گاهنامهء آن زمان و اين زمان

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

 به : عليرضا سپاسى و محسن فاضل
فروردين ماه ۵۲ بود و ما تازه از انتشار و پخش "گاهنامه ى آنزمان و اينزمان" فارغ شده بوديم. به اين صورت كه ابتدا گاهنامه را براى تهران و شهرستانها فرستاديم و بعد آنرا در مشهد توزيع كرديم تا در صورت هجوم ساواك به انجمن كتاب، چيزى براى آنها نمانده باشد. اين اولين فعاليت انتشاراتى ما بود. منظورم از اين ما، حلقه اى از دوستان بود كه  انجمن كتاب دانشجويان دانشكده ى علوم دانشگاه مشهد (بعدا دانشگاه  فردوسى) را اداره مى كرد. در آنزمان، هواداران سازمان چريكها ى فدايى خلق، سازمان مجاهدين خلق ايران و نيز هواداران دكترعلى شريعتى در مشهد فعال بودند. روشن است كه هواداران اين سازمانها و نيز هواداران دكتر على شريعتى  در دانشگاه و از جمله دانشكده ى علوم نيز كه من دانشجوى آن بودم حضور داشتند اما آنها هوادارى خود را علنى نمى كردند.  در همين رابطه  حلقه ى دوستان فعال در انجمن كتاب دانشجويان هم تركيبى از دانشجويان  با گرايشات سياسى گوناگون بود كه صميمانه با هم همكارى داشتند و مخالفت با رژيم شاه و خواست سرنگونى آنچنان در ميان ما عمده بود كه به كسب قدرت سياسى و چگونگى اداره ى كشور پس از سقوط شاه فكر نمى كرديم.
نگاهى گذرا به فهرست مندرجات گاهنامه و مضامين آن، حال و هواى آنروزدانشگاه فردوسى ودغدغه ى خاطر و تركيب فكرى دانشجويان دانشكده ى علوم ( وشايد ) دانشگاه فردوسى را كه ما به نوعى نماينده ى آنها بوديم نشان مى دهد. از سوى ديگر اين نشريه تاثير مبارزه ى مسلحانه در محيط دانشجويى اين دانشگاه را (در آنزمان) انعكاس مى دهد.
 مسؤوليت تهيه ى مطلب براى گاهنامه ى مذكور به خاطر آشنايى و دوستى گسترده ى من با دانشجويان با گرايشات سياسى مختلف ونيز شاعران و نويسندگان به من واگذار شده بود.
صفحه ى اول گاهنامه اين گونه شروع مى شد:
 خورشيد را بگو
               در ما هنوز خون سحر جوش مى زند.
گاهنامه شامل دوازده  شعر، چهار قصه، دو نقد كتاب و يك مقاله از دكتر شريعتى با عنوان مناسك حج  بود. از دوازده شعر آن دفتر دو شعر مربوط به سياهكل، يك شعر مربوط به شكنجه و  بازجويى، يك شعر مربوط به سوزاندن مدارك و نامه ها، يك شعرمربوط به توصيه هاى يك مبارز در آستانه ى اعدام به همسرش بود. براى آشنايى با حال و هواى گاهنامه سه شعر از آن دفتر را در اينجا مى آورم:

١ – شعر تسليت
درختان ، تسليت!
             جنگل، غمان آخرت باشد
شنيدم سينه ات را بمب آلوده است.
شنيدم بر سرت رگبار سرب داغ باريده است
من اندوه بزرگت را پذيرايم
ولى آخر چرا جنگل؟
چرا بايد كُنام شير را با بمب آلودن؟
چرا بر سينه ى مردان چنين رگبار بگشودن؟

من اكنون اوج فريادم و سرشارم ز خونى گرم در رگها
ز خون پاك سرداران جنگل، خون آن پاكان
كه در يك صبح خون آلود آسودند.
ومن اينك دلم چون سينه ى مردم مزار آن شهيدان است
و تا فرداى پيروزى وجودم صبحگاه تير باران است.


۲- شعر پيام يازدهم كه امضاى شهين سعيدى در انتهاى آن آگاهانه به ياد سعيد آريان انتخاب شده بود. شعر هم توسط يكى از آشنايان اوبه دست ما رسيده بود .
پيام يازدهم
تا بشير تابناك روز دامن گستراند برفراز كوهسار
                            صبح بر دامان صحرا بوسه ى رگبار دشمن
دور از چشم عزيزان، سوى خاك و خون كشاند پيكر ما
همسر من! همسر من!
زندگى هرچند شيرين است
                         اما دوست دارم
با تمام آرزو در راه انسانها بميرم.
دوست دارم در مسير جويبار زندگانى
قطره اى شفاف باشم ، در دل دريا بميرم.
همسر من!
چهره بر دامن مكش، تا پاسدار شب نگويد:
همسرى در سوگ مرگ شوهر خود داغدار است.
لالهء خونين به روى سينه بنشان تا ببيند
همسر محكوم قلبى كينه ورز و سرخ دارد.
(شهين سعيدى)

۳-  گفتنى
 گفتنى
سخن سربسته بايد گفت مى دانم
كه هر ديوار دارد موش
و گوش موشها تيز است.

