« کالبدشکافی انقلاب » از منظر کدام طبقه اجتماعی؟

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

[نقدی بر "کالبد شکافی انقلاب، نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران" مندرج در سایت اندیشه و پیکار]
http://peykarandeesh.org/files/pdf/jonbesh/Ashraf-IndustrialWorkers.pdf
عبارت در گیومه عنوان مقاله مشروحی است که « احمد اشرف » پژوهشگر جامعه شناسی و استاد سابق دانشگاه تهران چند سال پیش تهیه و تدوین کرده است. مقاله علی الظاهر به بررسی نقش کارگران صنعتی در جنبش سراسری و انقلابی سال 57 و سال های قبل و بعد از قیام بهمن می پردازد، اما نیاز به تعمق زیادی نیست تا دریابیم که او کل جنبش کارگری ایران در آن ایام  را حوزه تحلیل و موضوع قضاوت خود قرار داده است. جمعبندی عام سخن اشرف در متن پژوهشی مفصل مذکور این است که طبقه کارگر و به طور خاص کارگران صنعتی تا چند ماه مانده به قیام هیچ نقشی در انقلاب نداشتند، بعدها نیز فقط بخشی از آنها وارد میدان شدند. مابقی یا اصلاً به مبارزه نپیوستند، یا اگر پیوستند با خواست های سیاسی جنبش همراهی نشان ندادند و به طرح مطالبات اقتصادی و صنفی خود اکتفاء نمودند.
« فریادهای نومیدانة پیشگامان طبقة کارگر از صحنة انقلاب و در گرماگرم مبارزه دو نکتة اساسی را در بارۀ نقش طبقة کارگر در انقلاب روشن می کند. یکی این که طبقة کارگر صنعتی تا آخر مرحلة سوم نقشی در انقلاب نداشت و دیگر این که در مرحلة چهارم نیز تنها بخشی از این طبقه وارد مبارزه شد و بخش بزرگ آن یا بی تفاوت ماند و به کار خود ادامه داد، یا آ نهایی که حرکتی کردند تنها در چهارچوب مبارزات صنفی- اقتصادی درجا زده  و به عرصة مبارزۀ سیاسی قدم نگذاردند»
اشرف این جمعبست را با استناد به اطلاعیه های صادر شده از سوی دو سازمان بزرگ سیاسی چپ روز «چریکهای فدائی خلق» و « پیکار برای آزادی طبقه کارگر» و طبیعتاً تحقیقات آکادمیک خود پیش می کشد، از بیانیه های « حزب توده » نیز شاهد می گیرد. نظرات مخالف این استنتاج را استنباطات غیرواقعی گروههای خارج کشوری دوران رژیم شاه قلمداد می کند!! بر درستی حکمی که صادر کرده است پای می فشارد. او پس از همه این ها، با تأکید بر اهمیت ریشه یابی حادثه بالا، به سراغ شرائط زندگی و کار و استثمار و مبارزه توده های کارگر در طول دو دهه پیش از قیام بهمن 57 می رود تا از این طریق دلیل بی رغبتی کارگران به شرکت فعال در جنبش انقلابی و قیام بهمن را کشف نماید. نویسنده « کالبدشکافی» در پیچ و خم این پژوهش نکات زیادی را مطرح می کند و تحلیل های زیادی به عمل می آورد! بحثها و آناتومی هائی که در عالم واقع هیچ چیزی را روشن نمی سازد و فقط کوه وارونه پردازی ها را بر سینه فکر و ذهن و شناخت توده های کارگر خراب می کند. نوشته حاضر به بررسی همین باژگونه سازی ها می پردازد و در این راستا بر نکات عمده زیر انگشت می گذارد.
1. جنبش ها از جمله جنبش سراسری سال 57 ایران، برای جامعه شناسی بورژوائی کلاً و در بحث مشخص حاضر، برای « اشرف» رویدادهائی منفصل و بی ارتباط با تناقضات ریشه ای جامعه اند. متفکران بورژوازی زیربنای مادی یا شیوه تولید جوامع طبقاتی را در بنمایه وجود خود باردار مبارزه قهری طبقات نمی بینند. آنها هستی متناقض سرمایه را قبول ندارند و ریشه شورش ها و جنگ و ستیزهای جاری درون جامعه کاپیتالیستی را از اینجا نمی کاوند. اگر اشرف میان طوفان مبارزات سالهای 52 تا 56 کارگران در غالب مراکز تولید و کار کشور با جنبش سراسری سال 57 ارتباطی نمی بیند مشکل وی در همین جا یعنی در نگاه طبقاتی او به جامعه و به طور معین جامعه سرمایه داری قرار دارد. مشکلی که خاص محافل رسمی بورژوازی هم نیست. چپ خارج از مدار جنبش ضد کار مزدی طبقه کارگر نیز به اندازه کافی در آن غرق بوده و همچنان غرق است. نویسنده کالبدشکافی به گاه تنظیم نوشته اش لیست اعتصابات دوره بالا را پیش روی خود داشته است. لیستی که البته بسیار ناقص است و به احتمال زیاد از روزنامه های رسمی رژیم شاه اخذ شده است. نه فقط فعالین سیاسی و کارگری که هر آدم دارای حداقل حساسیت به سیر رویدادهای اجتماعی آن ایام حتماً به خاطر می آورد که حتی اخبار غالب اعتصابات بسیار بزرگ کارگری هم به روزنامه ها راه پیدا نمی کرد. از خیزش های طولانی و طوفانی کارگری مانند جنبش سراسری کارگران کوره پزخانه های اطراف شهر ورامین موسوم به « قیام کارگران خاتون آباد» هم کلامی در این روزنامه ها انعکاس نمی یافت. شاید اشرف سوای جراید به اسناد مراکز آماری و اطلاعاتی رژیم شاه هم رجوع کرده باشد، اما این نهادها نیز در این گذر وضعی بهتر از روزنامه ها نداشتند. وزارت کار به طور معمول اعتراضاتی را ثبت می کرد که کار به دخالت ژاندارمری یا ساواک می کشید و برای روزهای متوالی ادامه می یافت. به همه این دلائل بسیار روشن است که شمار کثیری از اعتصابات کارگری آن زمان در تیررس کار تحقیقی نویسنده « کالبدشکافی...»  قرار نگرفته است. اما صحبت بر سر آمارها نیست. سخن از ماهیت تحلیل و ریشه یابی ها است. وقتی از جامعه سرمایه داری صحبت می کنیم کل جنبش ها، جنگ و جدالها و هر سطح رویدادهای سیاسی اعم از مسالمت جویانه یا قهرآمیز، نهایتاً، به طور مستقیم یا غیر مستقیم و یا حتی به دنبال پیچ و خمهای طولانی، در هر حال سرچشمه واقعی خود را در رابطه خرید و فروش نیروی کار باز می یابند. از درون این رابطه است که دو طبقه اساسی جامعه در مقابل هم صف می کشند و مبارزه طبقاتی میان پرولتاریا و بورژوازی به عنوان سلسله جنبان واقعی فعل و انفعالات اجتماعی درون جامعه ابراز موجودیت و سرکشی می کند. جنگ اصلی، تعطیل ناپذیر و غیرقابل آشتی اینجا است اما در درون هر کدام از دو طبقه متخاصم، رویکردهای متفاوت و متضادی وجود دارد. بورژوازی به طور معمول بر سر چگونگی برنامه ریزی نظم تولیدی، سیاسی، مدنی، فرهنگی و اجتماعی سرمایه داری دچار تشتت است و این تشتت در شرائطی چه بسا به کودتاگری و اتخاذ شیوه های  براندازی علیه همدیگر منتهی شود. رویکردهای درون طبقه کارگر هم می توانند، سندیکالیست، آویزان به کمونیسم بورژوائی، آنارشیست یا ضد کار مزدی باشند. در این میان مسأله مهم آن است که نقطه شروع و رجوع همه جدال ها، اعم از جنگ میان دو طبقه اساسی، اختلافات داخلی بورژوازی یا جهتگیری های متعارض و متضاد درون طبقه کارگر به هر حال سرمایه است. جنگ پرولتاریا و طبقه سرمایه دار بر سر بودن و نبودن سرمایه داری، اختلاف میان جناح ها و بخش های مختلف بورژوازی بر سر چگونگی برنامه ریزی نظم سرمایه داری، رویکردهای مختلف درون جنبش کارگری پیرامون چگونگی مقابله با موجودیت نظام بردگی مزدی یا شدت استثمار، ستمکشی و بی حقوقی منبعث از وجود سرمایه داری، همه و همه شالوده خود را در اینجا پیدا می کنند.
