کشتار غزه و خنثی بودنِ ناممکن

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

کشتار اخیر غزه توسط اسرائیل و موضع گیری های نیم بند بخشی از چپ تحت لوای مرزبندی با جریان ارتجاعی حماس

در شرایطی که بیش از دوهزار فلسطینی به قتل رسیده اند، فقط شرم آور است و ما را وادار می کند به چند نکته اشاره کنیم.

 
کشتار و قتل عام فلسطینی ها به عنوان جنگ اسرائیل و حماس جا زده می شود. آنها توجه ندارند که این یک جنگ نیست بلکه به رگبار بستن فلسطینی های دست بسته  در سینه دیوار است. به گونه ای صحبت می شود که گویی  ما شاهد جنگ بین دو کشور با نیروهای برابر هستیم. آقای حکیمی در مقاله خود تا انجا پیش می رود که جمله کلازیویتس که جنگ ادامه سیاست است را به شکل دیگر که لنین بارها از آن برای توصیف جنگ جهانی اول بین امپراطوری های عثمانی و روس و امپریالیست های آلمان و انگلیس به کار می برد، در ارتباط با سرکوب غزه استفاده می کند که گویی حماس یکی از این امپراطوری های نظامی است. به این کشتار همان قدر می توان نام جنگ بین دو نیروی برابر داد که اکبر گنجی  قتل عام زندانیان سیاسی دهه شصت را نتیجه  مبارزه  خشونت آمیز میان دو جبهه اعدام کنندگان و اعدام شوندگان قلمداد کرد و از آن  به نوعی به این نتیجه می رسید که دو طرف مقصر بوده اند.

 
پرتاب موشک  از غزه به مناطق اشغالی صرفا به حماس نسبت داده می شود در حالیکه تمام گروهای فلسطینی بنا به توانشان از این شیوه استفاده می کنند. بنابر آمار رسمی خود منابع امنیتی اسرائیل مثلا در سال 2007 صرفا 22 درصد حملات موشکی از جانب حماس 34 در صد از جانب جهاد اسلامی، 8 در صد از جانب الفتح و 6 در صد از جانب کمیته های مردمی و 30  درصد ناشناس بوده است. (منبع http://en.wikipedia.org/wiki/Qassam_rocket )

 
حکبمی می نویسد:" اگر نمی دانند خوب است بدانند که حماس از جمله ی نخستین مبتکران آدم کشی به شیوه ی عملیات انتحاری بود که بعدها از سوی القاعده، داعش و طالبان پی گرفته شد."
تا آنجا ما  می دانیم  نخستین مبتکران شیوه ی عملیات انتحاری اسماعلیان بودند. و در تاریخ معاصر منطقه اولین بار مجاهدین در سال شصت و یک به این روش به ترور ائمه جمعه و سران جمهوری اسلامی.پرداختند و مدت کوتاهی  این شیوه در جنوب لبنان علیه اسرائیل بطور گسترده بکار برده شد. در انتقاضه دوم این شیوه بصورت گسترده ای از جانب همه جریانات فلسطینی منجمله جریان بریگاد الاقصی نزدیک به الفتح و جبهه خلق بکار گرفته شد. البته عجیب نیست که این شیوه مبارزه برای یک مارکسیست علنی بعنوان آدم کشی مورد تقبیح قرار گیرد.

 
حکیمی از تجربه انقلاب 57 ایران و به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی سخن می گوید. تو گویی در اینجا مردمی حق انتخاب دارند و می توانند صبر کنند تا در شرایط مناسبت تری به مبارزه علیه وضع غیر قابل تحمل فعلی بپردازند. نسخه آقای حکیمی این است که :"اگر کارگران غزه سیاست طبقاتیِ مستقل خود را داشتند، روی پای خود ایستاده بودند و در شوراهای خود بر ضد هر گونه نظام سرمایه داری متشکل شده بودند، اکنون وضعیت غزه به گونه ی دیگری رقم می خورد." تنها در این شرایط است که آقای حکیمی لطف فرموده و حاضر می شود از مبارزه مردم فلسطین دفاع کند.