سخن اهسته بايد گفت مى دانم
بلى آهسته اما ميتوان گفتن.
وتازه موشها موشند
و ما خود در خيال خويشتن زآنها
پلنگ واژدها و شير مى سازيم.
 (الف- طلوع مهرماه ۵۰)
  ( اين شعر داستانى دارد مربوط به دوران بازجويى من، كه بد نيست اينجا به آن اشاره كنم: در خلال باز جويى ، يكى از بازجويان از من خواست كه شعر گفتنى را به همان صورت كه شعر ابوذر را در سالن آمفى تئاتر دانشكده ى علوم دكلمه كرده بودم اين شعر را هم براى آنها كه سه نفر بودند، دكلمه كنم. من ابتدا شروع كردم شعر را به صورت معمولى خواندن، اما يكى از آنها با شلاق به پشتم كوبيد و خواست كه آنرا دكلمه كنم. من هم شعر را دكلمه كردم. پس از خواندن، يكى از بازجويان به صورتم سيلى زد و گفت: اينجا نشانت خواهيم داد كه موش كيست. )                        
****
يكى از روزهاى فروردين ۵۲ بود. رفته بودم به ديداردوستى بنام رضا كه هوادار محمد تقى شريعتى و فرزندش دكتر على شريعتى بود و در يكى از خيابانهاى شهر مشهد مغازه ى پارچه فروشى داشت. چند نسخه از گاهنامه را هم برايش برده بودم. مغازه ى او پاتوق همه جور آدم سياسى بود. رضا انسان آزاده اى بود با گرايشات مذهبى و خصلت هاى خوب كه بچه هاى چپ هم به مغازه اش رفت و آمد داشتند و از او پارچه براى  كت و شلوار مى خريدند و او به آنها تخفيف قابل توجهى مى داد.
آنروز رضا به من گفت : مى خواهى از پدر شريعتى وقت بگيرم و برويم به ديدارش و نسخه اى از گاهنامه را هم برايش ببريم؟ گفتم: فكر خوبى است. مقاله ى پسرش در آن چاپ شده است.
رضا وقت گرفت ومن واو و دوستى از حلقه ى دوستان انجمن كتاب، سه نفرى رفتيم به ديدار پدر شريعتى. او گاهنامه را ورق زد و تحسين كرد و از من در باره ى محتويات آن توضيحاتى خواست.
در حضور او دو نفر ديگر هم نشسته بودند. يكى از آنها جوانى بود با چشمانى سبز و موهايى روشن و صاف. جوان مذكور كه به نظر مى رسيد قبلا گاهنامه را ديده و مطالبش را خوانده است، چند بار از من سؤالاتى پرسيد و من هم جوابش را دادم.  ما يكساعتى آنجا بوديم و بعد آمديم بيرون  و هر كس سراغ كار خودش رفت.  روز بعد رضا كه آدرس خانه ام را مى دانست توسط شاگردش ياداشتى فرستاده بود و خواسته بود كه روز بعد فلان ساعت  بروم مغازه اش. ساعت مقرر به مغازه اش رفتم. با تعجب ديدم كه همان جوان چشم سبز كه خانه ى پدر شريعتى ديده بودم  هم آنجااست . رضا ما را به هم معرفى كرد. اكنون يادم نيست آن جوان را با چه نامى معرفى كرد. فرض كنيم رشيد. رشيد پرسيد : وقت دارى كمى با هم قدم بزنيم؟ قبول كردم و با خداحافظى از رضا از مغازه اش بيرون آمديم. رشيد ابتدا كمى در باره ى محتويات گاهنامه صحبت كرد و اينكه محورهاى آن انعكاس مبارزه جارى در جامعه در يك نشريه ى دانشجويى است.  بعد هم با طرح سؤالاتى سعى كرد بفهمد چه گرايشى دارم. من در آنزمان اگر چه مذهبى نبودم اما فكر مى كردم كه  مى توانم در صفوف مجاهدين هم به مبارزه با رژيم شاه ادامه دهم. آنروز بعد از يكساعتى گفتگو از هم جدا شديم وقرار شد روز بعد دوباره همديگر را ببينيم . نكته اى را لازم ميدانم در اينجا اشاره كنم اينكه حدود يكماه پيش از انتشار گاهنامه، دو نفر از دانشجويان دانشكده ى علوم كه به انجمن كتاب هم رفت و آمد داشتند ، جدا جدا با من تماس گرفته بودند و غير مستقيم مى خواستند بدانند كه آيا حاضر به همكارى با مجاهدين هستم يا نه. بعدا در زندان متوجه شدم كه هر دو دانشجوى مذكور از اعضاى سازمان مجاهدين بودند.
روز بعد رفتم در جايى كه قرار گذاشته بوديم. رشيد هم سر ساعت آمد. اين بار برايم از مجاهدين و پروسه ى عضو شدن  گفت و وقت رفتن هم چند اعلاميه و كتابچه اى كه جلد آن سرخ بود و محتوايش زندگينامه ى چند تن از مجاهدين بود، بمن داد. دو باره براى روز ديگر قرار گذاشتيم.
روز موعود رشيد آمد و بعد از كمى صحبت گفت: امروز تو را به دوستى معرفى مى كنم و از اين پس او با تو تماس خواهد گرفت. مدتى بعد  در يكى از كوچه هاى محله اى قديمى، دوست تازه را ملاقات كرديم. دست داد و خودش را احمد معرفى كرد. از آن زمان بيش از سه دهه مى گذرد ولى هنوز خاطره ى آن دست دادن محكم وآن نگاه نافذ وصميمى احمد از پشت عينك با من است. رشيد خدا حافظى كرد و رفت و من ديگر او را نديدم تا بعد از انقلاب. بعد از رفتن رشيد شروع كرديم راه رفتن. احمد خيلى تند راه مى رفت. انگار عجله داشت و بايد سر ساعت مشخصى جايى باشد. آنروز احمد بعد از كمى گفتگو، چگونه سر قرار رفتن، كجا قرار گذاشتن، قرار سلامتى زدن، بررسى وضعيت امنيت محل قرار و بسيارى از ريزه كاريهاى مربوط به قرار گذاشتن و قرار اجرا كردن را به  من ياد داد. بعد هم براى تمرين، جايى را تعيين  كرد و گفت: دو ساعت ديگر با رعايت كردن همه ى  نكاتى كه گفتم بيا سر قرار .
دو ساعت بعد با رعايت نكاتى كه  احمد ياد داده بود از جمله اجراى قرار سلامتى، رفتم سر قرار.  احمد با تاخير آمد وگفت كه كارهاى مرا زير نظر داشته و از چگونگى اجراى قرار راضى بود.  بعد براى روز ديگر قرار گذاشتيم  و ازهم جدا شديم .
روز بعد رفتم سر قرار. احمد هم آمد. بلا قاصله گفت: گاهنامه را خواندم ، كار خوبى در آورده ايد. ولى حتما ساواك به سراغت خواهد آمد. بايد خودت را آماده كنى. از همين حالا شروع مى كنيم. و شروع كرد . تند راه مى رفت و آموزش مى داد. آنروز به من محمل سازى و چگونه بازجويى پس دادن را آموزش داد. دو ساعتى راه رفتيم. او مى گفت و من چون شاگردى كنجكاو و تشنهء يادگيرى به او گوش مى دادم و آموزشهايش را به خاطر مى سپردم.
بعد هم گفت : همين الان برو كتاب جلد قرمزى را كه رشيد به تو داد بياور. اگر تو را با آن كتاب بگيرند خيلى اذيتت مى كنند.
با هم قرار ديگرى گذاشتيم .  محل قرار تا خانه خيلى دور نبود. من با عجله رفتم خانه و كتاب را داخل كيفم گذاشتم و آمدم سر قرار. احمد هم آمد. كتاب را  گرفت و گفت : اگر چه فكر مى كنم ديگر همديگر را نبينيم اما قرار ديگرى براى دو روز ديگر مى گذاريم. در صورت دستگيرى، بازجويى تو بايد فقط حول گاهنامه باشد. به هيچ وجه در باره ى ديدار هاى ما صحبتى نكنى كه كارت دشوار مى شود.
دو روز ديگر دستگير شدم. گارد دانشگاه در محل دانشكده آمد سراغم. مرا مى شناخت. بارها حال و احوال كرده بوديم . آدم ساده اى بود. بسيارى از بچه ها ى دانشكده با او سلام و عليك داشتند. رنگش پريده بود. گفت: مرا ببخش من هيچ كاره ام. خواسته اند تو را به دفتر گارد دانشگاه ببرم.
گفتم چند دقيقه صبر كن.  بلا فاصله خودم را به يكى از دوستانم رساندم و كليد انجمن كتاب دانشجويان را كه من يكى از مسؤولينش بودم و نيز كليد صندوق پستى ام را به او دادم. در ضمن سفارش كردم كه خبر دستگيريم را به بقيه دوستان (او آنها را مى شناخت) اطلاع بده.
گارد مرا به دفترشان كه بيرون دانشكده بود برد. سه تا مأمور ساواك منتظرم بودند. آنها مرا تحويل گرفتند و سوار ماشينشان كردند. آدرس خانه ام را پرسيدند و يك راست رفتند آنجا. خانه اى كوچك با سه اطاق. اطاق من طبقه ى بالا بود. اطاقى ساده با يك تخت و گليمى كف آن .
يكيشان پرسيد: وسايل ات را كجا بردى؟
گفتم: من كه مثل شما حقوق آنچنانى نميگيرم كه وسايل لوكس داشته باشم.
گفت : بلبل زبانى هم مى كنى! كمى گشتند و جز چند كتاب درسى چيزى نديدند. همو كه به نظر مى رسيد سر دسته شان باشد گفت: وقت تلف نكنيم، اطاق را قبلا تميز كرده است.
از پله ها كه پايين مى رفتند يكيشان پرسيد:  تو اطاق هاى پايين كى زندگى مى كند؟ گفتم : پيرزن صاحبخانه.
سر راهشان به طرف در حياط سرى هم به آشپزخانه زدند. آشپزخانه اى قديمى با اجاقى پر از خاكستر در گوشهء آن. سر دستهء ساواكيها  خاكستر اجاق را با دقت لمس كرد؛ سرد بود. گوشه و كنار آشپزخانه را هم گشتند و بعد هم  سرى به توالت زدند. دو روز قبل تو همين توالت چند اعلاميه را شبانه سوزانده بودم و بعد هم آبى روى خاكستر آنها.
مرا از خانه ام يكراست به دفتر مركزى ساواك  كه آنزمان در خيابان كوهسنگى بود ، بردند. پس از چند سؤال و جواب و نوشتن آدرس خانه ام و نيز آدرس خانواده ام،  دوباره مرا سوار ماشينى كردند و به شكنجه گاه ساواك كه داخل پادگانى بودند بردند. در آنجا ساعت، كليد خانه، پول و هر چه را كه همراهم بود از من گرفتند و با يك پتوى سربازى روانهء سلول شدم. عصر پنجشنبه بود. از قرارم با احمد مدتى گذشته بود؛ از اين بابت خوشحال بودم.
سلول كوچك بود و امكان قدم زدن توى آن نبود.  نشستم روى پتو و شروع كردم به  مرور محمل هايى كه در بيرون بعد از آموزشهاى احمد ساخته بودم. اول از گاهنامه شروع كردم .
 احمد گفته بود : براى هر شعر و قصه و مطلب گاهنامه محمل بساز كه  كجا ، كى و از چه كسى گرفته اى. در ضمن آنها را چنان به خا طر بسپار و باور كن كه همينطور كه مى گويى اتفاق افتاده است  كه اگر ده ها بار ازت پرسيدند تناقض نداشته باشد.
گفته بود: تا جايى كه به تو مربوط مى شود، سعى كن پاى كسى ديگر از دوستانت به ميان كشيده نشود.
انگار احمد در كنارم بود و با آن نگاه نافذ و سر نترس مى خواست ببيند  اين شاگردى كه با قبول خطر در شرايط دشوار زندگى مخفى ساعتها  در كوچه پسكوچه هاى شهر مشهد با او قدم زده بود و او را آموزش داده بود، حالا چگونه امتحان پس مى دهد!
گفته بود: چشم در چشم بازجوها بدوز و با اعتما د به خودت سنجيده و محكم  به آنها دروغ بگو. يادت باشد كه آنها يك حرف راست به تو نخواهند زد.