اعتصابات سال های 50 به بعد توده های کارگر در مراکز کار و تولید که احمد اشرف متوسط سالانه آنها را 23 اعلام می کند و رقم واقعی آن ها چند برابر این تعداد است، فصل بسیار درخشانی از کارنامه پیکار جنبش کارگری ایران علیه شدت استثمار سرمایه داری بود. در این سال ها و تا پیش از شروع جنبش سراسری ضد رژیمی سال 57، طبقه کارگر و به طور اخص کارگران صنعتی، در دو قلمرو جداگانه اما کاملاً همگن و پیوسته، در سطحی بسیار وسیع علیه فشار استثمار سرمایه و مظالم و بی حقوقی های نظام سرمایه داری می جنگیدند. در کارخانه ها برای افزایش دستمزد، بهبود شرائط کار و ارتقاء حداقل معیشتی و اجتماعی خود مبارزه می کردند و در نواحی خارج از محدوده شهرهای بزرگ، به ویژه تهران با هدف دستیابی به یک سرپناه محقر، فرار از هزینه بهای سنگین مسکن و نجات افراد خانواده از بیتوته جانخراش اجباری در برهوت حلبی آبادهای فاقد هر گونه وسائل اولیه زندگی، با عوامل شهرداری و نیروهای مسلح رژیم مصاف می دادند. مبارزه کارگران در هیچ کدام این حوزه ها ظاهر سیاسی نداشت و در عرف احزاب و نیروهای سیاسی یا پژوهش های آکادمیک، مجادلات صرفاً اقتصادی به حساب می آمد. این مبارزات به طور واقعی نیز هیچ جهتگیری خاص ضد رژیمی نداشت، حتی خواست اصلاح رژیم سیاسی یا تغییراتی در سیاست ها و نهادهای قدرت سیاسی روز را دنبال نمی نمود. مبارزه ای در حوزه مطالبات معیشتی، اقتصادی و بهبود شرائط زندگی بود. توده وسیع کارگرانی که در این اعتصابات یا خیزش ها شرکت می کردند، به لحاظ آگاهی طبقاتی در نازل ترین سطح قرار داشتند و با مسائل سیاسی هم آشنائی چندانی نداشتند. جنبش کارگری چنین وضعی داشت، اما در کنار اینها، چند مؤلفه مهم دیگر را هم با خود حمل می نمود. نخست اینکه همین مبارزات و شورشها در طول این سال ها فشار بسیار سنگینی را بر روی چرخه بازتولید سرمایه اجتماعی ایران وارد ساخت. سطح دستمزدها زیر فشار همین اعتصابات و طغیانها فقط در فاصله میان سال های 53 تا 56 چند برابر شد و از زیر 10 تومان به بالاتر از سی تومان رسید. حداقل رسمی مزد که توسط وزارت کار تعیین می شد، تا روز سقوط رژیم از مرز 16 تومان بالاتر نرفت اما سرمایه داران زیر فشار کوبنده اعتراضات و مبارزات توده های کارگر میزان پایه دستمزدهای روزانه را از 30 تومان بالاتر بردند. شمار کارگرانی که در تهران و استان مرکزی یا سایر مراکز صنعتی مانند تبریز، اصفهان، خوزستان، اراک و جاهای دیگر این رقم را دریافت می کردند در مجموع بیشتر از 40 درصد جمعیت شاغل کارگری را تشکیل نمی دادند. 60 درصد دیگر یا به دلیل پیشینه کار و یا به خاطر مهارت و تخصصی که داشتند بهای بیشتری در قبال فروش نیروی کار خود به دست می آوردند. میزان این بها برای کارگران ماهر به طور متوسط از هفتاد تومان در روز افزون تر بود و در رابطه با کارگران نیمه ماهر نیز حول محور 50 تومان چرخ می خورد. حاصل مبارزات این سال ها فقط مجرد افزایش دستمزدها نیز نبود. توده های کارگر پاره ای مطالبات دیگر در حوزه بر هم زدن توازن میان کار اضافی و لازم به نفع خویش بر بورژوازی تحمیل کردند. یک وعده غذای ارزان بهای روزانه، ایاب و ذهاب رایگان، کمک هزینه همسر و اولاد، بیمه درمان و بازنشستگی لیست این دستاوردها را تشکیل می داد.
دومین مؤلفه مهم رویاروئی و جدال کارگران در این دوره، شیوه خاص اعمال قدرت آن ها برای حصول مطالبات خود بود. بحث بر سر شکل مبارزه و به طور مثال اعتصاب یا شورش و مانند اینها نیست. موضوعی بسیار تعیین کننده تر و پراهمیت تر مورد نظر است. توده های کارگر یا همین بخش کارگران صنعتی مورد پژوهش نویسنده مقاله کالبدشکافی، هیچ اتحادیه و سندیکائی نداشتند و خواسته های بالا را در چهارجوب جنبش اتحادیه ای یا توسل به راهکارهای متعارف سندیکائی بر صاحبان سرمایه و دولت آن ها تحمیل نکردند، کارگران برای حصول هر ریال این مطالبات به قدرت جمعی خود اتکاء نمودند و این قدرت را نه در حریم قانون و قانونمداری سرمایه که بالعکس، با کوبیدن لگد بر اس و اساس این قانونمداری بر بورژوازی اعمال کردند. این نکته نه فقط برای امثال «اشرف» که بدبختانه برای طیف نیروهای چپ « رادیکال» هم هیچ گاه هیچ پشیزی ارزش نداشته است. چپی که زمین و زمان آرزوهایش به گرفتن حق تشکیل سندیکا برای کارگران شمع آجین است نه فقط اهمیت این اعمال قدرت جمعی خودجوش و « فراقانونی» را تعمق نمی کند که ضد آن نیز هست. با دهها نامگذاری جوراجور آن را اضطراری می پندارد و راه رهائی کارگران از این حالت اضطراری مبارزه را آویختن به سندیکاسازی می بیند!! وارد این بحث نشویم. چیزی که عجالتاً مورد تأکید است توجه به همین ویژگی اساسی جنبش کارگری و به طور خاص کارگران شاغل در صنایع بخش خصوصی در طول این دوره است. اینکه توده های کارگر مطالبات قابل توجهی را بر بورژوازی تحمیل کردند و این کار را نه در گستره مبارزه قانونی و اشکال مسالمت آمیز مبارزه، که از طریق اعمال قدرت جمعی و به کارگیری « فراقانونی» این قدرت متحد انجام دادند.
