر کرده بود.
چند ماهی‌ بیشتر از دستگیریش نمی‌گذشت. چشمان ریز، سیاه و شیطانی داشت که انگار دو تا ستاره در آنها می‌درخشیدند. موهای سیاه سیاه، صاف صاف و کوتاهی داشت تا روی گوش‌هایش و همیشه با سنجاق کوچکی طرّه موی سمجی را که توی پیشانیش می‌ریخت عقب می‌زد. نه لاغر بود نه چاق، نسبت به زنان ایرانی بالا بلند می‌نمود. سیاه سوخته نبود، پوست سبزه‌ای داشت، نه سبزهٔ تند. زیباروی فیلم‌های هالیوود نبود ولی چهرهٔ دوست داشتنی و قشنگی داشت که ‌ یک پارچه نمک خالص بود. یادم نمی‌آید سال ۱۳۶۱ بود یا ۱۳۶۲، زمستان بود یا پاییز. من۲۰ -۱۹ساله بودم و او ۲۲-۲۱، اهل آبادان بود. شنیده بودم که می‌گفت دانشجوست و در آمریکا درس می‌خواند و بعد از شلوغی‌های ایران آمده تا مثلاً در کنار مردمش باشد. ذره‌ای تکبر، تکلف یا شائبه در رفتارش نبود و به سادگی با همه می‌‌جوشید. با آن‌که فقط دو سالی‌ از من بزرگ‌تر بود، مثل یک معلم به او احترام می‌‌گذاشتم. از دور تحسینش می‌‌کردم، اما یک جورهایی در نزدیک شدن به او تردید می‌‌کردم، نمی‌دانم، انگار واهمه داشتم. اما او مثل گل مینا بی‌اد‌عا همه جا سر می‌‌کشید و سر‌به‌سر همه می‌گذاشت. آن روزها چاقو و یا هیچ وسیلۀ تیز دیگری در دسترسمان نمی‌‌گذاشتند، برای همین هم پنیری را که قالبی‌ به هر اتاق می‌دادند باید با نخ تقسیم می‌کردیم. یک روز یکی‌ از بچه‌ها در حال تقسیم پنیر غُر می‌زد که: "اَه، بابا نمی‌شه با نخ، همش خُرد می‌شه، ذره‌بین می‌خواد". شهره گفت: "خوب گیریم که چاقو هم بهت می‌دادن، آخه چه‌طوری می‌خواستی این یه قالب پنیر فسقلیو بین پنجاه نفر تقسیم کنی‌. حالام قبل از این‌که صبحونهٔ فردا را مضمحل کنی‌ و ما تو رو پنجاه قسمت کنیم، اگه نمی‌تونی‌ بدش به این دختر کرده ببُره، از دهات اومده با ماست‌بندی و پنیرزنی‌ و این جور چیزا بزرگ شده" و این‌طوری شد که انگار سد تردید مرا شهره شکست و غریبه‌ای مشکوک باموهای سیاه سیاه، شد دوستی‌ با رنگ آبی صداقت. شهره از آن آدم‌هایی بود که حتی اگر اسم‌شان را هم ندانی، همان بار اول که می‌بینی‌شان فکر می‌کنی‌ همهٔ عمرت آنها را می‌شناخته‌ای و آنقدر بی‌‌آلایش و پر از شور زندگی بود که چاره‌ای برای اطرافیانش نمی‌گذاشت، مگر مِهری همواره توأم با احترامی عمیق.
دو ماهی‌ از دادگاهم گذشت. هنوز خبری از حکم نبود. یک روز بلندگوی بند، طبق معمول با خش خشی‌ در ابتدا، روشن شد: "مژگان نویدی به دفتر مراجعه کند" چند کلام تقریبا مشابهی‌ که بعد از نام زندانی، از آن بلند‌گو در می‌آمد چهار معنی‌ می‌توانست داشته باشد؛ بازجویی، انتقال به زندانی دیگر، آزادی، و یا اعدام. معنی‌ "فلانی به دفتر بند مراجعه کند"، بازجویی یا دادگاه بود، معنی‌ "فلانی به دفتر بند مراجعه کند" و "مسول اتاق وسایلش را به دفتر تحویل بدهد"، انتقال یا آزادی بود، ولی‌ وقتی بلندگوی بند حول‌و‌حوش ساعت ۲ بعدازظهر و یا ۹ شب روشن می‌شد خبر مرگ بود. همیشه اعدامی‌ها را آن ساعت‌ها صدا می‌کردند. در آن مواقع خانم رحیمی مسئول بند زنان می‌گفت: "اسامی‌ای که می‌خوانم با تمام وسایل به دفتر بند مراجعه کنند" و تا می‌گفت "با تمام وسایل" می‌دانستیم که خوانده شده‌ها اعدامی هستند. آن روز بعد از این‌که من وارد دفتر شدم، صدا کردند که مسئول اتاق وسایلم را بیاورد و من بدون حکم دوباره منتقل شدم قزل‌حصار. بچه‌ها سر‌به‌سرم می‌گذشتند: "بابا‌ هی ما رو دق مرگ می‌کنی‌، فکر می‌‌کنیم می‌برن اعدامت کنن، آخرش هم هیچی‌‌به‌هیچی، دوباره بر می‌گردی".