احساس مى كردم مسؤوليت سنگينى بر دوش من است.  آنها كه به من اعتماد كرده بودند و با آغوش باز مطلب براى نشريه داده بودند، جلوى چشمم بودند. محمل ها را چند ين بار مرور كردم.
اواخر فروردين ماه بود و هوا هنوز سرد. اولين شب در سلول تا دير وقت به مرور محملها گذ شت. نميدانستم فردا چه مى شود.
ذهنم مشغول بود و سرما هم  قوز بالا قوز. سحر گاه خوابم برد . صبح زود بيدار شدم. دوباره محملهارا مرور كردم.
 صبحانه نان و پنير و چاى دادند. هر لحظه منتظر بازجويى بودم. بعدها فهميدم روزهاى جمعه جز در مواردى كه چريك ويا افراد وابسته به سازمانهاى مبارز را دستگير مى كنند، از بازجويى خبرى نيست.
آنروز سربازى كه نگهبانى ميداد زياد سخت نمى گرفت. وقت رفتن دستشويى صدايى آشنا شنيدم كه مرا صدا مى كرد. جلو رفتم. رسول بود. يكى از دوستان حلقه اى كه با هم گاهنامه را در آورده بوديم. او را هم ديروز دستگير كرده بودند. پرسيد: بازجويى رفته اى؟ گفتم : نه هنوز. پرسيدم كسى ديگرى را هم دستگير كرده اند؟ گفت : فكر نميكنم. گفتم: من مى خواهم مسؤوليت همه چيز را به عهده بگيرم. يادت باشد تو فقط به خاطر دوستى با من به انجمن كتاب مى آمدى و در فروش گاهنامه كمك كرده اى و چيز ديگرى نمى دانى. اينطورى تناقض كمتر خواهد بود و مى توانيم جلوى ضربهء بيشتر را بگيريم.
روز شنبه صبح مرا براى بازجويى بردند. ناهيدى كه بعدها توسط چريكهاى فدايى خلق ترور شد، بازجويم بود: پرسيد: خيس خورده اى ؟ گفتم منظورتان را نمى فهمم. گفت : بزودى مى فهمى.
گاهنامه را با چند برگ كاغذ به دستم داد و گفت: اول به سؤالاتى كه روى كاغذ است  جواب مى دهى و بعد زير هر صفحه نشريه، صفحه به صفحه هر اطلاعى كه در باره ى نويسنده آن مطلب  مى دانى بنويس. اگر هم جا كافى نبود با قيد شماره ى هر صفحه  توضيحات لازم  را روى كاغذهايى كه بهت دادم بنويس. بعد هم به عكس شاه كه بالاى سرش بود اشاره كرد و گفت: به جقه ى اعليحضرت قسم اگر دروغ بنويسى پوست از سرت مى كنم. آنوقت بازجوى ديگرى مرا به اطاقى كه درش باز بود هدايت كرد و در را بست. در اطاق يك تخت بود با چند كابل روى زمين و يك صندلى آهنى در گوشه ى آن.
روى صندلى نشستم و اول سؤالات را مرور كردم. بخشى از آنها راجع به گذشته ام بود و اينكه چه فعاليتهاى سياسى داشته ام. آيا تا به حال باز داشت شده ام؟ اسم دوستان نزديكم. اسم كسانى كه در تهيه، چاپ و پخش نشريه  همكارى داشته اند (در مشهد، تهران و شهرستانها).
در اينجا لازم است براى اينكه خواننده بقيه مطلب را بهتر متوجه شود، به  چند نكته ى مربوط به نشريه، كه مربوط به قبل از دستگيرى من است، اشاره كنم :
  رئيس وقت دانشكده علوم  دكتر ميرزايى بود. استاد شيمى كه دلش مى خواست دانشجويان او را از خودشان بدانند. از آنجا كه من  در ميان دانشجويان وجهه اى داشتم، دكتر ميرزايى سعى مى كرد با خواسته هايم تا جايى كه برايش درد سر درست نكند، موافقت كند. مثل بر پايى سالانه ى نمايشگاه كتاب. دعوت  به سخنرانى از افرادى مثل دكتر شريعتى و...
پيش از چاپ گاهنامه براى گرفتن موافقت او براى چاپ نشريه اى دانشجويى، به دفترش رفتم و با خودم چند نشريه دانشجويى هم از دانشگاههاى ديگر بردم.  گفتم: ما هم مى خواهيم نشريهء خودمان را داشته باشيم و فعاليت هاى ادبى و فرهنگى دانشجويان را انعكاس دهيم.  گفت: برايمان درد سر درست نكنى؟ گفتم: چاپ قصه ها و شعرهاى دانشجويان چه درد سرى ميتواند درست كند؟ ديگران سالها است كه نشريه چاپ مى كنند.  به نشريه ها ى دانشگاهها ى ديگر نگاهى سطحى انداخت و گفت: موافقم، اما قبل از چاپ بايد مطالبش را اداره ى امور دانشجويى ببيند. قبول كردم . اگر چه راضى نبودم. اما فكر كردم بموقع و در جاى خود برايش راهى پيدا مى كنم .
مطالب نشريه كه آماده شد، نسخه اى از آن را بردم پيش دكتر ميرزايى. خودش به دفتر رئيس اداره امور دانشجويان زنگ زد و گفت: بچه هاى انجمن كتاب دانشكده مى خواهند نشريه اى دانشجويى در بياورند، كه مجموعه اى از شعر و قصه است. مسئول انجمن كتاب  با نسخه اى از نشريه مى آيد پيش شما. نگاهى به مطالب آن بكنيد و اگر اشكالى نداشت آنرا منتشر مى كنند. تلفنش كه تمام شد گفت: امروز بعد از ظهر برو پيشش. لحن صحبت ميرزايى با رئيس امور دانشجويان كه اسمش يادم نيست، لحن خوبى بود. در حاليكه داشت مسئوليت انتشار يك نشريه دانشجويى را با يكنفر ديگر تقسيم مى كرد، اما چوب لاى چرخ چاپ آن نمى گذاشت و طورى صحبت نمى كرد كه طرف وحشت كند. قبل از ظهر بود و چند ساعتى وقت داشتم . رفتم گوشه اى نشستم و براى مطلب هر صفحهء نشريه توضيحى غير سياسى ساختم. به خصوص براى طرحهاى داخل نشريه كه بعضى از آنها مى توانست مشكل ايجاد كند.
بعد از ظهر رفتم پيش رئيس اداره ى امور دانشجويان. او را نمى شاختم. گفت: به فلانى زنگ زده ام برو پيش او ( اسم او يادم نيست). رفتم پيش فلانى. مرد مسنى بود. گفت: از شعر و ادب سر در مى آورم ولى شعر نو را نمى فهمم. تو بايد در درك مطالب نشريه تان كومكم كنى. دانستم كه طرف اهل سياست نيست، پس من بايد همه چيز را از زاويه ى ادبى و فرهنگى كه بويى از سياست ندهد براى او توضيح بدهم. پرسيدم: چقدر وقت دارم. مى خواستم ببينم با توجه به وقت از كجا بايد شروع كنم.  گفت : يك ساعت كافى است؟ گفتم : كافى است وبا توجه به وقت از مهمترين مطالب شروع مى كنيم؛ و از مقاله ى دكتر شريعتى: "مناسك حج" شروع كردم. مى خواستم كنترل و جهت صحبت دست خودم باشد و طورى فضا سازى كنم كه ذهن او را از برداشتهاى سياسى از مطالب نشريه دور كنم. چند سطرى از مقاله را برايش خواندم، در مورد حج بود. اگر چه مقاله ى حج هم به نوعى مقاله اى سياسى بود اما مقدمه اش اين را نشان نميداد. او بيش از هر چيز روى طرحهاى نشريه حساسيت نشان مى داد. من براى هر طرح توضيحى محكمه پسند ساخته بودم. تا اينجا همه چيز خوب پيش رفت. پرسيد: آقاى دكتر ميرزايى مطالب نشريه را ديده اند؟ گفتم: اول پيش ايشان بردم. در صورتيكه ميرزايى نشريه را سطحى نگاه كرده، بررسى آنرا به اداره ى امور دانشجويان محول كرده بود.
چند نمونه از نشريات دانشجويى دانشگاههاى ديگر را روى ميزش چيدم تا قوت قلب پيدا كند و زياد سخت نگيرد. گاهنامه را ورق زد و روى اولين شعر آن بى آنكه آنرا بخواند انگشت گذاشت و گفت: شعر تسليت به چه مناسبتى است؟ گفتم: در همدردى با مردم ويتنام گفته شده است. گفت: مردم ويتنام به ما چه مربوط؟ گفتم: مگر سعدى نمى فرمايد: بنى آدم اعضاى يكديگرند و شعر سعدى را برايش خواندم. گفت: پس پايين شعر توضيح بده كه اين شعر مربوط به ويتنام است. گفتم اين كار توهين به شعور خواننده است. گفت: چرا از شعراى شناخته شده مثل سعدى و يا حافظ شعرى نياورده اى؟ گفتم در شماره هاى آينده از آنها هم مى آوريم. گفت: من به تو اعتماد مى كنم.  برو. اميدوارم برايمان درد سر درست نكند. پرسيدم: نوشته اى لازم نيست؟ گفت نه، اگر كسى سئوال داشت بگو با من تماس بگيرد.
همان روز رفتم دفتر دكتر ميرزايى و به او گفتم امور دانشجويان با چاپ نشريه موافقت كرد. به يكى زنگ زد و گفت: به چاپخانه بگو نشريه ى انجمن كتاب را چاپ كند. من پس از تلفن ميرزايى، يكراست رفتم چاپخانهء دانشكده و با كارگر چاپخانه كه مردى شمالى بود قرارمان را براى چاپ نشريه گذاشتم.
همينجا بگويم كه ما مسائل امنيتى را به شدت رعايت مى كرديم و تا پيش از انتشار نشريه نگذاشتيم دانشجويان از مطالب و محتواى آن با خبر شوند. براى آنكه چشم نامحرم و خفيه نويسان ساواك به محتواى گاهنامه نيفتد، به كارگر چاپخانهء دانشكده گفتم كه نشريه مان را بعد از ساعت كار چاپخانه كه در بسته بود، چاپ كند و دستمزدش را هم  خودمان مى پردازيم . او كه با اين كار پولى اضافى به دستش مى رسيد. قبول كرد. من  در تمام مدتى كه  نشريه چاپ مى شد (دوسه روز عصر ها) تو چاپخانه بودم. با اينكار هم به كارگر چاپخانه كومك مى كردم و هم اينكه امور چاپ را زير نظر داشتم . در اين رابطه هر شب هر تعداد از نشريه  كه چاپ مى شد از چاپخانه خارج مى كرديم و آنها را به جاهاى مختلفى در خود دانشكده ، كه از پيش تعيين كرده بوديم ، مى برديم. از آنجا كه ما با رها در دانشكده  نمايشگاه كتاب داير كرده بوديم رفت و آمد من با جعبه ى پر از كتاب در راهروهاى دانشكده حساسيت خاصى ايجاد نمى كرد.  من حتى صفحات بد چاپ شده ى نشريه را كه كارگر چاپخانه تو سطل آشغال مى ريخت،  بى آنكه توجه او را جلب كنم، جمع مى كردم و پس از پاره كردن آنها، در فرصتى مناسب آنها را به محل جمع آورى آشغال دانشكده مى بردم. كار چاپ كه تمام شد، بى آنكه حتى يك نشريه در چاپخانه باقى بگذاريم، همزمان  تعدادى از انها را براى كتابفروشيهايى كه با آنها حساب و كتاب داشتيم و مى شناختيم، در تهران و شهرستانها فرستاديم. در ضمن به دانشجويانى كه در تهران و شهرستانها مى شناختيم، خبر داديم كه نشريه را از كدام كتابفروشى مى توانند تهيه كنند.
داخل نشريه آگاهانه نوشته بوديم : چاپ – افست دانشكده ى علوم. اين به كتابفروشيها امكان ميداد كه در صورت دستگيرى بگويند: اين نشريه علنى در چاپخانه دانشكده علوم دانشگاه مشهد چاپ شده و ما هم آنرا به معرض فروش گذاشتيم. دوسه روزى صبر كرديم و بعد فروش آنرا در محل انجمن كتاب دانشكده ى علوم شروع كرديم. دانشجويان نشريه را مثل چيزى گرانبها مى بردند. محل انجمن از بچه ها پر وخالى مى شد. ته دلمان خوشحال بوديم از اينكه از اولين و آخرين كارمان اينگونه استقبال شده بود.