یک سؤال اساسی در همین جا طرح می شود. در جامعه ای که هر اعتراض هر کارگر با گلوله پاسخ می گیرد، رمز پیروزی این اعتصابات و عقب نشینی سرمایه داران در کجا قرار داشت. پاسخ ساده است. سرمایه داری ایران یک دوره بسیار شکوفای اقتصادی را طی می کرد. بازار کار با اشتغال کامل مواجه بود. هیچ کارگر جویای کار، حداقل در تهران و شهرهای بزرگ صنعتی حتی برای چند روز هم بیکار نمی ماند. سرمایه داران با تشکیل اکیب های ویژه شکار نیروی کار، در دو جاده مخصوص و قدیم کرج متقاضیان اشتغال را از همدیگر می دزدیدند. موضوعی که در سال 54 بالاخره نطق اعتراضی شاه را به دنبال آورد و او از صاحبان صنایع خواست که به این کار خاتمه دهند. وجود چنین وضعیتی به کارگران فرصت می داد تا مطالبات خود را طرح کنند، بدون وحشت زیاد از بیکاری در اعتصابات و اعتراضات درون مراکز کار شرکت نمایند، برای رسیدن به خواست های خویش راه اعمال قدرت و انسداد مجاری تولید سود را پیش گیرند. سرمایه داران را زیر فشار قرار دهند و تا حصول نتیجه از بازگشت به سر کار، خوددداری ورزند. عامل دیگری نیز در پیروزی اعتصابات نقش داشت. از سال 52 به بعد شیوه های سرکوب و اعمال قهر نظامی علیه مبارزات و خیزش های کارگری اندکی تغییر یافت. در این باره پائین تر صحبت می کنم. به مؤلفه سوم می پردازم.آنچه کارگران به یمن این اعتصابات و جنگ و ستیزها به چنگ آوردند، حتی در قیاس با خط متعارف حداقل معیشتی باز هم بسیار ناچیز بود. دستمزدشان افزایشی چند برابر را در قیاس با چند سال پیش نشان می داد اما هنوز هیچ لایه ای از طبقه کارگر و به طور مشخص همین کارگران صنعتی حتی عده ای که بالاترین مزدها را می گرفتند، از یک سطح نیمه مطلوب تأمین اجتماعی و معیشتی برخوردار نبودند. فقر و محرومیت از امکانات ابتدائی زندگی در میان توده های وسیع کارگر بیداد می کرد. این امر در کنار فاکتورهای قبلی یک هشدار مهم به بورژوازی را پیش می کشید. این هشدار که مبارزات نه فقط ادامه خواهد یافت، بلکه گام به گام طوفاتی تر خواهد شد. حداقل تا زمانی که اشتغال کامل و رونق اقتصادی باقی بود، این احتمال به اندازه کافی وجود داشت. کارنامه چند ساله جنبش کارگری نیز همین را می گفت. گزارش اشرف نیز با همه اشکالات آماری خود، این ادعا را تأیید می کند. در پژوهش وی شمار اعتصابات از 3 بار در سال 1349 به 43 بار در طول سال 1355 افزایش یافته است. در مورد کاهش این تعداد در سال 1356 کمی پائین تر توضیح می دهم. این کاهش به هیچ وجه درستی احتمال بالا را زیر سؤال نمی برد. سیر حوادث این سال ها، سرانجام رونق اقتصادی و آثار و تبعات این دوره پیکار کارگران را دنبال کنیم.
گسترش روزافزون مبارزات کارگران به ویژه از سال 54، همراه با رویدادهای جاری دیگر روز، نه فقط نمایندگان فکری طیف مسلط طبقه بورژوازی ایران که کل شرکای بین المللی این طبقه و به ویژه دولتمردان امریکائی را به طور بسیار جدی به تدارک چاره جوئی واداشت. در این ایام، جدال با دو سازمان چریکی مسلح چپ بخش عظیمی از مشغله حاکمان سرمایه را تعیین می کرد. عوامل متعددی در ترکیب با هم کوهی از دغدغه را بر سر رژیم شاه و سفینه بانان قطب قدرت غربی سرمایه جهانی آوار می نمود. ظهور ایران به مثابه یکی از عظیم ترین حوزه های پیش ریز سرمایه با نیروی کار شبه رایگان، اهمیت تعیین کننده پویه ارزش افزائی سرمایه اجتماعی ایران برای سرمایه جهانی، موقعیت ژئوپولتیکی کشور، مرز مشترک 1400 کیلومتری ایران با شوروی سابق، نقش خاص رژیم شاه برای امپریالیست های غربی و مکان این رژیم در موازنه قوای میان دو قطب قدرت سرمایه بین المللی، خطر تأثیرگذاری دو سازمان مسلح زیرزمینی چپ بر جنبش جاری طبقه کارگر و روی نهادن توده های این جنبش به مبارزه قهرآمیز و پاره ای عوامل دیگر، همگی با هم عناصر و ترکیبات این کوه عظیم دغدغه بورژوازی ایران و شرکای جهانی وی را تشکیل می دادند. سرنوشت جنبش کارگری این سالها در دل این وضعیت و در پیوند با تمامی مؤلفه های بالا اساسی ترین محور دغدغه را تعیین می کرد. همین جنبشی که احمد اشرف آن را فاقد ارزش سیاسی و جنب و جوشی برای دستمزد بیشتر یا رفاه اجتماعی افزون تر می بیند ،در محاسبات بورژوازی حاکم چنین مکانی احراز می کرد. چرا؟ جواب هیچ پیچیده نیست. نقطه شروع و رجوع همه مسائلی که اشاره رفت به آینده وضعیت سرمایه داری ایران و بقای رژیم سلطنتی روز بورژوازی قفل می شد و جنبش کارگری ایران به رغم کل پاشنه آشیل های مهلک خود در دل این میدان حرف اول را می زد. این جنبش از اساسی ترین ضعف ها رنج می برد، از هیچ استخوانبندی اولیه استقلال طبقاتی و ضد کار مزدی برخوردار نبود، به لحاظ تشکل در بدترین وضعیت به سر می برد. هیچ دورنمای روشنی در برابر خود نداشت. فشار همه آسیبها تهدیدش می کرد و بار سهمگین تمامی این کمبودها و شکست پذیری ها را به دوش می کشید. با همه اینها در پهنه رویدادهای روز مرکز ثقل محاسبات بورژوازی را تعیین می کرد. آنچه رژیم شاه، طبقه سرمایه دار یا نمایندگان فکری این طبقه را به سوی این گرانیگاه می راند، بعد ایدئولوژیک یا مجرد حسابگریهای استراتژیک هم نبود، واقعیت مبارزات روز کارگران بیش از هر چیز این نقش را بازی می کرد. توده های کارگر با موج رو به گسترش پیکار چند ساله، رژیم و طیف حاکم بورژوازی را به تعمق هر چه بیشتر نقش و خطر جنبش جاری خود وادار می کردند و نمایندگان سیاسی و فکری سرمایه چاره ای نداشتند جز اینکه اهمیت موضوع را دریابند. بورژوازی با چشم باز مشاهده می نمود که میلیونها برده مزدی در جستجوی فروش نیروی کار، همراه با چند ده میلیون نفوس خانواده های خود راهی شهرها شده اند. این توده عظیم سوای نیروی کار خود هیچ چیز نداشت، برای داشتن یک حداقل متعارف زندگی انسانی تلاش می کرد. داشتن این زندگی را حق خویش می دانست. عجالتاً نیروی کارش خریدار داشت، نیاز حیاتی سرمایه به این کالا را می فهمید و عزم جزم کرده بود تا همین نیاز سرمایه به تنها کالایش را سکوی قدرت خویش سازد، از این سکو علیه صاحبان سرمایه بشورد و مطالباتش را بر آن ها تحمیل کند. اینها مؤلفه های واقعی موقعیت جنبش کارگری را رقم  می زدند و بورژوازی همین فاکتورها را در مرکز محاسبات خود قرار می داد.
رژیم شاه و طیف حاکم طبقه سرمایه دار خود را با این جنبش رو به رو می دیدند و برای مقابله با آن دو راه در پیش پایشان وجود داشت. راه نخست اینکه به خواسته های کارگران تمکین کنند، این کار به طور قطع پویه سودآوری و خودگستری کل سرمایه اجتماعی را در مخاطره جدی قرار می داد. مکان سرمایه داری ایران در تقسیم کار بین المللی سرمایه داری با ارزانی شبه رایگان نیروی کار خصلت نما می شد و پیش شرط تداوم بازتولید و گسترش روزافزون چرخه انباشت را حفظ همین سطح نازل بهای نیروی کار و محروم ماندن توده های کارگر از حداقل امکانات معیشتی و رفاهی رقم می زد. هر گونه مماشات با ادامه مبارزات توده های کارگر و به ویژه پاسخ به خواسته های این مبارزات کل این پیش شرط ها را نکول می کرد و شیرازه هستی سرمایه داری را دچار زلزله می ساخت. راه دوم، راه سرکوب هار و بی مهار هر اعتراض و اعتصاب کارگری بود. راهی که سرمایه داری با آن زاده و زیسته و آویخته و تاریخاً به مثابه تنها ساز و کار بقای خود می شناخت و به کار می بست. سرمایه داران حاکم، رژیم شاه و شرکای جهانی آنها، حداقل در شرائط آن روز برای این راه حل نیز هیچ ضریب اطمینانی مشاهده نمی کردند. دو سازمان مسلح چپ که خود را بازوی مسلح جنبش کارگری می خواندند. از چند سال پیش به این سوی با بذل جان و سیل جاری خون خود بر سنگفرش خیابان شهرها این واقعیت زمخت را بر سقف آسمان سرمایه داری ایران نقش می کردند که توسل به قهر تنها شیوه تحمیل هر مطالبه انسانی توده های کارگر بر رژیم شاه و صاحبان سرمایه است. جانفشانی ها و ایثارگری های این دو سازمان اگر چه هیچ تأثیر چندانی در شط جاری پیکار کارگران پدید نیاورده بود، اما حاکمان روز سرمایه خطر این تأثیررا نه فقط نفی نمی کردند که بسیار زیاد و قریب به یقین می دیدند. میزان وحشت رژیم شاه از احتمال این اثرگذاری را می توان بسیار ساده از تدارک سراسری و سبعانه ساواک یا آماده باش کل قوای قهر دولت سرمایه داری در همین برهه زمانی برای قلع و قمع نیروهای چریکی تشخیص داد. مشکل رژیم در این حوزه اما به همین جا ختم نمی شد. شاه سرمایه و شرکای جهانی وی بر روی تار و مار سازمانهای مسلح، حساب باز می کردند و می توانستند از این لحاظ خاطر خود را آسوده سازند اما نفس تضمین ثبات سرمایه داری ایران با طوفان توحش و آتشفشان سرکوب، چیزی نبود که صفه نشینان قطب قدرت غربی سرمایه جهانی یا همه بخشهای بورژوازی را اعتماد بخشد. با فرض برقراری این امنیت گورستانی باز هم خطر انفجار اعتراضات کارگری مدام در گوش قلعه بانان حاکمیت سرمایه آژیر می کشید.
