نهصد روز محاصره ی لنينگراد

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

درس بزرگ و تاريخی مقاومت ضد فاشيستی

يادداشت:
کانال تلويزيونی آلمانی ـ فرانسوی Arte چهارشنبه ۹ مارس ۲۰۰۵، سر شب، فيلم مستندی به نام «شهر محاصره شده، شهر گرسنه نگهداشته شده، محاصره ی لنينگراد» پخش کرد. بد نيست به منظور يادآوری، با استفاده از فرهنگ معين و فرهنگ فرانسوی روبر، اشاره کنيم که اين شهر از آغاز قرن هيجدهم که تأسيس شد سن پترزبورگ نام داشت و پايتخت روسيه ی تزاری شد و در قرن های ۱۹ و ۲۰ مرکز چند شورش و انقلاب بود. در ۱۸۲۵ شورش دکابريستها در آن رخ داد و سپس در ۱۸۶۱، پس از لغو اصول سرواژ و صنعتی شدن سريع، مرکز تبليغات خلقيون (نارودنيک ها) بود و در آغاز قرن بيستم نقش مهمی در انقلاب ۱۹۰۵ و بعد در انقلاب بورژوايی فوريه و سپس انقلاب سوسياليستی اکتبر ۱۹۱۷ايفا کرد. اين شهر از ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۴ پتروگراد ناميده می شد. در ژانويه ی ۱۹۲۴، پنج روز پس از مرگ لنين، آن را لنينگراد ناميدند. در ۱۹۹۱، پس از انحلال اتحاد شوروی نام نخست بدو بازگشت و امروز سن پترزبورگ ناميده می شود. «لنينگراد در جنگ جهانی دوم ميدان نبردهای سخت و طولانی شد و از سال ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۴ در محاصره ی آلمانها مقاومت دليرانه کرد. با اينکه جز از راه هوا آذوقه به آن نمی رسيد، نيروی دفاعی و مردم شهر سخت مقاومت کرده، شهر را تسليم دشمن نکردند» (معين).
شرح مختصری از اين فيلم تکان دهنده را که با استفاده از مجله ی نوول ابسرواتور همان هفته نوشته شده در زير می خوانيد.