برگرديم به بازجويى:
من در دانشكده دو دسته دوست داشتم. دسته ى اول كسانى كه با هم كتاب مى خوانديم و اعلاميه و كتابهاى مخفى رد و بدل مى كرديم. با اين دسته معمولا در محيط دانشكده زياد ديده نمى شدم.
دسته دوم كسانى كه دوستى مان بر اساس درسهاى دانشكده بود. با اين عده در دانشكده ،كتابخانه و محيط ورزش ديده مى شدم. من اسم چند تن از اينها را كه يقين داشتم فعاليت سياسى ندارند به عنوان دوستانم نوشتم. در مورد دوستانى كه در تهيه، چاپ و پخش نشريه همكارى داشتند نوشتم:
اين نشريه با موافقت رئيس دانشكده و مرور مطالب آن در اداره ى امور دانشجويان، در چاپخانهء دانشكده به چاپ رسيد  و بطورعلنى در محل انجمن كتاب دانشجويان دانشكده به فروش رفت .
مطالب آن توسط  دانشجويان و بر اساس اطلاعيهء انجمن كتاب كه از دانشجويان خواسته بود براى نشريه خودشان  مطلب بفرستند، از شكاف پايين در انجمن به داخل انجمن كتاب انداخته شده بودند. ترتيب چگونه قرار گرفتن مطالب نشريه سليقه ى من بوده است.  تمام كارهاى نشريه غير از چاپ آنرا من انجام داده ام . در فروش نشريه رسول قوچانى (۱) با من همكارى كرده است.
احمد گفته بود : در بازجويى سعى كن بفهمى ساواك تا چه حد از تو مى داند و از تو چه مى خواهد.
در همين رابطه من در اوراق بازجويى ام توضيحى مر بوط به اينكه چه كسانى در تهران و شهرستانها در توزيع نشريه با ما همكارى كرده اند ندادم تا ببينم آنها دنبال چه هستند.
بازجو اوراق بازجويى ام را مرور كرد و رو به يكى از ساواكيها گفت: ببنديدش به تخت، تا زبان باز كند.  آنگاه مرا به تخت بستند و پذيرايى شروع شد.  پس از مدتى زدن، فرياد زدم: چه چيزى را ننوشته ام ؟ ناهيدى گفت : نشريه ها را چه كسى به تهران فرستاد و براى چه كسانى ؟ گفتم بگذاريد تا بگويم.
مرا از تخت باز كردند. ناهيدى گفت: طعمش را چشيدى ؟ وردار با جزئيات بنويس كى نشريه ها را به تهران فرستاده  وبراى چه كسانى در كدام دانشگاه ؟ پاهايم بدجورى درد ميكرد. سعى كردم به درد توجهى نداشته باشم. اما درد به من توجه داشت ! احساسم اين بود كه بخشى از اين پذيرايى انتقامى است. با وجود گارد دانشگاه و آنهمه چشم و گوش در دانشكده، نشريه اى دانشجويى در هم آوازى با مبارزه ى مسلحانه  و گراميداشت سياهكل چاپ شده و در تهران و شهرستانها پخش شده است، بى آنكه  ساواك مشهد از چگونگى آن خبر داشته باشد. بعدا فهميدم كه ساواك همان روز دستگيرى من به چاپخانهء دانشكده ريخته اما حتى يك نسخه هم پيدا نمى كند . در ضمن بعد از يكسال كه آزاد شدم، دكتر ميرزايى  به من گفت كه به خواست  ساواك، ا و و رئيس دانشگاه براى پاره اى توضيحات به اداره ساواك رفته اند.
ساواك تصور مى كرد ما با شبكه اى از دانشجويان دانشگاههاى مختلف  در تهران در تماس هستيم و به كومك آنها نشريه مان را در تهران توزيع كرده ايم. اين را از  صحبتهاى ناهيدى فهميدم.
اوراق بازجويى را بر داشتم و در گوشه اى شروع به نوشتن كردم. مسئوليت انتشار نشريه را كاملا به عهده گرفتم وتوضيح دادم كه من نشريه ها را به وسيله ى اتو بوس براى كتابفروشيهايى كه سالها است  از آنها كتاب مى خريم فرستادم. واقعيت هم همين بود . من چندين كارتن كتاب بوسيله ى اتوبوس كه هر روز از مشهد به تهران مسافرمى برد ، فرستادم و به كتابفروشى ها هم خبر دادم كه با چه شركتى فرستاده ام تا بروند آنها را تحويل بگيرند.
آن روز  مر ا به سلول ام فرستادند . در سلول  با وجوديكه كف پاهايم به شدت  درد مى كرد ، شروع به رقصيدن كردم ؛ زيرا ته دلم خوشحال بودم كه كار با موفقيت انجام گرفته و ساواك از اين جهت عصبانى است.
چند روز بعد دوباره به بازجويى برده شدم. باز تهديد و كتك، بى آنكه به تخت بسته شوم. ساواك چيزى نداشت كه روى آن تكيه كند. رسول هم در بازجويى همان حرفها را زده بود كه با هم قرار گذاشته بوديم و بعد از مدتى از همان سلول آزاد شد. اما من براى مدت سه ماه در سلول بودم و گاهى براى بازجويى برده مى شدم. پس از سه ماه، دادگاه رفتم و به يكسال حبس محكوم شدم.
پس از يكسال از زندان آزاد شدم اما مدام تحت تعقيب بودم.  به همين خاطر از مشهد به تهران رفتم. در تهران هم  تعقيب تا مدتها ادامه د اشت.
بعد از انقلاب، رشيد (محسن فاضل) را كه قيافه اش خيلى تغيير كرده بود و احمد (عليرضا سپاسى) را هر دو در سازمان پيكار ديدم...
يادشان گرامى باد كه در گستره هستى يك لحظه درخشيدند و در رويش فردا جاودانه شدند.
 