نتیجه محاسبات آن می شد که هر دو راه در چند گام آن سوتر، به هر حال با بن بست رو به رو است. باید راه سومی جستجو می شد و رژیم شاه دست به کار تقلا برای یافتن این راه سوم شد. برنامه ریزی تلاش فقط خواست رژیم یا طبقه سرمایه دار داخلی نبود. بورژوازی امریکا و دولتمردان واشنگتن بیشتر از همتایان ایرانی خود در این دلواپسی ها شریک بودند. در این روزها شاه هیچ مسافرت خارجی نداشت که خبرنگاران سرمایه داری غرب او را محاصره نکنند. فشار سران کاخ سفید بر شاه همه جا ورزد زبان ها بود. جزء مهمی از مراودات سیاسی رژیم با دولتهای غربی به ویژه امریکا را ابراز نگرانی این دولت ها از آینده ثبات سرمایه داری ایران تشکیل می داد. همه می خواستند از راه حلهای رژیم برای تضمین امنیت انباشت و سودآوری سرمایه ها مطمئن گردند. همگی احتمال شکنندگی اوضاع را بالا و پائین می کردند، از خطر فروریزی پایه های ثبات موجود می پرسیدند. تکلیف برقراری دموکراسی را جویا می شدند!! مخاطرات ادامه دیکتاتوری هار و قفل و بند و زنجیرها را هشدار می دادند. ترجیع بند همه حرفها از سوی همه محافل یک چیز بود. تکلیف امنیت سرمایه ها و نظام سرمایه داری ایران چه خواهد شد؟ رژیم و شرکای امریکائی در پیچ و خم این دلواپسی ها اجرای پاره ای طرحها را دستور کار خود ساختند. ساواک کوشید تا به صاحبان خصوصی کارخانه ها بفهماند که سرکوب هار پلیسی و کشتار کارگران را تنها راه مقابله با اوجگیری مبارزات آنها تصور نکنند. به راههای دیگر هم اندیشه نمایند و مقدم بر هر چیز دست به سندیکاسازی بزنند. از کارهای دیگر ساواک ملزم ساختن کارفرمایان به تعیین فردی زیر نام « نماینده کارگران» در همه کارخانه ها و کارگاههائی بود که سندیکا نداشتند. ماجرا طوری ترتیب می یافت که کارگران فرد منصوب کارفرما را نماینده خود دانند. سوای این ها اجرای پروژه هائی مانند طرح طبقه بندی مشاغل، بیمه درمان، یک وعده غذای ارزان در هر شیفت کار، ایاب و ذهاب رایگان میان محل کار و خانه و مانند این ها، از سوی صاحبان کارخانه های بزرگ مورد قبول واقع شد. برای بخش هائی از طبقه کارگر مانند کارگران نفت و ذوب آهن دسترسی به امکاناتی مانند محل سکونت ارزان یا وام مسکن هم از پیش دستور کار بود. ساواک در کنار تفهیم ضرورت این رفرم ها به سرمایه داران فضای داخلی کارخانه ها را تا سرحد ممکن پلیسی ساخت و برای جلوگیری از شکل گیری اعتراضات غیرقابل مهار همه تدابیر لازم را اتخاذ نمود و برنامه ریزی کرد. اسناد و شواهدی که به ویژه پس از وقوع قیام بهمن به دست آمد، نشان می داد که جنبش کارگری و معضل مهار مبارزات توده های کارگر در این سالها حلقه اصلی مشغله های ساواک و نهادهای برنامه ریزی امنیتی رژیم را تعیین می کرده است. این شواهد می گفت که حتی لشکرکشی عظیم و سبعانه ساواک علیه هر دو سازمان مسلح چپ در این دوره، نه زیر فشار هراس از قدرت روز سازمان ها بلکه اساساً و تماماً از وحشت اثرگذاری آن ها بر روی جنبش کارگری و خطر انفجار این جنبش بوده است. سیاست رژیم شاه در قبال جنبش کارگری در طول نیمه اول دهه 50 با این خطوط پیش رفت، با همه اینها سال 55 شاهد اوجگیری بی سابقه اعتصابات کارگری بود. در همین سال مبارزات توده های کارگر در نواحی خارج از محدوده شهرها نیز رکورد شکست و بدینسان بخش عظیمی از جنبش کارگری و به طور خاص کارگران شاغل واحدهای صنعتی بزرگ نشان دادند که در صورت ادامه وضع روز، قصد تمکین و انصراف از موقعیت تعرضی خود یا دست کشیدن از پیگیری مطالبات بیشتر را ندارند.