«پسر خردسالم را پيش چشم هنوز می بينم که با انگشتان تردش خاک را می کاويد تا چيزی برای خوردن بيابد. آخرين حرفی که زد اين بود: مامان به من سوپ بده، و سپس خاموش شد». با اين کلمات است که ماريا کوزلووا، پس از ۶۰ سال، روزهای دشوار محاصره را گواهی می دهد.
دو سينماگر آلمانی کريستيان کلمکه و يان لورنتسن در ۲۰۰۳ تصميم گرفتند با بازماندگان محاصره ی لنينگراد مصاحبه کنند و فيلمی مستند درباره ی آن واقعه ی تاريخی بسازند. به روسيه رفتند. پرشمار بودند کسانی که حاضر شدند خاطرات خود را از محاصره ی هولناکی که از تابستان ۱۹۴۱ آغاز شد بازگو کنند. محاصره ی اين شهر تنها دو ماه پس از حمله ی آلمان نازی به اتحاد شوروی شروع شد. هدفی که هيتلر برای اين محاصره معين کرده بود نابودی کامل اين شهر سه ميليون نفری بود. گوبلز، وزير تبليغات آلمان نازی، در دفتر خاطرات سری اش نوشته بود: «بايد اين شهر را شخم زد». ويلهلم زيگل ماير، متخصص تغذيه که به خدمت ارتش آلمان فراخوانده شده بود پس از پايان محاصره به نيروهای متفقين گفته است: «با جيره ی غذائی که اهالی داشتند، محال بود حتی يک موجود انسانی در اين شهر زنده بماند. بنا بر اين، لزومی نداشت که جان سربازان را به مخاطره بيندازند. گرسنگی کافی بود که همه را از بين ببرد. هنوز نمی توانم توضيحی برای زنده ماندن بازماندگان پيدا کنم».
نينا اومووا يکی از بازماندگان است. تقريباً نود سال از عمرش می گذرد. گواهی های اين زن کهنسال بر اين فيلم مستند ـ که تحمل ديدنش نيز دشوار است ـ پرتوی از انسانيتی خارق العاده، شجاعتی بی ادعا و شرافتی تزلزل ناپذير می افکند. در آن زمان، وی ۲۷ ساله بوده و چون شوهرش به جبهه رفته بوده تنها زندگی می کرده است: «هرروز وضعی را که در آن می زيستم يادداشت می کردم. نمی خواستم اينها فراموش شود». همه در اين دفترها ست. نينا اوضاع آن روزها را برايمان روايت می کند و احساس اش طوری ست که گويی دوباره در همان شرايط بسر می برد.
همه ی کسانی که گواهی داده اند چنين اند. اما نينا قبل از اينکه خاطرات خود را بازگو کند خطاب به فيلمسازان آلمانی می گويد: «ببخشيد که چنين سؤالی می کنم: آن آلمانی ها پدران شما بوده اند يا پدر بزرگ هاتان؟ ــ عجب، پدرانتان بوده اند. بايد به شما بگويم، چون دروغ نمی توانم بگويم، که من شما آلمانی ها را حيوانات وحشی می خواندم».
وحشيگری در وصف آنچه بر اهالی لنينگراد تحميل کردند کلمه ی ضعيف و نارسايی ست. در دشوارترين روزهای محاصره، روزانه ده هزار نفر می مردند از گرسنگی و نيز از سرما. مردها و بچه ها زودتر ازپا در می آمدند.
ماريا، يکی از بازماندگان، شرح می دهد که «مادرها تحمل بيشتری داشتند چون برای جان بچه شان مبارزه می کردند». ايرينا می گويد با بمباران مستمر، ديگر نه روز داشتيم نه شب. آسمان و زمين در آتش می سوخت. حتی به پناهگاه نمی رفتيم. می ترسيديم زير خاک دفن شويم. به ورماخت (ارتش نازی) دستور رسيده بود که هرگونه تسليمی را رد کند. به رغم گرسنگی، به رغم سرما (زمستان اول به ۳۵ درجه زير صفر رسيد که يکی از سخت ترين زمستان های شهر بود) لنينگراد يک لحظه به فکر تسليم نيفتاد. نينا می گويد: «صبح ها هرگز چيزی نمی خوردم. می گذاشتم برای شب. می دانستم که بايد چيزی خورد تا بتوان خوابيد و به مقاومت ادامه داد». در برخی از خانه ها هيچ وسيله ای برای گرم شدن نبود. ماريا می گويد: «پدرم ۲۴ دسامبر مرد. من برای گرم شدن پيش او می خوابيدم. ناگهان ديدم سرش کج شد. فرياد زدم مامان! بابا يک چيزی ش شده!»
نينا به ياد می آورد که «آدم ها در کوچه می مردند. جسد آنها را روی کارتون می گذاشتند تا بشود آن را روی يخ به جايی کشيد تا ارتش که مأمور جمع کردن اجساد بود بتواند آنها را چال کند. دربرابر اين وضع احساسی نداشتم. هرنوع حساسيتی را به اجبار از دست داده بوديم. آدم هايی را می ديديم مثل اسکلت که در کوچه راه می رفتند با نگاه های بی حالت و ماليخوليايی».
در فيلم صحنه هايی واقعی می بينيم که در همان زمان فيلم برداری شده، از افرادی که از سرما و گرسنگی مرده اند و يا مأمورين دولتی را می بينيم که اجساد را در گورچال ها دفن می کنند. برخی از مصاحبه شوندگان اظهار می دارند که به چشم خود ديده اند که کسانی از فرط گرسنگی تکه ای از بدن يک آدم مرده را بريده با خود می برند. برخی، ديگر نمونه ها و نشانه هايی از آدم خواری را ذکر می کنند. با حيرت می شنوی که مادری که ديوانه شده بوده فرزند مرده اش را می خورده است. حيوانات، حشرات، سگ و گربه هم خورده می شده ...
برای زنده ماندن، بعضی به جايی رسيده بودند که چيزهايی مثل شيره ی درخت را می پختند تا بچه هاشان چيزی بخورند. برخی ديگر زمين انبارهايی را که قبلا انبار شکر بوده می خراشيدند. بوريس می گويد از تورب (زغال سنگ نارس؟) کلوچه (گالت) درست می کرديم. علف، گزنه و ريشه ی گياه جمع می کرديم. يک روز گنجشک کوچکی که از سرما مرده بود پيدا کردم. شش نفر بوديم که بايد آن را می خورديم. برای ما غذای فوق العاده ای بود.
نينا به رغم تأثر شديدی که به او دست می دهد سطوری از خاطراتش را می خواند: «امروز شاهد بودم که بچه های مهد کودکم را از اينجا بردند تا از محل خطر دور باشند. در تمام زندگی چنين صحنه ی متأثر کننده ای را به ياد ندارم. من تجربه ی مادر شدن نداشتم، ولی دلبستگی يک مادر را به فرزند خوب می فهميدم. هرگز، نه گريه ی بچه ها را فراموش می کنم و نه زاری مادرانشان که به آنها پاسخ می دادند. وقتی اتوبوس به راه افتاد بچه ها فهميدند که چه حادثه ی هولناکی برايشان اتفاق افتاده است». نينا از پاکت يک تکه ی کوچک نان بيرون می آورد و می گويد «هميشه اين را حفظ کرده ام. اين برايم از همه ی طلاهای دنيا ارزشمندتر است. کوپن جيره ی مرا دزديده بودند. اين چيزها هم بود، هرچند مجازات اعدام داشت. اين تکه نان را يک زن از جيره ی خودش گرفته و به من داده است.
اين نشانی ست از عظمت روح او. آن زن جان خيلی ها را نجات داد». جيره ی هرکس ۱۲۵ گرم نان بوده که از همين هم برخی برای کوچکترها، برای بيماران يا معلولين نگه می داشته اند. در اوايل که هنوز محاصره کامل نبوده کاميونهايی را در فيلم می بينيم که از روی دريای يخ بسته عبور می کنند تا راهی به درون شهر بگشايند و آذوقه و تسليحات وارد کنند. مقاومت در کليه ی ابعاد آن حيرت انگيز است و دليلی آشکار برای اينکه قدرت و ظرفيت انسان چقدر به بيکرانگی نزديک است.
نينا از آن زمان بدين اميد زندگی کرده که آن اوضاع را شهادت دهد: «تمام زندگی ام را در اين دفترها بازگو کرده ام. مردی که دوست داشتم در جبهه کشته شد. زندگيم در آن زمان متوقف شد. فرصت آن را نيافتيم که فرزندی به بار آوريم، اما همان طور که به او قول داده بودم به او وفادار مانده ام». نينا يکی از ۸۰۰ هزار نفری ست که جان بدر بردند. قريب دو ميليون نفر جان خود را از دست دادند. اما لنينگراد تسليم نشد. چنين مقاومت هايی آرمان می خواهد و اعتماد و سازماندهی و هزار چيز ديگر