آبان ۱۳۹۰
۱-  غير از رئيس دانشكده و ساواكيها ، نامهاى كسانى كه بنوعى در رابطه با اين نشريه از آنها ياد شده ، آگاهانه مستعار انتخاب شده است.




                 


"گاهنامهء آن زمان و اين زمان"
 به : عليرضا سپاسى و محسن فاضل
خسرو كوهسارى  
فروردين ماه ۵۲ بود و ما تازه از انتشار و پخش "گاهنامه ى آنزمان و اينزمان" فارغ شده بوديم. به اين صورت كه ابتدا گاهنامه را براى تهران و شهرستانها فرستاديم و بعد آنرا در مشهد توزيع كرديم تا در صورت هجوم ساواك به انجمن كتاب، چيزى براى آنها نمانده باشد. اين اولين فعاليت انتشاراتى ما بود. منظورم از اين ما، حلقه اى از دوستان بود كه  انجمن كتاب دانشجويان دانشكده ى علوم دانشگاه مشهد (بعدا دانشگاه  فردوسى) را اداره مى كرد. در آنزمان، هواداران سازمان چريكها ى فدايى خلق، سازمان مجاهدين خلق ايران و نيز هواداران دكترعلى شريعتى در مشهد فعال بودند. روشن است كه هواداران اين سازمانها و نيز هواداران دكتر على شريعتى  در دانشگاه و از جمله دانشكده ى علوم نيز كه من دانشجوى آن بودم حضور داشتند اما آنها هوادارى خود را علنى نمى كردند.  در همين رابطه  حلقه ى دوستان فعال در انجمن كتاب دانشجويان هم تركيبى از دانشجويان  با گرايشات سياسى گوناگون بود كه صميمانه با هم همكارى داشتند و مخالفت با رژيم شاه و خواست سرنگونى آنچنان در ميان ما عمده بود كه به كسب قدرت سياسى و چگونگى اداره ى كشور پس از سقوط شاه فكر نمى كرديم.
نگاهى گذرا به فهرست مندرجات گاهنامه و مضامين آن، حال و هواى آنروزدانشگاه فردوسى ودغدغه ى خاطر و تركيب فكرى دانشجويان دانشكده ى علوم ( وشايد ) دانشگاه فردوسى را كه ما به نوعى نماينده ى آنها بوديم نشان مى دهد. از سوى ديگر اين نشريه تاثير مبارزه ى مسلحانه در محيط دانشجويى اين دانشگاه را (در آنزمان) انعكاس مى دهد.
 مسؤوليت تهيه ى مطلب براى گاهنامه ى مذكور به خاطر آشنايى و دوستى گسترده ى من با دانشجويان با گرايشات سياسى مختلف ونيز شاعران و نويسندگان به من واگذار شده بود.
صفحه ى اول گاهنامه اين گونه شروع مى شد:
 خورشيد را بگو
               در ما هنوز خون سحر جوش مى زند.
گاهنامه شامل دوازده  شعر، چهار قصه، دو نقد كتاب و يك مقاله از دكتر شريعتى با عنوان مناسك حج  بود. از دوازده شعر آن دفتر دو شعر مربوط به سياهكل، يك شعر مربوط به شكنجه و  بازجويى، يك شعر مربوط به سوزاندن مدارك و نامه ها، يك شعرمربوط به توصيه هاى يك مبارز در آستانه ى اعدام به همسرش بود. براى آشنايى با حال و هواى گاهنامه سه شعر از آن دفتر را در اينجا مى آورم:

١ – شعر تسليت
درختان ، تسليت!
             جنگل، غمان آخرت باشد
شنيدم سينه ات را بمب آلوده است.
شنيدم بر سرت رگبار سرب داغ باريده است
من اندوه بزرگت را پذيرايم
ولى آخر چرا جنگل؟
چرا بايد كُنام شير را با بمب آلودن؟
چرا بر سينه ى مردان چنين رگبار بگشودن؟

من اكنون اوج فريادم و سرشارم ز خونى گرم در رگها
ز خون پاك سرداران جنگل، خون آن پاكان
كه در يك صبح خون آلود آسودند.
ومن اينك دلم چون سينه ى مردم مزار آن شهيدان است
و تا فرداى پيروزى وجودم صبحگاه تير باران است.


۲- شعر پيام يازدهم كه امضاى شهين سعيدى در انتهاى آن آگاهانه به ياد سعيد آريان انتخاب شده بود. شعر هم توسط يكى از آشنايان اوبه دست ما رسيده بود .
پيام يازدهم
تا بشير تابناك روز دامن گستراند برفراز كوهسار
                            صبح بر دامان صحرا بوسه ى رگبار دشمن
دور از چشم عزيزان، سوى خاك و خون كشاند پيكر ما
همسر من! همسر من!
زندگى هرچند شيرين است
                         اما دوست دارم
با تمام آرزو در راه انسانها بميرم.
دوست دارم در مسير جويبار زندگانى
قطره اى شفاف باشم ، در دل دريا بميرم.
همسر من!
چهره بر دامن مكش، تا پاسدار شب نگويد:
همسرى در سوگ مرگ شوهر خود داغدار است.
لالهء خونين به روى سينه بنشان تا ببيند
همسر محكوم قلبى كينه ورز و سرخ دارد.
(شهين سعيدى)

۳-  گفتنى
 گفتنى
سخن سربسته بايد گفت مى دانم
كه هر ديوار دارد موش
و گوش موشها تيز است.