سال 56 با تغییرات مهمی در شرائط اقتصادی جامعه آغاز شد. موج بحران چرخه بازتولید سرمایه اجتماعی ایران را به گونه ای کوبنده زیر فشار خود گرفت. تردیدی نیست که سرچشمه اصلی بحران در موقعیت روز سرمایه جهانی، در تولید افراطی سرمایه، پیشی گرفتن نرخ انباشت از نرخ تولید اضافه ارزش و مطلق شدن گرایش نزولی نرخ سود در سطح بین المللی قرار داشت. در این شکی نیست اما وضعیت روز پویه بازتولید سرمایه داری ایران نیز همسان و همتراز سایر بخش های سرمایه جهانی در بروز، تشدید و کوبندگی طوفان بحران نقش کافی بازی می کرد. در این حلقه معین نیز، نرخ تولید اضافه ارزش از پاسخگوئی کافی به نرخ انباشت سرمایه باز ماند. پویه تنزل نرخ سود با شتاب تمام به سمت مطلق شدن می رفت و چه جای شک، که جنبش نیرومند اعتصابی چند ساله توده های کارگر و باز هم به طور اخص کارگران صنعتی واحدهای بزرگ، بیشترین نقش را در بروز این وضع یا تحمیل بحران بر سرمایه داری بر جای نهاده بود. شرکت 3 بار در سال هر کدام این کارگران در اعتصابات عظیم یک هفتگی، دو هفتگی و چند هفتگی در مراکز صنعتی دارای چندهزار کارگر و تحمیل برخی عقب نشینی ها بر بورژوازی از جمله تحمیل افزایش چند برابری بهای نیروی کار بر این طبقه، عامل کاملاً تعیین کننده ای بود که روی تراز میان نرخ انباشت سرمایه و نرخ تولید اضافه ارزش فشار وارد می کرد و به سهم خود مطلق شدن گرایش افت نرخ سود را تشدید می نمود. سال 56 با پیچش تند و پرشتاب موج بحران آغاز شد، آنسان که به دنبال چند سال اشتغال کامل، ناگهان اکثریت قریب به اتفاق کارخانه ها از استخدام نیروی کار خودداری کردند. برخی از واحدهای صنعتی بزرگ حتی اخراج شماری از کارگران خود را دستور کار ساختند. باقی مانده ارتش جویای اشتغال که همچنان از روستاهای سراسر کشور به سوی شهرهای بزرگ سرازیر بود، برخلاف  سال های پیش با رسیدن به مقصد از یافتن کار محروم ماند. جمعیت قابل توجهی از این ارتش ذخیره کار به ورطه بیکاری فرو افتاد و دستفروشی در حاشیه خیابان ها تنها راه نجات آن ها از گرسنگی و مرگ ناشی از گرسنگی شد. بیکاری وسیع و وسیع تر گردید، توده عظیم کارگرانی که در این چند سال با طوفان اعتصاب، صاحبان سرمایه را عقب می راندند و امتیازاتی ولو ناچیز کسب می کردند، اکنون زیر پای خود را برای ادامه این شکل مبارزه سست و در حال ریزش دیدند. کارگران همه این مدت در حال تعرض بودند، اما نفس تعرض به این صورت و در این چهارچوب نه فقط علاج درد نبود که همواره به چراغ دم باد می ماند. موقعیت تعرضی این دوره جنبش کارگری نه از سنگر جنگ سازمان یافته و آگاه و دارای دورنمای روشن ضد سرمایه داری، که فقط به برکت نیاز وسیع بورژوازی به نیروی کارشان بود. توده های این جنبش همان گونه که به کرات گفته شد از فشار تمامی کاستی ها، سردرگمی ها، ضعف ها به اندازه کافی رنج می بردند و اینک با وقوع بحران تنها سلاح جنگ خود یعنی احتیاج سرمایه به نیروی کارشان را هم از دست می دادند. به بیان دیگر با فروکش کردن این نیاز بورژوازی پایه های جنبش اعتصابی تعرضی چند ساله کارگران در کارخانه ها ترک بر می داشت و بسیار سریع فرو می ریخت. سرمایه داران به شیوه سابق حاضر به عقب نشینی های اقتصادی و تحمل مطالبات کارگران نمی شدند، به این دلیل روشن که بحران توان این کار و شانس استفاده از این اهرم برای تضمین ثبات چرخه بازتولید سرمایه را از آنان سلب می کرد. همزمان کارگران نیز به گونه سابق قادر به استفاده از سلاح اعتصاب برای تحمیل خواسته های خود نبودند زیرا صف عظیم بیکاران در سطح جامعه و در پشت دیوار همه کارخانه ها مدام طولانی تر می گردید. این موضوع در آن روز یکی از اساسی ترین فاکتورهای دخیل در رقم زدن سرنوشت اوضاع جامعه را تعیین می کرد. یک جمعیت عظیم چند میلیونی کارگر که از طریق مبارزه درون کارخانه ها و مراکز کار و تحمیل خواسته هایشان بر بورژوازی وضعیت زندگی خود را راست و ریس می کردند، اینک زیر مهمیز بیکاری یا در مهلکه تهدید بیکار شدن و فشار دنیای گرسنگی ها و فقر و نداری ها، چاره ای نداشت جز اینکه  با شتاب به سمت انفجار رود. کانون واقعی اشتعال جنبش سال 57 در اینجا قرار داشت. این  کلیشه پردازی نیست. به هم بافتن الفاظ مکتبی نمی باشد. ربطی به تعمیم مریخی احکام عقیدتی ندارد. یک واقعیت ساده زمینی است. توده عظیم کارگرانی که « اشرف» یا حتی گروههای چپ آن ها را بیگانگان و مهجورین بسیار بی نقش خیزش های گسترده منتهی به قیام بهمن می دانند، همین ها هیزم واقعی آتش جنبش، خیزش و قیام را تشکیل می دادند.
بحران اقتصادی به موازات ایجاد شرائط بالا و فراهم سازی زمینه های انفجار عمومی در عمق زندگی توده های کارگر، بخش های مختلف بورژوازی اعم از داخلی یا جهانی، حاکم یا اپوزیسون را نیز بیش از پیش به جنب و جوش، واکنش و چاره جوئی واداشت. معضل رژیم شاه و شرکای امپریالیستش را چگونگی رهائی سرمایه داری بعلاوه چگونگی نجات رژیم از مهلکه بحران اقتصادی و خطر عصیان سراسری توده های کارگر و فرودست تعیین می کرد. مسأله اپوزیسون های بورژوازی اما یافتن راههای بهره برداری هر چه بیشتر از وضعیت جاری برای نجات سرمایه اما با حذف رژیم و عروج خویش به عرشه قدرت و حاکمیت سرمایه داری بود. در دل این اوضاع کارگران هیچ چیز نداشتند و از حداقل آگاهی، تشکل و توان اعمال قدرت آگاه بر سیر رویدادها محروم بودند اما اپوزیسون های بورژوازی و به طور خاص اپوزیسون های فوق ارتجاعی دینی سرمایه از همه امکانات لازم برای سوار شدن بر موج حوادث برخوردار بودند. کارگران شکست خوردند و به هیزم تنور قدرت هارترین دشمنان خود تبدیل شدند. تعبیر این شکست و قربانی شدن به عدم حضور توده های کارگر در جنبش اعتراضی سراسری سال 57، کاری که « اشرف » و همانندان می کنند، وارونه بافی محض و بدترین تحریف واقعیت ها است.  
2. چرا احمد اشرف وجود جنبش کارگری ایران به عنوان نیروی سلسله جنبان انفجار سراسری سال 57 جامعه را نفی می کند؟ موضوعی است که فقط به رویکرد وی در بستن چشم روی رابطه میان جنبش های اجتماعی و هستی متناقض جامعه طبقاتی مربوط نمی شود. این به طور قطع یکی از دلایل اساسی اهتمام وی به این کار است. دلیل مهم دیگرش نوع شناخت وی از هستی واقعی طبقات اجتماعی و به طور مشخص تعریف کارگر و طبقه کارگر است. او می نویسد: « در این تحقیق مبارزات کارگری در دوبخش متمایز بررسی شده است. یکم مبارزات طبقه کارگر صنعتی در بخش خصوصی که از مصادیق کامل پرولتاریای صنعتی به شمار می آید و در دهه 1350 قدم به عرصه مبارزه گذارده و خودی نشان داده است. دوم ائتلاف طبقات کارمندی – کارگری خدمات عمومی که به مدت دو ماه یعنی در مهر و آبان 1357 که بوی الرحمن رژیم می آمد، به اعتصاب روی آوردند»