چند ماهی‌ در بند سه عمومی‌ بودم که باز هم راهی‌ اوینم کردند. این بار از آن نعش کش‌ها با شیشه‌‌های سیاه نبود. یک ماشین بنز معمولی‌. دستم را با دست‌بند بستند به دست‌گیرهٔ در و بدون چشم‌بند نشاندنم روی صندلی‌ پشت. خود حاج داوود هم رانندگی‌ می‌کرد. توی دلم گفتم:"این دفعه حتما اعدامی‌ام، حاج داوود هم می‌آد که خودش تیر خلاصو بزنه!" و بی‌‌اختیار خندیدم. خیابان‌ها، مغازها، دستفروش‌ها که یادم نیست لبو می‌فروختند یا فال‌گردو، صدای بوق ماشین‌ها، دخترهای بی‌‌چادر، مردی که سوار تاکسی می‌شد، بلندگوی وانت خربزه،... مثل خواب می‌‌ماند. هنوز مدهوش تماشای آدم‌ها بودم که بدون چشم‌بند زندگی‌ می‌کردند، راه می‌رفتند، می‌دویدند، خرید می‌کردند ... که در آهنی بزرگ اوین پشت سرم بسته شد. در دفتر زندان حکمم را خواندند: مژگان نویدی دو سال حبس تعلیقی و حالا من با کارتنی که همهٔ زندگیم تویش جا گرفته بود، دم در اتاق ۴ بند ۴ ایستاده بودم. کسی‌ دستم را گرفت، شهره بود با همان طرّه موی سمجی که مثل شبق روی پیشانی‌اش ریخته بود: "حقم داری بهتت بزنه. با این همه جهان گردی که تو می‌کنی‌ لابد ماتت برده که ما هنوز توی اتاق ۴ داریم علامه طباطبایی‌ می‌‌خونیم!".
با ناباوری گفتم: "حکممو دادن شهره". – "خب؟". "دو سال حبس تعلیقی!". نسترن گفت: "بابا این دختر کُرده اصلاً زندانی نیست، سه ساله الکی‌ می‌آد اینجا و همه‌مونو علاف کرده"، اتاق ۴ از خنده پر شد. با آن‌که نه در هفده سالگی کار مهمی در بیرون زندان کرده بودم و نه در۲۰ سالگی کار مهمی در داخل زندان. ولی‌ از آنجا که به قول دوستان، وقتی‌ که ما را گرفتند مسعود رجوی هنوز در دانشگاه تهران سخنرانی‌ می‌کرد، من که آن روزها، فقط دو سه سالی‌ از دستگیریم گذشته بود، در جمهوری نو بنیاد اسلامی، زندانی قدیمی‌ محسوب می‌شدم. به همین بهانه هم، عزیزانی که بعد از من آمده بودند و بسیاری‌شان سال‌هایی طولانی‌تر در محبس ماندند و یا بعدها جان باختند، حق آب‌و‌گلی بیش از استطاعتم و محبت و احترامی بیش از آنچه سزاورش بودم، به من روا می‌داشتند. همه دورم حلقه زدند، دستم را فشردند، در آغوشم گرفتند و بوسیدند و گفتند: "حالا خیالمان راحت شد. فقط باید ببینیم آقای لاجوردی هر سال زندانی رو که کشیدی، به جای چند روز حبس تعلیقی حساب می‌کنه!" در دریای مهر غریبه‌‌هایی‌ که حالا همه کَسم شده بودند و زندگیم‌ را جشن می‌گرفتند، به دختر کُرده حسودیم شد و بی‌‌صدا گفتم: "چی‌ می‌شد که، حالا حکم همه رو خونده بودن: دو سال حبس تعلیقی؟".