سخن اهسته بايد گفت مى دانم
بلى آهسته اما ميتوان گفتن.
وتازه موشها موشند
و ما خود در خيال خويشتن زآنها
پلنگ واژدها و شير مى سازيم.
 (الف- طلوع مهرماه ۵۰)
  ( اين شعر داستانى دارد مربوط به دوران بازجويى من، كه بد نيست اينجا به آن اشاره كنم: در خلال باز جويى ، يكى از بازجويان از من خواست كه شعر گفتنى را به همان صورت كه شعر ابوذر را در سالن آمفى تئاتر دانشكده ى علوم دكلمه كرده بودم اين شعر را هم براى آنها كه سه نفر بودند، دكلمه كنم. من ابتدا شروع كردم شعر را به صورت معمولى خواندن، اما يكى از آنها با شلاق به پشتم كوبيد و خواست كه آنرا دكلمه كنم. من هم شعر را دكلمه كردم. پس از خواندن، يكى از بازجويان به صورتم سيلى زد و گفت: اينجا نشانت خواهيم داد كه موش كيست. )                         
****
يكى از روزهاى فروردين ۵۲ بود. رفته بودم به ديداردوستى بنام رضا كه هوادار محمد تقى شريعتى و فرزندش دكتر على شريعتى بود و در يكى از خيابانهاى شهر مشهد مغازه ى پارچه فروشى داشت. چند نسخه از گاهنامه را هم برايش برده بودم. مغازه ى او پاتوق همه جور آدم سياسى بود. رضا انسان آزاده اى بود با گرايشات مذهبى و خصلت هاى خوب كه بچه هاى چپ هم به مغازه اش رفت و آمد داشتند و از او پارچه براى  كت و شلوار مى خريدند و او به آنها تخفيف قابل توجهى مى داد.
آنروز رضا به من گفت : مى خواهى از پدر شريعتى وقت بگيرم و برويم به ديدارش و نسخه اى از گاهنامه را هم برايش ببريم؟ گفتم: فكر خوبى است. مقاله ى پسرش در آن چاپ شده است.
رضا وقت گرفت ومن واو و دوستى از حلقه ى دوستان انجمن كتاب، سه نفرى رفتيم به ديدار پدر شريعتى. او گاهنامه را ورق زد و تحسين كرد و از من در باره ى محتويات آن توضيحاتى خواست.
در حضور او دو نفر ديگر هم نشسته بودند. يكى از آنها جوانى بود با چشمانى سبز و موهايى روشن و صاف. جوان مذكور كه به نظر مى رسيد قبلا گاهنامه را ديده و مطالبش را خوانده است، چند بار از من سؤالاتى پرسيد و من هم جوابش را دادم.  ما يكساعتى آنجا بوديم و بعد آمديم بيرون  و هر كس سراغ كار خودش رفت.  روز بعد رضا كه آدرس خانه ام را مى دانست توسط شاگردش ياداشتى فرستاده بود و خواسته بود كه روز بعد فلان ساعت  بروم مغازه اش. ساعت مقرر به مغازه اش رفتم. با تعجب ديدم كه همان جوان چشم سبز كه خانه ى پدر شريعتى ديده بودم  هم آنجااست . رضا ما را به هم معرفى كرد. اكنون يادم نيست آن جوان را با چه نامى معرفى كرد. فرض كنيم رشيد. رشيد پرسيد : وقت دارى كمى با هم قدم بزنيم؟ قبول كردم و با خداحافظى از رضا از مغازه اش بيرون آمديم. رشيد ابتدا كمى در باره ى محتويات گاهنامه صحبت كرد و اينكه محورهاى آن انعكاس مبارزه جارى در جامعه در يك نشريه ى دانشجويى است.  بعد هم با طرح سؤالاتى سعى كرد بفهمد چه گرايشى دارم. من در آنزمان اگر چه مذهبى نبودم اما فكر مى كردم كه  مى توانم در صفوف مجاهدين هم به مبارزه با رژيم شاه ادامه دهم. آنروز بعد از يكساعتى گفتگو از هم جدا شديم وقرار شد روز بعد دوباره همديگر را ببينيم . نكته اى را لازم ميدانم در اينجا اشاره كنم اينكه حدود يكماه پيش از انتشار گاهنامه، دو نفر از دانشجويان دانشكده ى علوم كه به انجمن كتاب هم رفت و آمد داشتند ، جدا جدا با من تماس گرفته بودند و غير مستقيم مى خواستند بدانند كه آيا حاضر به همكارى با مجاهدين هستم يا نه. بعدا در زندان متوجه شدم كه هر دو دانشجوى مذكور از اعضاى سازمان مجاهدين بودند.
روز بعد رفتم در جايى كه قرار گذاشته بوديم. رشيد هم سر ساعت آمد. اين بار برايم از مجاهدين و پروسه ى عضو شدن  گفت و وقت رفتن هم چند اعلاميه و كتابچه اى كه جلد آن سرخ بود و محتوايش زندگينامه ى چند تن از مجاهدين بود، بمن داد. دو باره براى روز ديگر قرار گذاشتيم.
روز موعود رشيد آمد و بعد از كمى صحبت گفت: امروز تو را به دوستى معرفى مى كنم و از اين پس او با تو تماس خواهد گرفت. مدتى بعد  در يكى از كوچه هاى محله اى قديمى، دوست تازه را ملاقات كرديم. دست داد و خودش را احمد معرفى كرد. از آن زمان بيش از سه دهه مى گذرد ولى هنوز خاطره ى آن دست دادن محكم وآن نگاه نافذ وصميمى احمد از پشت عينك با من است. رشيد خدا حافظى كرد و رفت و من ديگر او را نديدم تا بعد از انقلاب. بعد از رفتن رشيد شروع كرديم راه رفتن. احمد خيلى تند راه مى رفت. انگار عجله داشت و بايد سر ساعت مشخصى جايى باشد. آنروز احمد بعد از كمى گفتگو، چگونه سر قرار رفتن، كجا قرار گذاشتن، قرار سلامتى زدن، بررسى وضعيت امنيت محل قرار و بسيارى از ريزه كاريهاى مربوط به قرار گذاشتن و قرار اجرا كردن را به  من ياد داد. بعد هم براى تمرين، جايى را تعيين  كرد و گفت: دو ساعت ديگر با رعايت كردن همه ى  نكاتى كه گفتم بيا سر قرار .
دو ساعت بعد با رعايت نكاتى كه  احمد ياد داده بود از جمله اجراى قرار سلامتى، رفتم سر قرار.  احمد با تاخير آمد وگفت كه كارهاى مرا زير نظر داشته و از چگونگى اجراى قرار راضى بود.  بعد براى روز ديگر قرار گذاشتيم  و ازهم جدا شديم .
روز بعد رفتم سر قرار. احمد هم آمد. بلا قاصله گفت: گاهنامه را خواندم ، كار خوبى در آورده ايد. ولى حتما ساواك به سراغت خواهد آمد. بايد خودت را آماده كنى. از همين حالا شروع مى كنيم. و شروع كرد . تند راه مى رفت و آموزش مى داد. آنروز به من محمل سازى و چگونه بازجويى پس دادن را آموزش داد. دو ساعتى راه رفتيم. او مى گفت و من چون شاگردى كنجكاو و تشنهء يادگيرى به او گوش مى دادم و آموزشهايش را به خاطر مى سپردم.
بعد هم گفت : همين الان برو كتاب جلد قرمزى را كه رشيد به تو داد بياور. اگر تو را با آن كتاب بگيرند خيلى اذيتت مى كنند.
با هم قرار ديگرى گذاشتيم .  محل قرار تا خانه خيلى دور نبود. من با عجله رفتم خانه و كتاب را داخل كيفم گذاشتم و آمدم سر قرار. احمد هم آمد. كتاب را  گرفت و گفت : اگر چه فكر مى كنم ديگر همديگر را نبينيم اما قرار ديگرى براى دو روز ديگر مى گذاريم. در صورت دستگيرى، بازجويى تو بايد فقط حول گاهنامه باشد. به هيچ وجه در باره ى ديدار هاى ما صحبتى نكنى كه كارت دشوار مى شود.
دو روز ديگر دستگير شدم. گارد دانشگاه در محل دانشكده آمد سراغم. مرا مى شناخت. بارها حال و احوال كرده بوديم . آدم ساده اى بود. بسيارى از بچه ها ى دانشكده با او سلام و عليك داشتند. رنگش پريده بود. گفت: مرا ببخش من هيچ كاره ام. خواسته اند تو را به دفتر گارد دانشگاه ببرم.
گفتم چند دقيقه صبر كن.  بلا فاصله خودم را به يكى از دوستانم رساندم و كليد انجمن كتاب دانشجويان را كه من يكى از مسؤولينش بودم و نيز كليد صندوق پستى ام را به او دادم. در ضمن سفارش كردم كه خبر دستگيريم را به بقيه دوستان (او آنها را مى شناخت) اطلاع بده.
گارد مرا به دفترشان كه بيرون دانشكده بود برد. سه تا مأمور ساواك منتظرم بودند. آنها مرا تحويل گرفتند و سوار ماشينشان كردند. آدرس خانه ام را پرسيدند و يك راست رفتند آنجا. خانه اى كوچك با سه اطاق. اطاق من طبقه ى بالا بود. اطاقى ساده با يك تخت و گليمى كف آن .
يكيشان پرسيد: وسايل ات را كجا بردى؟
گفتم: من كه مثل شما حقوق آنچنانى نميگيرم كه وسايل لوكس داشته باشم.
گفت : بلبل زبانى هم مى كنى! كمى گشتند و جز چند كتاب درسى چيزى نديدند. همو كه به نظر مى رسيد سر دسته شان باشد گفت: وقت تلف نكنيم، اطاق را قبلا تميز كرده است.
از پله ها كه پايين مى رفتند يكيشان پرسيد:  تو اطاق هاى پايين كى زندگى مى كند؟ گفتم : پيرزن صاحبخانه.
سر راهشان به طرف در حياط سرى هم به آشپزخانه زدند. آشپزخانه اى قديمى با اجاقى پر از خاكستر در گوشهء آن. سر دستهء ساواكيها  خاكستر اجاق را با دقت لمس كرد؛ سرد بود. گوشه و كنار آشپزخانه را هم گشتند و بعد هم  سرى به توالت زدند. دو روز قبل تو همين توالت چند اعلاميه را شبانه سوزانده بودم و بعد هم آبى روى خاكستر آنها.
مرا از خانه ام يكراست به دفتر مركزى ساواك  كه آنزمان در خيابان كوهسنگى بود ، بردند. پس از چند سؤال و جواب و نوشتن آدرس خانه ام و نيز آدرس خانواده ام،  دوباره مرا سوار ماشينى كردند و به شكنجه گاه ساواك كه داخل پادگانى بودند بردند. در آنجا ساعت، كليد خانه، پول و هر چه را كه همراهم بود از من گرفتند و با يك پتوى سربازى روانهء سلول شدم. عصر پنجشنبه بود. از قرارم با احمد مدتى گذشته بود؛ از اين بابت خوشحال بودم.
سلول كوچك بود و امكان قدم زدن توى آن نبود.  نشستم روى پتو و شروع كردم به  مرور محمل هايى كه در بيرون بعد از آموزشهاى احمد ساخته بودم. اول از گاهنامه شروع كردم .
 احمد گفته بود : براى هر شعر و قصه و مطلب گاهنامه محمل بساز كه  كجا ، كى و از چه كسى گرفته اى. در ضمن آنها را چنان به خا طر بسپار و باور كن كه همينطور كه مى گويى اتفاق افتاده است  كه اگر ده ها بار ازت پرسيدند تناقض نداشته باشد.
گفته بود: تا جايى كه به تو مربوط مى شود، سعى كن پاى كسى ديگر از دوستانت به ميان كشيده نشود.
انگار احمد در كنارم بود و با آن نگاه نافذ و سر نترس مى خواست ببيند  اين شاگردى كه با قبول خطر در شرايط دشوار زندگى مخفى ساعتها  در كوچه پسكوچه هاى شهر مشهد با او قدم زده بود و او را آموزش داده بود، حالا چگونه امتحان پس مى دهد!
گفته بود: چشم در چشم بازجوها بدوز و با اعتما د به خودت سنجيده و محكم  به آنها دروغ بگو. يادت باشد كه آنها يك حرف راست به تو نخواهند زد.