« اشرف» کارگر را با کار در کارخانه، آن هم کارخانه متعلق به مالکان خصوصی و تازه به شرط داشتن وسائل کار به دست می شناسد!! در غیر این صورت او موجود دیگری خواهد بود که هر چه هست بالاخره کارگر نیست. به طور مثال کارمند، معلم، نویسنده، مترجم، پرستار، بهیار، ، روزنامه نگار، پستچی و دست آخر ابوابجمعی ترکیب جدیدی به نام « ائتلاف طبقات کارمندی – کارگری»!! یا در صورت کم آوردن عنوان، محرومین، توده ها، خلق و مانند این ها است. او بیش از 60 درصد جمعیت کارگری دنیا را اصلاً کارگر نمی داند و مابقی را هم فقط در پشت دستگاه تولید و در حین استثمار توسط سرمایه به عنوان کارگر می شناسد. در چنین رصدگاه اجتماعی و فکری است که او هر چه صفوف معترضان خیابانی و جمعیت چند ده میلیونی تظاهرات کننده سال 57 شهرها و روستاها را به زیر ذره بین خویش می برد هیچ نشانی از کارگر بودن هیچ کدام آن ها نمی بیند!! نویسنده مقاله کالبدشکافی می توانست از خود سؤال کند که اگر این توده چند میلیونی معترض ریخته در خیابان ها، کارگران نیستند، پس چه کسانی هستند؟ جامعه سرمایه داری اساساً و گریزناپذیر متشکل از دو طبقه اجتماعی است. طبقه ای که فروشنده  نیروی کار و لاجرم منفصل از کار و محصول کار خود است، موقعیت وی در جامعه بر همین پایه تعیین می گردد و درست به همین خاطر طبقه ای ساقط از هر گونه دخالتگری و حق دخالت در تعیین سرنوشت زندگی و کار و تولید خود می باشد. طبقه ای که همه چیز جامعه موجود،از شالوده تا سقف، از رابطه خرید و فروش نیروی کار تا قانون، حقوق، فرهنگ، اخلاق، افکار، سنت و ارزشهایش همگی زنجیر آهنین استثمار سرمایه بر دست و پای وی و شلاق سقوط قهری او از هستی انسانی خویش است. بخش های مختلف این طبقه به اعتبار نوع نیاز سرمایه به نیروی کارشان ممکن است کارگران مولد یا غیرمولد باشند. شاید نیروی کارشان با سرمایه مولد مبادله شود و شاید با سرمایه غیرمولد مبادله گردد، شاید هم اصلاً با سرمایه داد و ستد نشود. ممکن است این تنها کالای خود را به سرمایه دار خصوصی بفروشند و ممکن است آن را در اختیار دولت سرمایه داری یا سرمایه داران دولتی قرار دهند. افراد این طبقه عظیم اجتماعی که در وضع موجود دنیا به طور واقعی بیش از 75 درصد کل سکنه جهان را تشکیل می دهند در کارخانه ها، مزارع، کشت و صنعت ها، فروشگاهها، مدارس، بیمارستان ها، خطوط حمل و نقل، بنادر، راه و ساختمان، کنار خیابان ها، چاپخانه ها،  و در سایر بنگاهها و مؤسسات کار و تولید دنیا، به صورت کارگر صنعتی، کشاورزی، شبکه فروش، معلم، پرستار و بهیار، راننده، کارگر ساختمانی، دستفروش، نظافتچی، باربر، واکسی، چاپ یا هر حوزه اشتغال دیگر مشغول فروش نیروی کار خود هستند. همین جمعیت عظیم 75 درصدی هستند که غول آساترین جنبش ها را در سراسر کره زمین راه می اندازند، وسیع ترین شورش ها را سازمان می دهند، قیام به پای می دارند، دولت ها را سرنگون می کنند و دولت هائی را جایگزین آن ها می سازند. نیروی مادی و انسانی کل جنبش های روز و چند دهه اخیر جهان را این ها تشکیل داده و تشکیل می دهند. معضل فقدان حضور این توده کثیر 75 درصدی در راه انداختن خیزش ها، شورش ها و انقلابات نیست. فاجعه بزرگ تاریخ و خود این 75 درصد و بشریت عصر این است که این طبقه بین المللی 75 درصدی تا همین لحظه حاضر نیز در هیچ کجا، در هیچ سطحی و به هیچ میزانی با آگاهی، درایت، شعور، شناخت، مطالبات، انتظارات و دورنمای مستقل طبقاتی خود گام بر نمی دارد. همه جا با سر بورژوازی به زندگی، جامعه، تاریخ و راه رهائی از استثمار، نکبت و ادبار سرمایه داری نگاه می کند، در زوایای تیره و تار تونل مرگ حفاری شده توسط دشمنان طبقاتی خود طریق نجات از گرسنگی، فقر و دستیابی به حداقل محقر معیشتی را کنکاش می کند.
نیروی سلسله جنبان واقعی جنبش سراسری سال 57 و قیام 22 بهمن ایران نیز همین کارگران بودند. کارگران در همه اشکال و عرصه های شغلی که بالاتر گفتم. موضوعی که احمد اشرف و هیچ پژوهشگر دانشگاهی دیگر بورژوازی تمایلی به تعمق آن ندارد. بدنه انسانی این شورش و انقلاب را کارگران تشکیل می دادند، اما در اینجا نیز نه با سر خود، که با سر سرمایه، با سر اپوزیسونهای ارتجاعی اسلامی سرمایه قدم بر می داشتند، می جنگیدند و جان می دادند. اشرف اشتباه می کند وقتی که می گوید کارگران بسیار دیر به جنبش پیوستند و زمانی که پیوستند فقط خواسته های اقتصادی خود را مطرح کردند. آن ها شروع کننده جنبش و نیروی اصلی تمامی مقاطع توسعه و تاخت و تاز آن بودند. اما نه در راستای تحقق انتظارات و خواسته های خود و نه با افق رهائی طبقه خود و بشریت که مطابق آنچه بورژوازی علیه آنها و علیه بشریت نسخه پیچی می کرد، در راستای جایگزینی یک دولت سرمایه با دولت دیگر سرمایه یا تعویض شکل برنامه ریزی نظم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی سرمایه داری پیش می رفتند. یک بار دیگر باید این سؤال را در مقابل نویسنده کالبدشکافی قرار داد که اگر صفوف تظاهرات خیابانی چندین میلیونی سال 57 را کارگران پر نمی ساختند پس چه کسانی پر می کردند؟!! اگر خون بردگان مزدی سرمایه نبود که بر سنگفرش خیابان ها جاری می شد پس خون کدام آدم ها بود. آیا این سرمایه داران صاحب کارخانه، بازاریان مؤمن، دولتمردان عالیمقام، روحانیون عظیم الشأن، نویسندگان چیره دست و فیلسوفان عاقبت اندیش  بودند که سینه سپر می کردند و با تحقیر مرگ، منطقه به منطقه و شهر به شهر را میدان جدال و جنگ می ساختند؟!!  
3. « اشرف» به داستانسرائی در مورد جنبش گریزی توده های کارگر اکتفاء نمی کند، بلکه سنگ تمام می گذارد و به تشکیل پرونده برای جنبش ستیزی آنها و همدستی کارگران با ساواک شاه در سرکوب لیبرال ها و روحانیون و بازاریان سینه چاک انقلاب!! نیز می پردازد. او می گوید: « نه تنها مبارزات صنفی –  رفاهی کارگران همزمان با اوجگیری انقلاب افول کرد، که رژیم از وجود کارگران کارخانه های بزرگ برای برپائی تظاهرات ضد انقلابی سود برد. همچون حمله به اجتماع عناصر ملی و لیبرال در کاروانسراسنگی در اول آذر سال 1356، تظاهرات کارگران کارخانه های تهران در قم پس از قیام 19 دی 56 در آن شهر که سرآغاز مرحله دوم و تعمیق انقلاب بود. شرکت کارگران ماشین سازی و تراکتورسازی و سایر کارخانه های بزرگ تبریز در تظاهرات حزب رستاخیز پس از قیام 29 بهمن  و موارد دیگر.  این گونه استفاده از کارگران موجب اعتراض شدید سازمان های طبقه کارگر شد»
تمامی مواردی که نویسنده کالبدشکافی به عنوان جبهه گیری ستیزه جویانه کارگران علیه اجتماعات یا خیزشهای خیابانی سال 56 یاد می کند، همگی برگرفته از گزارشات تنظیم شده توسط ساواک هستند که آن روزها در روزنامه های رسمی دولتی و تحت کنترل دستگاههای امنیتی و پلیسی درج می گردیده است. سیاست کاملاً آشنا و رایج رژیم شاه همسان شیوه معمول دولت اسلامی سرمایه داری همیشه این بود که لشکرکشی چماق به دستان اوباش خود علیه اجتماعات اپوزیسون را نیروهای خودجوش مردمی نام نهد. اولی آنها را « کارگران شاهدوست و میهن پرست »!! می خواند و دومی لفظ «امت حزب الله» را برایشان به کار می برد. معضل این بخش حرف های « اشرف » حتی از سنخ معضلات کل نوشته او هم نیست. در اینجا دیگر بحث بر سر وارونه پردازی و باژگونه بینی متعارف یک محقق بورژوا نمی باشد. رجوع به عوامفریبی های بشرستیزانه نهادی مانند ساواک برای داوری در مورد جنبش کارگری و نقش توده های کارگر کاری از همه لحاظ شایسته سرزنش است. حتماً او خواهد گفت که این خبرها را نه از منابع ساواک، بلکه از لا به لای صفحات روزنامه های رسمی استخراج کرده است. طرح چنین سخنی خود به اندازه کافی عوامفریبانه خواهد بود. اشرف بهتر از خیلی ها می داند که نکته، نکته این گزارش ها را ساواک فرمولبندی می کرده است و هیچ روزنامه ای حق جا به جائی هیچ حرف آن را نداشته است.