در عبور کُند روزهایی چنین، شاید برای آن‌که به آنها ثابت کنیم که هنوز زنده‌ایم و شاید هم برای آن‌که به خودمان ثابت کنیم که خاطرهٔ زندگی‌ را فراموش نکرده‌ایم، چشم‌ها و دست‌هامان را به کاری بی‌‌امان می‌کشیدیم، آکنده از انتظاری مشوش؛ آن چه مجاز بودیم بکنیم، خواندن قرآن و کتاب‌های اسلامی محدودی بود که در دسترس‌مان بود یا دوختن جانماز و درست کردن تسبیح با هسته‌‌های خرما و خمیر نان. ولی‌ با وقت بی‌‌پایانی که داشتیم، آنقدر کتاب‌های علامۀ طباطبایی و آیت‌الله مطهری و... را خوانده بودیم که به قول فهیمه داشتیم روی سرمان عمامه در می‌آوردیم. و تازه اگر نام خانواد‌گی‌مان عابدی هم بود، مگر پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ‌های ما چند تا تسبیح و جانماز احتیاج داشتند!
این بود که شروع کردیم به سابیدن سنگ‌هایی که در هواخوری پیدا می‌کردیم و حکاکی شکل پرنده‌ای، اسمی، خورشیدی، گاه شعری کوتاه ... روی آنها و همچنین گلدوزی کردن خاطره‌ها، رویا‌ها و آرزوهامان، اگر پارچه پیدا می‌کردیم، نخ‌ گلدوزی هم عمدتاً از شکافتن جوراب‌ها تاًمین می‌شد. خانواده‌هامان آن روزها حتماً، به سلامت فکری‌مان مشکوک شده بودند، با آن همه جوراب زرد و سبز و نارنجی که در نامه‌های "شش خطی‌ ماهی‌ یک بارمان" سفارش می‌‌دادیم. از حیث ابزار کار هم، چند تا سوزن بود که در اختیار مسئول اتاق بود و نوبتی می‌چرخید. البته موضوع گلدوزی باید تأیید می‌شد که مستهجن و غیر اسلامی نباشد.
گلدوزی من رقص چند زن و مرد با لباس کردی، در کنار آتش بود. پروین نازنین که خودش هم کُرد بود، طرحش را برایم کشید، فکر می‌‌کنم مال شهره را هم او روی پارچه نقاشی کرد. پارچۀ گلدوزی من، آستر کیف کهنهٔ یکی‌ از بچه‌های اتاق ۸ بود. داشتم فکر می‌‌کردم که چه رنگ‌هایی استفاده کنم. گفتم: "پیرهن یکی‌ شونو قرمز می‌کنم، خودم هم یه پیرهن قرمز کردی دارم..." شهره گفت: "اون یکی‌ رو هم اگه جوراب بنفش گیرآوردی بنفش بدوز برای من. یک روز تنمون می‌کنیم و با هم کردی می‌رقصیم".مثل مادر بزرگ‌‌ها زیر لب گفتم: "انشا‌الله". گلدوزی شهره اما، دختری بود با موهای سیاه که در کنار کارون و زیر سایهٔ نخل‌ها دوچرخه‌سواری می‌کرد؛ گلدوزیش هم مثل خودش بی‌ ادعا بود. کار شهره به سرعت پیش می‌رفت، مال من اما نه؟ از آنجا که مجبور بودم بیشترش را در توالت بدوزم، آن هم شب‌ها وقتی‌ که صف نبود.