 
حکیمی به طرح نابودی اسرائیل از جابب حماس می پردازد. در اینجا همچون در اسرائیل و کشورهای غربی طرح موهوم نابودی اسرائیل توجیه نابودی واقعی فلسطین می شود.
ترفند تئوریکی که در اینجا مورد استفاده قرار می گیرد بیشتر متعلق به  روش توده ای ها بود. آنها با برجسته کردن جناحی از اپوزیسیون، ماهیت مبارزه را تخطئه میکردند. اشغال افغانستان چنین توجیه میشد که مخالفین، مرتجعین قبایل و فئودال ها هستند. اینکه نیروی مقاومت در برابر اشغال بطور عمده از عناصر ارتجاعی تشکیل شده است، نفس اشغال توسط یک نیروی ارتجاعی را توجیه نمی کند. مساله نه جنگ دو ارتجاع بلکه جنگ اشغالگر و مردم تحت اشغال است. این حق هر ملتی است که با تمام قوا علیه اشغالگر مبارزه کند.

 
این نوع کلی نگری وهوچی گری بر سر آن یکی از روش های تبلیغاتی  در غرب نیز محسوب می شود. مواضع دمکراتیک و چپ مخالف  اسرائیل همسو با جریانات نئونازی و آنتی سمیت و القاعده و اسلامیست ها تبلیغ می شود. واضح است که در هر مبارزه سیاسی علیه یک نیروی ارتجاعی همواره می توان نیرویی ارتجاعی تر در مقابل آن پیدا کرد آنگاه یا نیروهای انقلابی مخالف جریان ارتجاعی را همسو با نیروهای ارتجاعی تر تخطئه کرد و یا تحت عنوان همسو نشدن با نیروی ارتجاعی تر موضعی بیطرف یا همسو با ارتجاع گرفت. با همین روش زمانی توده ای ها  و اکثریتی ها و  خود جمهوری اسلامی نیروهای انقلابی مخالف جمهوری اسلامی را همسو با آمریکا و سلطنت طلبان می نامیدند.  و لیبرال ها نیز همین جریانات انقلابی را همسو با جمهوری اسلامی عنوان می کند . به این ترتیب هر یک با این پوشش،  جهت گیری و تمایل خود را به سوی جمهوری اسلامی  یا غرب توجیه می کند آنهم  زیر عنوان مرزبندی با آمریکا یا موضع گیری علیه جمهوری اسلامی.

 
مضمون کلاهبرداری تئوریکی که انجام می شود این است که مقاومت توده ای را به مبارزه گروهبندی های سیاسی محدود می کند. این مانند آن است که جنبش سال 88 ایران و بطور کلی تمام جبش مردمی ایران را تحت این عنوان که تقریبا تمام احزاب و گروهبندی های شرکت کننده و فعال ایران ضد انقلابی، راست و بورژایی هستند ارتجاعی ارزیابی کنیم . آیا می توان به این عنوان که احزاب عمده متشکل در ایران، از اصلاح طلبان جمهوری اسلامی و سلطنت طلبان گرفته  تا مجاهدین و انواع  چپ بورژایی  همگی به ضد انقلاب  تعلق دارند، هر مبارزه ضد جمهوری اسلامی را تخطئه کرد؟  این دیدگاه که جنبش توده ای را درچارچوب احزاب سیاسی قفل می کند نه تنها هر گونه انکشاف مبارزه طبقات را نادیده می گیرد بلکه عملاً به دام پرستش موقعیت جاری و قدرتهای حاکم می افتد.


این تصور نادرستی است که طیف جناح بندی های سیاسی احزاب را انعکاس مستقیم و یک به یک آرایش طبقاتی جامعه ارزیابی کنیم. احزاب و سازمان های سیاسی جامعه در فراز و نشیب مبارزه طبقاتی دچار بحران،  پراکندگی و تلاشی می شوند و آن احزابی که به هر دلیل در دوران تاریخی مشخصی به حیات خود ادامه می دهند الزاما آینه تمام نمای جامعه نیستند. با تشدید فشارهای اجتماعی و به مبارزه پیوستن عناصرِ مختلف، این کاملا طبیعی است که افرادی که در جستجوی  راه مبارزه خود هستند، به احزاب و سازمان های منسجم موجود بپیوندند هر چند که ایرادات و انحرافات آن ها هم بر آنها اشکار باشد. بطور مثال بسیاری از عناصر منفردی که پس از سال شصت می خواستند به مبارزه مسلحانه با رژیم بپردازند به مجاهدین می پیوستند، بدون اینکه الزاماً گرایشی به ایدئولوژی مجاهدین داشته باشند. به همین ترتیب بسیاری که به مارکسیسم می گرویدند اجبارا  به سازمانهای منسجم موجود مانند حزب کمونیست کارگری و اکثریت می پیوستند. اما ما مجاز نیستم که کل جنبش اجتماعی ایران را به همین چند حزب و سازمان محدود کنیم و یا تحت عنوان ارتجاعی بودن این احزاب و سازمان ها، جنبش اجتماعی و طبقاتی در ایران را جنبشی ارتجاعی بنامیم یا مبارزه طبقاتی را به مبارزه سیاسی بین دو جریان ارتجاعی جمهوری اسلامی و مثلاً سلطنت طلبان خلاصه کنیم.