در همین جا باید بر یک مسأله اساسی دیگر تأکید نمایم. شالوده کل انتقادات مقاله حاضر بر نوشته « اشرف » مطلقاً این نیست که چرا او نقش انقلابی، تأثیرگذار، میدان دار، پیشرو و آگاه طبقه کارگر ایران در رویدادهای سال 57 و جنبش سراسری منتهی به قیام بهمن را نادیده گرفته یا کمرنگ ساخته است!!!. توضیح واضحات است که سخن بر سر چنین چیزی نیست. همه بحث بر سر منظر و ماهیت طبقاتی تحلیل یا نگاه نویسنده « کالبدشکافی» به فروماندگی ها و ضعفهای واقعی و اساسی جنبش کارگری به طور کلی و از جمله در رابطه با رخدادهای فوق است. او چیزی را به مثابه کمبود و مشکل این جنبش پیش کشیده است که واقعیت ندارد و در عوض آنچه را که نه فقط کاستی، فروماندگی و ضعف طبقه کارگر و یا به قول وی کارگران صنعتی بلکه فاجعه معضل و فروماندگی این طبقه است اصلاً ندیده و قرار و انتظار هم نیست که ببیند. همه حرف بر سر این است که کارگران ملاط و مصالح واقعی جنبش سراسری سال 57 بودند اما آنان به لحاظ آگاهی طبقاتی، شناخت ضد کار مزدی و مارکسی سرمایه داری، دورنمای روشن الغاء کار مزدی، سازمانیابی شورائی و همه مسائل دیگر مبارزه ضد سرمایه داری در نازل ترین سطح قرار داشتند. طبقه کارگر ایران زیر فشار این ضعف ها بود که قادر به ایفای هیچ نقش اثرگذاری نشد، به بدترین شکلی آلت فعل اپوزیسون های ارتجاعی بورژوازی قرار گرفت، شکست خورد و حتی قادر به درک آگاه علل واقعی شکست خویش نیز نشد. اپوزیسونهای ارتجاعی بورژوازی که اشرف آنها را نیروهای سلسله جنبان و آغازگر انقلاب می داند!! دقیقاً از همین جا، از تونل تاریک همین پاشنه آشیل اساسی جنبش کارگری وارد میدان شدند، بر موج قهر توده های کارگر سوار گردیدند، سرمایه داری را نجات دادند و انقلاب را به جای پیروزی به فاجعه بارترین شکل ممکن بر سر کارگران و فرودستان آوار کردند.   
4. یک محور مهم دیگر بحث اشرف این است که کارگران صنعتی سوای پیوستن بسیار دیرهنگام به « جنبش انقلابی» سراسری!! وقتی هم که پیوستند فقط مطالبات اقتصادی و رفاهی خود را مطرح ساختند و این اقدام کارگران را عیب مهم و اساسی جنبش کارگری یا حداقل رویکرد کارگران صنعتی می داند. بد نیست بپرسیم که آلترناتیو احمد اشرف و خیل همانندانش در مقابل این جهتگیری توده های کارگر در آن روزهای معین چه بوده است. در نوشته وی هیچ اشاره ای به این راه حل نمی توان پیدا کرد، اما فحوای کلام کاملاً روشن است. کارگران باید به جای طرح این مطالبات فقط داد و قال آزادی بیان، باز شدن فضای سیاسی و حق تشکیل حزب سر می دادند! در اینجا نیز صد البته که فقط اشرف و طیف نمایندگان فکری بورژوازی همجوش او نیستند که چنین می گویند یا برای کارگران چنین نسخه هائی می پیچند. بدبختانه کل احزاب، سازمان ها و محافل موسوم به چپ یا در واقع رفرمیسم چپ نمای میلیتانت هم همین توصیه ها را پیش روی توده های کارگر پهن می کنند. اپوزیسونهای بورژوازی اهل هر طیف که هستند از کارگران همین را می خواهند. اینکه هیچ گاه از خوراک و پوشاک و مسکن و بهداشت و درمان و آموزش و رفاه اجتماعی خود هیچ چیز نگویند، « اینها همه اقتصادیات هستند» و « اقتصاد هم مال خر است!» به جای اینها باید تسمه نقاله قدرت این یا آن گروه اپوزیسون طبقه سرمایه دار شد، شعارهای آنان را تکرار نمود، حاکمان فعلی سرمایه را با حکام تازه نفس تر این نظام جایگزین نمود، برای تحکیم پایه های قدرت اینان عظیم ترین قربانی ها را راه انداخت و آخرین دار و ندار معیشتی خود و قوت لایموت چند نسل کارگران را در این گذر اهداء کرد. معنی حرف اشرف فقط این است.
جای شکی نیست که کارگران باید اهداف و مطالبات سیاسی را مطرح می کردند، باید خواستار آزادی ها و حقوق سیاسی خود می شدند، اما مسأله اساسی آن است که فاصله میان روایت اشرف و همانندان از آزادی، حقوق انسانی و مدنیت با روایت طبقه کارگر از عینیت این مفاهیم به اندازه فاصله میان سرمایه داری تا سوسیالیسم لغو کار مزدی است. آزادی و حقوق اجتماعی برای اولی ها حتی در زلال ترین و ژرف ترین جلوه های اجتماعی خود آزادی سرمایه در استثمار بی مهار کارگران، آزادی طبقه سرمایه دار در تحمیل همه نکبت ها، جنگ افروزی ها و درندگی های ذاتی سرمایه بر شیرازه حیات توده های کارگر در یک سوی و به اصطلاح « آزادی» کارگران در ابراز عقیده پیرامون چگونگی تحمل این استثمار یا راههای تحمل شدت استثمار و سبعیت های سرمایه داری است. آنچه سرمایه داران آزادی، حقوق، قانون و برابری می خوانند، زنجیرهای آهنینی است که قرار است جاودانگی بردگی مزدی را بر دست و پای کارگران قفل کند. طبقه کارگر برای حصول ناچیزترین آزادی ها و ابتدائی ترین حقوق حقه انسانی خود فقط یک راه دارد. اینکه هر چه توفنده تر، آگاه تر و متحدتر علیه اساس موجودیت سرمایه داری پیکار کند. دستیابی او به هر مقدار آزادی به طور قطع در گرو گامها پیروزی در پیشبرد این پیکار است.
وقتی که « اشرف» فروماندگی جنبش گارگری یا حداقل، کارگران صنعتی از طرح مطالبات سیاسی را بحث می کند، پیدا است که مراد او نه مطالبات سیاسی ضد سرمایه داری طبقه کارگر که همان کلیشه های سیاسی و حقوقی بورژوازی برای فریب کارگران و جاودانه ساختن بردگی مزدی آنان است. توصیه وی به کارگران که باید ابتدائی ترین خواستهای رفاهی تاریخاً معوقه خود را رها می کردند و یکراست به دار شعارپردازی های سیاسی این یا آن اپوزیسون بورژوازی می آویختند چیزی نیست سوای پیشدستی در طرح همان حرف هائی که خمینی کمی دیرتر در روزهای بعد از وقوع قیام بهمن تحویل کارگران می داد. اینکه توده های کارگر در آن روز بر مطالبات اقتصادی و رفاهی خود اصرار می کردند بر خلاف تصور اشرف، هیچ کار غلطی نمی کردند. ایراد اساسی کارشان در اینجا نیز این بود که نه این مطالبات و نه خواسته ها و انتظارات سیاسی خود، هیچ کدام را از سنگر ضد کار مزدی طرح و پیگیری نمی نمودند. کارگران نه آن روز و نه تا همین امروز، نه در ایران و نه در هیچ کجای دیگر دست به کار افراشتن و معماری این سنگر نشده اند. فروماندگی آنان از برپائی همین سنگر بود که انقلاب ایران به جای آزادی و رفاه و حقوق انسانی و حفاری راه الغاء بردگی مزدی، بدترین جرثومه های دینی فاشیسم بورژوازی را متولد ساخت.