می‌گفت: "اینا همش بهانه‌س، بابا بی‌‌عرضه‌ایی".- "آخه بی‌ انصاف توی اون نور، پدر آدم در می‌آد تا شکل‌ها رو درست در بیاره".- "خب تقصیر من چیه که تو توی گلدوزی هم ترویج فساد و فحشا می‌کنی‌؟ مثل من یک کار محترمانه و سالم انتخاب می‌کردی و مثل خانوما تو اتاق می‌دوختیش". فهیمه می‌گفت: "به خدا خودم شنیدم، مسئول اتاق داشت غر می‌زد که زن بی‌‌حجاب، روی دوچرخه، توی هوای آزاد، خب درست نیست که ...". شهره هم در‌حالی‌که چشم‌های ریزشو ریزتر می‌کرد، با انگشت به گلدوزیش اشاره کرد و با لحنی جدی جواب داد: "شما اگه دقیق‌تر نگا کنی‌، می‌بینی‌ که این زن نیست، یه دختره ده دوازده ساله‌س، هیکلش درشته". سیمین که تازه فهمیده بود که برادرش حبس ابد گرفته و از روزی که خبر را شنیده بود، یک بند یک گوشهٔ اتاق کز کرده بود، درحالی‌‌که از شدت خندیدن اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: "تو رو خدا فهیمه، یه دفعهٔ دیگه اون جایی شو بگو که گفت اگه دقیق‌تر نگا کنی...".
آن روزها سنجاق سر و سنجاق قفلی جواهرات نایابی برای ما محسوب می‌‌شدند که می‌شد با کمی‌ فشار دست و پیچاندن و انحنا دادن به قلاب تبدیل‌شان کرد و بعد با کمک‌شان چیزی بافت. بنابراین آنها که چنین ثروتی داشتند، یا باید با زبان خوش با دیگران تقسیمش می‌کردند، یا مال‌شان در امان نبود. سنجاق سرهای شهره هم از این قاعده مستثنی نبودند. یک روز شهره که داشت گلدوزی می‌کرد و هر چند وقتی‌ با آهی کشدار و کلافگی موهایش را که مرتب می‌ریخت توی صورتش کنار می‌زد، چون باز هم یک کسی‌ سنجاقش را کش رفته بود، یک باره با لحنی جدی و کمی‌ عصبانی گفت: "خانم‌های هنرمند اولاً سنجاق سر مال موی سرِ، نه قلاب بافی‌، ثانیاً چن دفعه بگم؟ بابا من برای قشنگی‌ سنجاق نمی‌زنم، وسیلهٔ کارمه" همهمه‌‌ای که بخش لایتجزای اتاقی‌ با پنجاه و اندی ساکنین زن بود و هرگز پایان نمی‌گرفت، قطع شد. اولین بار بود که صدای عصبانیت شهره را می‌‌شنیدیم. پس از لحظات کوتاهی نگاه‌مان کرد که با تعجب به او خیره شده بودیم و با خندهٔ دلنشین و شیطنت‌آمیزی گفت: "خب حالا حساب‌کار دستتون اومد؟ به خدا این دفعه دست هر کی‌ قلاب سنجاقی ببینم مجبورش می‌کنم موهامو با دست نگه داره تا من گلدوزی کنم" و بچه‌ها که برای لحظه‌ای نگران حالش شده بودند، همه زدند زیر خنده با غُرغُر مهربانی: "لا مصب".
بعضی وقت‌ها صدایش می‌زدم نمک، بعضی وقت‌ها شیرین. آخرش شبی‌ نسترن گفت: "پدر و مادرش بین همهٔ اسما بالاخره شهره رو انتخاب کردن. حالا تو هم تصمیم بگیر. بالاخره نمک یا شیرین؟" –"آخه شهره خیلی‌ با نمکه ولی‌ خیلی‌ شیرین می‌خنده"! شهره از آن طرف اتاق داد زد: "من که گفتم کردها خلن. حرف‌های عجیب غریب می‌زنن و مخ آدما رو به کار می‌گیرن".
هر وقت آبگوشت یا خوراک لوبیا چیتی می‌دادند، بچه‌هایی که معده‌ای بودند (آنهایی که ناراحتی معده داشتند)، چیز دیگری می‌خوردند و سهم‌شان به ما می‌رسید و آنها که آبگوشت و خوراک لوبیا دوست داشتند، دلی‌ از عزا در می‌آوردند. یک روز که نهار آبگوشت داشتیم، نهار خوردن ما غیر معده‌ای‌ها طبق معمول چنین روزهایی به درازا کشید و با آن‌که ساعت نزدیک ۲ بعدازظهر بود، ما که ده پانزده نفری می‌شدیم، هنوز دور سفره نشسته بودیم. شهره داشت بشقاب دیگری می‌کشید، که من گفتم: "شهره جون فکر ما نیستی‌ فکر معده‌ات باش". – "من که تا این سن رسیدم هنوز نمی‌دونم معده‌ام کجاست". – "با این آبگوشت خوردنت به زودی می‌فهمی". – "چقدر سخت می‌گیرین بابا، آدم یه روز می‌آد، یه روزم می‌ره". در همین اثنا بلندگوی بند با خش خش نفرت‌انگیزی روشن شد: "شهره شیرزادی با تمام وسائل به دفتر بند مراجعه کند". شهره قاشق آبگوشتی را که در نیمه‌راه بین بشقاب و دهانش بود خورد و در‌حالی‌‌که قاشق را پایین می‌گذاشت با همان خندهٔ دلنشین گفت: "دیدی گفتم مژگان خانوم..." ولی‌ من حتی اگر حوصلهٔ شوخی‌ هم داشتم نمی‌توانستم چیزی بگویم، انگار دهانم را با خاک پر کرده بودند.