در مورد فلسطین، فشار سرکوب و تحقیر روزمره ای که هر لحظه بر قلسطینیان میرود، هر فلسطینی را مجبور می کند که به یکی از تشکلهای منسجم موجود بپیوندد و اکثرا حتی به ماهیت واقعی آنها کمتر توجه می شودو معیار اصلی گزینش آنست که کدام تشکل ضربه بیشترو مؤثرتری به دشمن وارد می کند.

 
هربار که جنایات اسرائیل علیه فلسطینی ها آنچنان فجیع است که هرگونه انکاری را حتی از جانب دولت آمریکا ناممکن می سازد و آمریکا دیگر نمی تواند فقط به دفاع آشکار از اسرائیل بسنده کند و اجباراً باید در صدور یک قطعنامه شرکت کند، به این امر فقط به شرطی تن میدهد که خشونت از جانب هر دو طرف اسرائیل و فلسطینی ها محکوم شود. ما شاهد حالتی مشابه در میان جریانهای سیاسی هستیم. جریاناتی که در هر مطلبی که علیه اسرائیل می نویسند، خود را ملزم می دانند که همزمان فلسطینی ها را هم زیر عنوان مرزبندی با جریان ارتجاعی حماس محکوم کنند، در واقع با  اسرائیل و امپریالیسم  مبارزه نمی کنند بلکه صرفا در مقابل آنان به خوش رقصی می پردازند. شکی نیست که می توان و باید جریان حماس یا هر جریان سیاسی دیگر را به نقد کشید و احیاناً محکوم کرد. اما اگر این همزمان با محکوم کردن اشغالگر و درنتیجه یک کاسه کردن آنها باشد، هیج معنای دیگری جز دفاع شرمگیانه از اشغالگر ندارد. این نه محکومیت بورژازی امپریالیستی بلکه خوش رقصی در مقابل آن بعنوان "اپوزیسیونی متمدن"  است. این همانقدر در مورد فلسطین صادق است که در مورد افغانستان تحت اشغال شوروی یا افغانستان فعلی تحت اشغال ناتو. حتی محکومیت و مخالفت و نگرانی  جدی ما با جانوارانی مانند طالبان نباید همزمان به معنای تائید ضمنی اشغال افغانستان باشد. و کل اشغال و جنگ افغانستان را به جنگ ناتو و طالبان تقلیل دادن به معنای تائید ضمنی اشغال است.


آنها که خشونت حماس را محکوم می کنند نمی بینند که حملات موشکی فلسطینی ها در واقع پرتاب موشک در داخل کشور خود است. این اسرائیلی ها هستند که غاصبانه در این سرزمین های اشغال شده سکنی گزیده اند.
در مورد کشتار کودکان اسرائیلی و فلسطینی اشک تمساح ریخته می شود. فلسطینی ها متهم به این می شوند که از کودکان به عنوان سپر انسانی در مقابل بمب باران های اسرائیلی استفاده می کنند. توگویی مردم در محاصر در غزه امکان سکونت یا فرار به جای دیگر را دارند. این در واقع مهاجرین اسرائیل هستند که در سرزمین های فلسطینی بزور و با هدف اشغال سکنی گزیده اند و کودکان خود را در مناطق اشغالی و نظامی در معرض خطر مقاومت فلسطینی ها قرار می دهند.


برای نیروهایی که مداخله شان صرفاً به پشتیبانی از خلق فلسطین و مقاومت آن خلاصه می گردد، این نوع "پشتیبانی" که گویا تلاش دارد نوعی بیطرفی دروغین را به این بهانه که فلان جریان درون خلق فلسطین ارتجاعی است رعایت کند، در واقع همین حداقل حمایت را هم کدر و غیرقابل رویت می سازد. ایکاش این دوستان از حمایت شان دست می کشیدند چراکه بقول معروف با چنین دوستانی فلسطین به دشمن نیاز ندارد.