5. اشرف چنین القاء می کند که گویا مشتی بازاری و روحانی و چند کارخانه دار « لیبرال» بودند که بیرق انقلاب سال 57 را بلند کردند، از همان روز نخست خواستار سرنگونی رژیم شاه شدند.!! و سرانجام نیز خواست خویش را جامه عمل پوشاندند. در مورد فرایند شکل گیری جنبش سراسری این سال ها بالاتر به اختصار توضیح دادیم. در رابطه با نقش بازی اپوزیسون های ارتجاعی بورژوازی نیز گفتیم. فقط این را هم اضافه کنم که این جریانات بعضاً مانند جبهه ملی و نهضت آزادی از اواسط دهه 40 کم کم بساط مخالفت سرائی خود با رژیم شاه را جمع می کردند. روحانیت و بازاریان طیف خمینی نیز با شروع کار سازمانهای مسلح زیرزمینی به ویژه با مشاهده نطفه های جهتگیری کمونیستی درون سازمان مجاهدین و بعدها ابراز موجودیت « مجاهدین م – ل » معضل خود را نه رژیم شاه که کمونیسم می دیدند. اینان در این سالها، نه فقط در سطح جامعه که حتی در محفل محقر چند زندانی سیاسی ، همه جا همراهی با رژیم برای قلع و قمع کمونیست ها را تدارک می دیدند. نویسنده کالبدشکافی جعل این واقعیت ها را با  تحریفی دیگر تکمیل می کند. او القاء می نماید که گویا اپوزیسونهای مذکور با افراشتن پرچم رژیم ستیزی وارد میدان شده اند و این کارگران بوده اند که از ستیز با رژیم اباء داشته اند!! سیر رویدادها خلاف این بوده است. فعالین سیاسی چپ آن سال ها خوب به خاطر دارند که هر دو بخش ارتجاع دینی و « لیبرال» اپوزیسون بورژوائی در تمامی شورش ها و تظاهرات سالهای 56 و 57 تا  سه ماه مانده به قیام بهمن با درندگی تمام و  بسیار بدتر از ساواک و پلیس شاه با طرح هر شعار سرنگونی طلبانه و ضد سلطنتی مخالفت می کردند. آنها می دانستند که این گونه شعارها از سوی نیروهای چپ و کارگری طرح می شود، به همین دلیل طرح کنندگان را با وحشیگری تمام به زیر ضرب و شتم می گرفتند.
6. اشرف می نویسد: « سیاست عمده رژیم در قبال طبقه بورژوازی صنعتی و کارگر صنعتی که مآلاً هر دو را معارض خود می دید، آن بود که از رشد و تکامل آنها از حالت طبقه در خود به حالت طبقه برای خود جلوگیری کند. یعنی توسعه صنعتی و رشد سرمایه داری و در نتیجه رشد بورژوازی صنعتی و کارگر صنعتی بدون شعور سیاسی و تشکل طبقاتی آری! لکن بورژوازی صنعتی و کارگر صنعتی مستقل و آگاه و متشکل نه! »  
شنیدن هیچ وارونه بافی یا تحریف از زبان نمایندگان فکری بورژوازی اعجاب آور نیست، اما همه متفکرین این طبقه گستاخی پرداختن به این سطح جعلیات را ندارند. سرهم بندی عبارت هائی مانند اینکه گویا رژیم شاه نظام سرمایه داری را نمایندگی نمی کرده است!! گویا این رژیم با بورژوازی صنعتی معارض بوده است!! یا اینکه بر سر راه « برای خود شدن» و تشکل این بخش بورژوازی سد می ساخته است!! و نوع این ها، آن قدر چندش آور است که نقد آنها هم آدم را به گرداب چندش می اندازد. پرداختن به نقد این حرف ها چه بسا این معنی را افاده کند که گویا واقعاً ارزش انتقاد دارند و گویا می توانند حرف جدی تلقی گردند!! اما اشرف در این کار خود تا منتهی الیه پیش می رود، پای مارکس را هم به میان می کشد و بالاخره به بافتن دروغ آشکار متوسل می گردد. او ادامه می دهد که:
« رژیم پهلوی در قبال بورژوازی همان سیاستی را به کار می برد که به قول مارکس دولت آلمان در نیمه سده 19 ابداع کرد. یعنی بورژوازی حق پول در آوردن و ثروتمند شدن را با حق دخالت در سیاست و حکومت معاوضه کرد. سپس دولت انواع کمک ها و حمایت ها را از بورژوازی به عمل می آورد و در عین حال مانع از تشکل و سازماندهی آن به عنوان طبقه می شد و برای مهار کردن آن سیاست هائی اتخاذ می کرد. آثار وحشت از قدرت روزافزون بورژوازی در اواخر دوره پهلوی در سران رژیم نمودار شد. یکی از آثار آن حمله شدید و تند شاه به سرمایه داران بود. در ماجرای تبلیغات فراوان نامزدهای سرمایه دار (لاجوردی و رضائی) برای انتخابات رستاخیزی سنا بود که شاه با صراحت گفت:  ما اجازه نمی دهیم ثروتمندان بزرگ که معلوم نیست ثروتشان را از کجا آورده اند در انتخابات شرکت کنند»
سخن مارکس در مورد آلمان مربوط به زمانی است که بورژوازی به عنوان یک طبقه جائی در قدرت سیاسی نداشت. ایران  سال 57 بیش از نیم قرن پروسه پرشتاب توسعه سرمایه داری و دو دهه تسلط جامع الاطراف این شیوه تولید بر همه وجوه هستی خود را از سر می گذراند. بورژوازی در اینجا از دهه ها پیش قدرت مسلط اقتصادی و سیاسی را تشکیل می داد. قیاس بورژوازی ایران آن دوره و آلمان نیمه اول قرن نوزدهم از همه لحاظ مع الفارق است. در مورد مخالفت شاه با سناتور شدن رضائی و لاجوردی نیز « اشرف» بهتر از هر کسی می داند که این دو نفر در زمره سناتورهای بسیار پرآوازه رژیم شاه بوده اند. این حرف که گویا شاه از دادن امکانات کافی به سرمایه داران بخش خصوصی دریغ داشته است فقط نشانگر آن است که اشرف اصرار دارد از پاپ کاتولیک تر باشد. معلوم نیست که این بی مهری « آریامهری» چرا فقط  و فقط ذروه کاخ رفعت سرمایه های کوه پیکر این سرمایه داران، آدمهائی مانند خسروشاهی، علی رضائی، لاجوردی، خیامی، برخوردار، هژبر یزدانی، ثابت پاسال، خرم، ابتهاج، لاجوردی، ایروانی، فرمانفرائیان، رحیم زاده، اسکندری، همدانیان و صدها سرمایه دار جلاد مردار خوار دیگر را دقیقه به دقیقه رفیع تر و مرتفع تر می ساخته است!! مگر نه این است که اینان سوای استثمار موحش نیروی کار شبه رایگان میلیونها کارگر ایرانی بخش عظیمی از اضافه ارزشهای انبوه نفتی حاصل استثمار طبقه کارگر ایران و جهان را در پرتو دیکتاتوری هار همین رژیم نصیب خود می ساختند. دنیای جاده ها و آب و برق و بنادر و و راه آهن و فرودگاه و مراکز دانشگاهی که رژیم شاه از محل استثمار ددمنشانه فاجعه بار توده های کارگر بر پای می کرد، اگر برای سوددهی هر چه غول آساتر سرمایه های اینان نبود پس برای چه بود؟!! سرمایه داران بزرگ بخش خصوصی که سهل است. حتی  « مهندس بازرگان»  نهضت آزادی، «حاجی بابای» جبهه ملی، « عالی نسب» اهل خیرات و مبرات و شمار فراوان سرمایه دار خصوصی این نوعی هم به یمن کل شرائطی که رژیم شاه برای ارزش افزائی بی مهار سرمایه های آن ها فراهم می ساخت در عرض مدتی کوتاه حجم سرمایه خویش را چندین برابر و گاه دهها و شاید صدها برابر ساختند. اشرف در جعل واقعیت ها تا آنجا پیش می رود که بسیار شنیع نوع برخورد رژیم شاه با این سرمایه داران و کارگران آماج استثمار فاجعه بار آنها را همتراز می کند و در یک سطح قرار می دهد!! و بالاخره این سخن که گویا شاه مخالف قدرت گرفتن سرمایه داران بوده است از سنخ همان داستان های بسیار چندش آوری است که بعید به نظر می رسد حتی در محفل آدم هائی مثل خود اشرف نیز، کسی رغبت شنیدن آن را داشته باشد.
ناصر پایدار             
ژوئن 2012