احساس مى كردم مسؤوليت سنگينى بر دوش من است.  آنها كه به من اعتماد كرده بودند و با آغوش باز مطلب براى نشريه داده بودند، جلوى چشمم بودند. محمل ها را چند ين بار مرور كردم.
اواخر فروردين ماه بود و هوا هنوز سرد. اولين شب در سلول تا دير وقت به مرور محملها گذ شت. نميدانستم فردا چه مى شود.
ذهنم مشغول بود و سرما هم  قوز بالا قوز. سحر گاه خوابم برد . صبح زود بيدار شدم. دوباره محملهارا مرور كردم.
 صبحانه نان و پنير و چاى دادند. هر لحظه منتظر بازجويى بودم. بعدها فهميدم روزهاى جمعه جز در مواردى كه چريك ويا افراد وابسته به سازمانهاى مبارز را دستگير مى كنند، از بازجويى خبرى نيست.
آنروز سربازى كه نگهبانى ميداد زياد سخت نمى گرفت. وقت رفتن دستشويى صدايى آشنا شنيدم كه مرا صدا مى كرد. جلو رفتم. رسول بود. يكى از دوستان حلقه اى كه با هم گاهنامه را در آورده بوديم. او را هم ديروز دستگير كرده بودند. پرسيد: بازجويى رفته اى؟ گفتم : نه هنوز. پرسيدم كسى ديگرى را هم دستگير كرده اند؟ گفت : فكر نميكنم. گفتم: من مى خواهم مسؤوليت همه چيز را به عهده بگيرم. يادت باشد تو فقط به خاطر دوستى با من به انجمن كتاب مى آمدى و در فروش گاهنامه كمك كرده اى و چيز ديگرى نمى دانى. اينطورى تناقض كمتر خواهد بود و مى توانيم جلوى ضربهء بيشتر را بگيريم.
روز شنبه صبح مرا براى بازجويى بردند. ناهيدى كه بعدها توسط چريكهاى فدايى خلق ترور شد، بازجويم بود: پرسيد: خيس خورده اى ؟ گفتم منظورتان را نمى فهمم. گفت : بزودى مى فهمى.
گاهنامه را با چند برگ كاغذ به دستم داد و گفت: اول به سؤالاتى كه روى كاغذ است  جواب مى دهى و بعد زير هر صفحه نشريه، صفحه به صفحه هر اطلاعى كه در باره ى نويسنده آن مطلب  مى دانى بنويس. اگر هم جا كافى نبود با قيد شماره ى هر صفحه  توضيحات لازم  را روى كاغذهايى كه بهت دادم بنويس. بعد هم به عكس شاه كه بالاى سرش بود اشاره كرد و گفت: به جقه ى اعليحضرت قسم اگر دروغ بنويسى پوست از سرت مى كنم. آنوقت بازجوى ديگرى مرا به اطاقى كه درش باز بود هدايت كرد و در را بست. در اطاق يك تخت بود با چند كابل روى زمين و يك صندلى آهنى در گوشه ى آن.
روى صندلى نشستم و اول سؤالات را مرور كردم. بخشى از آنها راجع به گذشته ام بود و اينكه چه فعاليتهاى سياسى داشته ام. آيا تا به حال باز داشت شده ام؟ اسم دوستان نزديكم. اسم كسانى كه در تهيه، چاپ و پخش نشريه  همكارى داشته اند (در مشهد، تهران و شهرستانها).
در اينجا لازم است براى اينكه خواننده بقيه مطلب را بهتر متوجه شود، به  چند نكته ى مربوط به نشريه، كه مربوط به قبل از دستگيرى من است، اشاره كنم :
  رئيس وقت دانشكده علوم  دكتر ميرزايى بود. استاد شيمى كه دلش مى خواست دانشجويان او را از خودشان بدانند. از آنجا كه من  در ميان دانشجويان وجهه اى داشتم، دكتر ميرزايى سعى مى كرد با خواسته هايم تا جايى كه برايش درد سر درست نكند، موافقت كند. مثل بر پايى سالانه ى نمايشگاه كتاب. دعوت  به سخنرانى از افرادى مثل دكتر شريعتى و...
پيش از چاپ گاهنامه براى گرفتن موافقت او براى چاپ نشريه اى دانشجويى، به دفترش رفتم و با خودم چند نشريه دانشجويى هم از دانشگاههاى ديگر بردم.  گفتم: ما هم مى خواهيم نشريهء خودمان را داشته باشيم و فعاليت هاى ادبى و فرهنگى دانشجويان را انعكاس دهيم.  گفت: برايمان درد سر درست نكنى؟ گفتم: چاپ قصه ها و شعرهاى دانشجويان چه درد سرى ميتواند درست كند؟ ديگران سالها است كه نشريه چاپ مى كنند.  به نشريه ها ى دانشگاهها ى ديگر نگاهى سطحى انداخت و گفت: موافقم، اما قبل از چاپ بايد مطالبش را اداره ى امور دانشجويى ببيند. قبول كردم . اگر چه راضى نبودم. اما فكر كردم بموقع و در جاى خود برايش راهى پيدا مى كنم .
مطالب نشريه كه آماده شد، نسخه اى از آن را بردم پيش دكتر ميرزايى. خودش به دفتر رئيس اداره امور دانشجويان زنگ زد و گفت: بچه هاى انجمن كتاب دانشكده مى خواهند نشريه اى دانشجويى در بياورند، كه مجموعه اى از شعر و قصه است. مسئول انجمن كتاب  با نسخه اى از نشريه مى آيد پيش شما. نگاهى به مطالب آن بكنيد و اگر اشكالى نداشت آنرا منتشر مى كنند. تلفنش كه تمام شد گفت: امروز بعد از ظهر برو پيشش. لحن صحبت ميرزايى با رئيس امور دانشجويان كه اسمش يادم نيست، لحن خوبى بود. در حاليكه داشت مسئوليت انتشار يك نشريه دانشجويى را با يكنفر ديگر تقسيم مى كرد، اما چوب لاى چرخ چاپ آن نمى گذاشت و طورى صحبت نمى كرد كه طرف وحشت كند. قبل از ظهر بود و چند ساعتى وقت داشتم . رفتم گوشه اى نشستم و براى مطلب هر صفحهء نشريه توضيحى غير سياسى ساختم. به خصوص براى طرحهاى داخل نشريه كه بعضى از آنها مى توانست مشكل ايجاد كند.
بعد از ظهر رفتم پيش رئيس اداره ى امور دانشجويان. او را نمى شاختم. گفت: به فلانى زنگ زده ام برو پيش او ( اسم او يادم نيست). رفتم پيش فلانى. مرد مسنى بود. گفت: از شعر و ادب سر در مى آورم ولى شعر نو را نمى فهمم. تو بايد در درك مطالب نشريه تان كومكم كنى. دانستم كه طرف اهل سياست نيست، پس من بايد همه چيز را از زاويه ى ادبى و فرهنگى كه بويى از سياست ندهد براى او توضيح بدهم. پرسيدم: چقدر وقت دارم. مى خواستم ببينم با توجه به وقت از كجا بايد شروع كنم.  گفت : يك ساعت كافى است؟ گفتم : كافى است وبا توجه به وقت از مهمترين مطالب شروع مى كنيم؛ و از مقاله ى دكتر شريعتى: "مناسك حج" شروع كردم. مى خواستم كنترل و جهت صحبت دست خودم باشد و طورى فضا سازى كنم كه ذهن او را از برداشتهاى سياسى از مطالب نشريه دور كنم. چند سطرى از مقاله را برايش خواندم، در مورد حج بود. اگر چه مقاله ى حج هم به نوعى مقاله اى سياسى بود اما مقدمه اش اين را نشان نميداد. او بيش از هر چيز روى طرحهاى نشريه حساسيت نشان مى داد. من براى هر طرح توضيحى محكمه پسند ساخته بودم. تا اينجا همه چيز خوب پيش رفت. پرسيد: آقاى دكتر ميرزايى مطالب نشريه را ديده اند؟ گفتم: اول پيش ايشان بردم. در صورتيكه ميرزايى نشريه را سطحى نگاه كرده، بررسى آنرا به اداره ى امور دانشجويان محول كرده بود.
چند نمونه از نشريات دانشجويى دانشگاههاى ديگر را روى ميزش چيدم تا قوت قلب پيدا كند و زياد سخت نگيرد. گاهنامه را ورق زد و روى اولين شعر آن بى آنكه آنرا بخواند انگشت گذاشت و گفت: شعر تسليت به چه مناسبتى است؟ گفتم: در همدردى با مردم ويتنام گفته شده است. گفت: مردم ويتنام به ما چه مربوط؟ گفتم: مگر سعدى نمى فرمايد: بنى آدم اعضاى يكديگرند و شعر سعدى را برايش خواندم. گفت: پس پايين شعر توضيح بده كه اين شعر مربوط به ويتنام است. گفتم اين كار توهين به شعور خواننده است. گفت: چرا از شعراى شناخته شده مثل سعدى و يا حافظ شعرى نياورده اى؟ گفتم در شماره هاى آينده از آنها هم مى آوريم. گفت: من به تو اعتماد مى كنم.  برو. اميدوارم برايمان درد سر درست نكند. پرسيدم: نوشته اى لازم نيست؟ گفت نه، اگر كسى سئوال داشت بگو با من تماس بگيرد.
همان روز رفتم دفتر دكتر ميرزايى و به او گفتم امور دانشجويان با چاپ نشريه موافقت كرد. به يكى زنگ زد و گفت: به چاپخانه بگو نشريه ى انجمن كتاب را چاپ كند. من پس از تلفن ميرزايى، يكراست رفتم چاپخانهء دانشكده و با كارگر چاپخانه كه مردى شمالى بود قرارمان را براى چاپ نشريه گذاشتم.
همينجا بگويم كه ما مسائل امنيتى را به شدت رعايت مى كرديم و تا پيش از انتشار نشريه نگذاشتيم دانشجويان از مطالب و محتواى آن با خبر شوند. براى آنكه چشم نامحرم و خفيه نويسان ساواك به محتواى گاهنامه نيفتد، به كارگر چاپخانهء دانشكده گفتم كه نشريه مان را بعد از ساعت كار چاپخانه كه در بسته بود، چاپ كند و دستمزدش را هم  خودمان مى پردازيم . او كه با اين كار پولى اضافى به دستش مى رسيد. قبول كرد. من  در تمام مدتى كه  نشريه چاپ مى شد (دوسه روز عصر ها) تو چاپخانه بودم. با اينكار هم به كارگر چاپخانه كومك مى كردم و هم اينكه امور چاپ را زير نظر داشتم . در اين رابطه هر شب هر تعداد از نشريه  كه چاپ مى شد از چاپخانه خارج مى كرديم و آنها را به جاهاى مختلفى در خود دانشكده ، كه از پيش تعيين كرده بوديم ، مى برديم. از آنجا كه ما با رها در دانشكده  نمايشگاه كتاب داير كرده بوديم رفت و آمد من با جعبه ى پر از كتاب در راهروهاى دانشكده حساسيت خاصى ايجاد نمى كرد.  من حتى صفحات بد چاپ شده ى نشريه را كه كارگر چاپخانه تو سطل آشغال مى ريخت،  بى آنكه توجه او را جلب كنم، جمع مى كردم و پس از پاره كردن آنها، در فرصتى مناسب آنها را به محل جمع آورى آشغال دانشكده مى بردم. كار چاپ كه تمام شد، بى آنكه حتى يك نشريه در چاپخانه باقى بگذاريم، همزمان  تعدادى از انها را براى كتابفروشيهايى كه با آنها حساب و كتاب داشتيم و مى شناختيم، در تهران و شهرستانها فرستاديم. در ضمن به دانشجويانى كه در تهران و شهرستانها مى شناختيم، خبر داديم كه نشريه را از كدام كتابفروشى مى توانند تهيه كنند.
داخل نشريه آگاهانه نوشته بوديم : چاپ – افست دانشكده ى علوم. اين به كتابفروشيها امكان ميداد كه در صورت دستگيرى بگويند: اين نشريه علنى در چاپخانه دانشكده علوم دانشگاه مشهد چاپ شده و ما هم آنرا به معرض فروش گذاشتيم. دوسه روزى صبر كرديم و بعد فروش آنرا در محل انجمن كتاب دانشكده ى علوم شروع كرديم. دانشجويان نشريه را مثل چيزى گرانبها مى بردند. محل انجمن از بچه ها پر وخالى مى شد. ته دلمان خوشحال بوديم از اينكه از اولين و آخرين كارمان اينگونه استقبال شده بود.