بلند شد و مشغول جمع کردن اسباب‌هایش شد. کسی‌ جعبهٔ شهره را از روی طاقچهٔ سراسری روی دیوار پائین آورد. روپوشش را پوشید. چادر نداشت. گفت: "یه چادر بهم بدین" ولی‌ هیچ‌کس تکان هم نخورد؛ همهٔ ما اسیر لحظهٔ‌ شومی بودیم که عاقبت روبه‌روی‌مان ایستاده بود. لحظه‌ای که بارها تکرار شده بود، ولی‌ هنوز هم وقتی‌ که از راه می‌رسید خشک‌مان می‌زد. لحظه‌‌ای که عزیزی را، جوانی‌ رعنا و تندرست و زیبا را، جلوی چشمان‌مان می‌بردند که بکشند و ما از درد آن‌که، از دستان ناتوان‌مان هیچ برنمی‌آمد، انگار جان می‌‌دادیم. این جور وقت‌ها نه فقط اتاقی که اعدامی داشت، همهٔ بند مثل قبرستان می‌شد. سکوت تنها حرفی‌ بود که به جا می‌نمود؛ سکوتِ محض، می‌توانستی صدای قلب بغل دستیت را بشنوی. یک دفعه کسی‌ به در کوبید. یکی‌ از "خواهران" بود: "شهره شیرزادی مگر نشنیدی که اسمت رو خوندن؟ چرا اینقدر طولش می‌دی؟ "برادرا" رو یه ساعته معطل کردی". کسی‌ گفت: "همهٔ بند شنیدن خواهر، ولی‌ چادر نداره" و خواهر مثل قرقی رفت و با یک چادر سرمه‌ایی برگشت. چادر را سرش کرد، یک یک بغلش کردیم وقتی‌ داشت می‌رفت، نوبت من که شد و بغلش کردم، فکر می‌‌کنم رنگم پریده بود و نفس نمی‌کشیدم. گفت: "چته مگه مرده دیدی!". همیشه تا پای پله‌‌ها با آنها می‌‌رفتیم. وسط پله‌‌ها با چادری که برایش کوتاه بود و آن موهای سیاه که باز هم با سماجت روی پیشانیش ریخته بود مکثی کرد، رویش را برگرداند و گفت: "تنبل خانم پیرنمو تمومش کنی‌‌ها...".
بُغضی که در کنارم ایستاده بود، با صدای بلند شکست: "لا مصب". و من اما یادم می‌آد وقتی‌ رسید بالای پله‌ها و در پشت سرش بسته شد خواسته بودم بدوم و بگویم: "ستاره، اسمت رو باید می‌ذاشتن ستاره. نه برای آن‌که قهرمانی و یا مثل ستاره‌های توی شعرهای انقلابی‌ هستی‌، برای این‌که تنها کاری که بلدی درخشیدنه"، ولی‌ فکر می‌کنم هنوز هم نفس نمی‌کشیدم. حالا بعد از بیست‌و‌هفت هشت سال فکر می‌کنم کاش یک بار دیگر دیده بودمش و جوابش را داده بودم: "آره، ما کردها خُلیم، حرف‌های عجیب‌و‌غریب می‌‌زنیم و مخ آدما رو چند روزی به کار می‌گیریم، امّا شما آبادنی‌ها بد جنسین، خودتون عجیب‌‌و‌غریبین، هم شهره‌اید هم گم‌نام، هم غریبه‌اید هم عزیز ‌و با این جور بودنتون، دل آدما رو یک عمری به کار می‌‌گیرید".

متن کامل در این آدرس آمده است http://www.peykarandeesh.org/literature/734-kordhaabadaniha.html.