برگرديم به بازجويى:
من در دانشكده دو دسته دوست داشتم. دسته ى اول كسانى كه با هم كتاب مى خوانديم و اعلاميه و كتابهاى مخفى رد و بدل مى كرديم. با اين دسته معمولا در محيط دانشكده زياد ديده نمى شدم.
دسته دوم كسانى كه دوستى مان بر اساس درسهاى دانشكده بود. با اين عده در دانشكده ،كتابخانه و محيط ورزش ديده مى شدم. من اسم چند تن از اينها را كه يقين داشتم فعاليت سياسى ندارند به عنوان دوستانم نوشتم. در مورد دوستانى كه در تهيه، چاپ و پخش نشريه همكارى داشتند نوشتم:
اين نشريه با موافقت رئيس دانشكده و مرور مطالب آن در اداره ى امور دانشجويان، در چاپخانهء دانشكده به چاپ رسيد  و بطورعلنى در محل انجمن كتاب دانشجويان دانشكده به فروش رفت .
مطالب آن توسط  دانشجويان و بر اساس اطلاعيهء انجمن كتاب كه از دانشجويان خواسته بود براى نشريه خودشان  مطلب بفرستند، از شكاف پايين در انجمن به داخل انجمن كتاب انداخته شده بودند. ترتيب چگونه قرار گرفتن مطالب نشريه سليقه ى من بوده است.  تمام كارهاى نشريه غير از چاپ آنرا من انجام داده ام . در فروش نشريه رسول قوچانى (۱) با من همكارى كرده است.
احمد گفته بود : در بازجويى سعى كن بفهمى ساواك تا چه حد از تو مى داند و از تو چه مى خواهد.
در همين رابطه من در اوراق بازجويى ام توضيحى مر بوط به اينكه چه كسانى در تهران و شهرستانها در توزيع نشريه با ما همكارى كرده اند ندادم تا ببينم آنها دنبال چه هستند.
بازجو اوراق بازجويى ام را مرور كرد و رو به يكى از ساواكيها گفت: ببنديدش به تخت، تا زبان باز كند.  آنگاه مرا به تخت بستند و پذيرايى شروع شد.  پس از مدتى زدن، فرياد زدم: چه چيزى را ننوشته ام ؟ ناهيدى گفت : نشريه ها را چه كسى به تهران فرستاد و براى چه كسانى ؟ گفتم بگذاريد تا بگويم.
مرا از تخت باز كردند. ناهيدى گفت: طعمش را چشيدى ؟ وردار با جزئيات بنويس كى نشريه ها را به تهران فرستاده  وبراى چه كسانى در كدام دانشگاه ؟ پاهايم بدجورى درد ميكرد. سعى كردم به درد توجهى نداشته باشم. اما درد به من توجه داشت ! احساسم اين بود كه بخشى از اين پذيرايى انتقامى است. با وجود گارد دانشگاه و آنهمه چشم و گوش در دانشكده، نشريه اى دانشجويى در هم آوازى با مبارزه ى مسلحانه  و گراميداشت سياهكل چاپ شده و در تهران و شهرستانها پخش شده است، بى آنكه  ساواك مشهد از چگونگى آن خبر داشته باشد. بعدا فهميدم كه ساواك همان روز دستگيرى من به چاپخانهء دانشكده ريخته اما حتى يك نسخه هم پيدا نمى كند . در ضمن بعد از يكسال كه آزاد شدم، دكتر ميرزايى  به من گفت كه به خواست  ساواك، ا و و رئيس دانشگاه براى پاره اى توضيحات به اداره ساواك رفته اند.
ساواك تصور مى كرد ما با شبكه اى از دانشجويان دانشگاههاى مختلف  در تهران در تماس هستيم و به كومك آنها نشريه مان را در تهران توزيع كرده ايم. اين را از  صحبتهاى ناهيدى فهميدم.
اوراق بازجويى را بر داشتم و در گوشه اى شروع به نوشتن كردم. مسئوليت انتشار نشريه را كاملا به عهده گرفتم وتوضيح دادم كه من نشريه ها را به وسيله ى اتو بوس براى كتابفروشيهايى كه سالها است  از آنها كتاب مى خريم فرستادم. واقعيت هم همين بود . من چندين كارتن كتاب بوسيله ى اتوبوس كه هر روز از مشهد به تهران مسافرمى برد ، فرستادم و به كتابفروشى ها هم خبر دادم كه با چه شركتى فرستاده ام تا بروند آنها را تحويل بگيرند.
آن روز  مر ا به سلول ام فرستادند . در سلول  با وجوديكه كف پاهايم به شدت  درد مى كرد ، شروع به رقصيدن كردم ؛ زيرا ته دلم خوشحال بودم كه كار با موفقيت انجام گرفته و ساواك از اين جهت عصبانى است.
چند روز بعد دوباره به بازجويى برده شدم. باز تهديد و كتك، بى آنكه به تخت بسته شوم. ساواك چيزى نداشت كه روى آن تكيه كند. رسول هم در بازجويى همان حرفها را زده بود كه با هم قرار گذاشته بوديم و بعد از مدتى از همان سلول آزاد شد. اما من براى مدت سه ماه در سلول بودم و گاهى براى بازجويى برده مى شدم. پس از سه ماه، دادگاه رفتم و به يكسال حبس محكوم شدم.
پس از يكسال از زندان آزاد شدم اما مدام تحت تعقيب بودم.  به همين خاطر از مشهد به تهران رفتم. در تهران هم  تعقيب تا مدتها ادامه د اشت.
بعد از انقلاب، رشيد (محسن فاضل) را كه قيافه اش خيلى تغيير كرده بود و احمد (عليرضا سپاسى) را هر دو در سازمان پيكار ديدم...
يادشان گرامى باد كه در گستره هستى يك لحظه درخشيدند و در رويش فردا جاودانه شدند.
آبان ۱۳۹۰
۱-  غير از رئيس دانشكده و ساواكيها ، نامهاى كسانى كه بنوعى در رابطه با اين نشريه از آنها ياد شده ، آگاهانه مستعار انتخاب شده است.