اوين و شب يلدا

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ

 

اين فراخوان كمك و پيام حق طلبانهء زير را ما هم دريافت كرده ايم و به نوبهء خود با خانواده هاى زندانيان و همهء مبارزان داخل كشور همصدا مى شويم.
انديشه و پيكار

با تشكر از همراهيتان
متن ضميمه گزارشى ست از حضور خانواده هاى دانشجويان سياسى مقابل زندان اوين در شب يلدا. اين متن و متن هاى مشابه را مى توانيد در سايت كميتهء‌پى جويى آزادى دانشجويان دربند
http://13azar.blogspot.com
و نيز در وبلاگ دانشجويان آزاديخواه و برابرىطلب
http://azady-barabary-01.blogspot.com/
بيابيد.
همان‌طور كه مى‌دانيد در وضعيت دوستان ما، با وجود تمام همگامى هاى شما و ساير عزيزان، بهبودى صورت نگرفته است. معرفى اين وبلاگ ها و مطلع كردن ديگران و تقاضاى حمايت از آنان گامى ست كه مى‌تواند ما را به آزادى دوستانمان نزديكتر كند. منتظر مساعدت هاى آتى شما هستيم.
كميتهء پى جويى براى آزادى دانشجويان دانشگاه
Seeking Committee for the Freedom of University Students
http://13azar.blogspot.com


* * * * * * * * * * * * * *

اوين و شب يلدا


امشب شب يلداست. طولانى ترين شب سال. آموخته اى امشب را تا پاسى از شب گذشته بيدار بمانى و در كنار ساير اعضاى خانواده و دوستان خراميدن زمستان را ناظر باشى. هندوانه اى و آجيلى براى اين شب كه هر چه هم گران باشد متناسب با فقر خود آن را فراهم مى كنى: پسته كله قوچى اگر نشد با تخمه سياه سر مى كنى.
اما اين همه در صورتيست كه بى تابى تو را وا ندارد به مخوف ترين جاى اين شهر بروى. چند شمع دست و پا مى كنى و چند هم بغض به تو مى پيوندند و مى روى پشت سردترين ديوار اين شهر شمع ها را روشن مى كنى.
وقتى پاره اى از وجودت را پشت اين ديوار محبوس كرده اند و حالا نزديك به بيست روز است نگذاشته اند او را ببينى و در عين حال به تو مى گويند حال جگر گوشه ات خوب است، وا مى مانى كه اگر اين طور است پس چرا نه مى گذارند او را ببينى و نه مى گذارند وكيل او پرونده اش را مطالعه كند؟! اين همه تو را وا مى دارد كه اين جا باشى. مقابل ديوار زندان اوين.
آرى شب يلداست. دما، به وضوح، زير صفر است. يعنى اگر آب مى بودى مدتى مى گذشت و يخ ميزدى. دور و بر اوين تاريك هم است. سرد است و تاريك. اما نه تو آبى و نه مى توانى بپذيرى كه حال عزيز تو پشت اين ديوارهاى سرد و تاريك خوب باشد. آن هم در سلول انفرادى اوين!!
حالا نشسته اى و نظاره مى كنى شمع ها را كه مى سوزند و در سوز شب يلدا هر چند لحظه يك بار خاموش مى شوند. وتو با سماجت يك عضو خانواده آن را باز هم روشن مى كنى و باز و باز.
آن چه در پى مى آيد گزارش واره اى از مراجعه حضور سى تن از خانواده ها و دوستانشان از ساعت ۵-۷ غروب سى ام آذر مصادف با شب يلداست:
مادر انوشه درحالى كه پالتوى روشنى به تن داشت مثل هميشه با لبخند شيرينش به هر تازه وارد به جمع مادران مقابل در زندان اوين سلام مى كرد. مادر نسيم با قيافه نگرانش به اطراف خود نظر مى انداخت، مادر بهروز با آن چهره‌ى غمگين‌اش به هر فردى كه از درِ زندان خارج مى شد پرسشگرانه و خيره مى نگريست. مادر محسن گشاده روى و اميدوار از آزادى زود هنگام بچه ها صحبت مى كرد. مينا همسر روزبه با چهره‌ى مهربان و صميمانه اش با ساير مادران در حال گفتگو و دلدارى بود. خواهر مهدى( الهيارى) نگران به تلفن خود مى نگريست كه جواب مادرم را چى بدهم، اگر بفهمد پس مى افتد و حالا هم پشت خطى از شهرستان است. خواهر ايلناز با كنجكاوى در تلاش براى دريافت خبرى جديد از اين سو به آن سو مى رفت. مادر كيوان نيز با احتياط سعى ميكرد براى ديدن بچه ها چاره انديشى كند.
مادران با كوبيدن به در زندان، زندانبان را به پشت دريچه تعبيه شده‌ در كشاندند. هم صدا گفتند مى خواهيم فرزندانمان را پس از ۲۰ روز ببينيم، امشب شب يلدا است و ما مى خواهيم لحظاتى را با آنها بگذرانيم. سرباز پشت دريچه در پاسخ گفت هر گونه ديدارى منوط به مجوز خود مسئول بند ۲۰۹ است. قرار شد برود از او كسب اجازه كند. پس از چند لحظه گفت امكان چنين ديدارى نيست، اين افراد ممنوع الملاقات هستند. به دادگاه انقلاب مراجعه كنيد. مادران در جواب گفتند كه الان دادگاه انقلاب را از كجا بياوريم، الان شب يلدا است و ما مى خواهيم حداقل صداى فرزندانمان را بشنويم. كم كم شمع هاى خود را روشن كردند و بر تعدادشان نيز افزوده مى شد، چند نفرى، تنها آمده بودند لحظاتى را در شب يلدا با خانواده هاى دانشجويان دربند بسر برند. پس از مدتى فردِ ميانسالى كه خود را جانشين زندان ( آقاى خزايى) معرفى كرد از داخل زندان بيرون آمد، با نگاهى به پدر يكى از بچه ها كه آن جا ايستاده بود علت تجمع را پرسيد، مادران يكى پس از ديگرى هر كدام هر چه به نظرشان مى رسيد بيان مى كردند. و ديدار فرزندانشان را در خواست مى نمودند. در اين بين آن ها حتى به يك تماس تلفنى هم راضى شدند ولى آن فرد مسئول زندان هم چنان مصرانه و مدام تكرار مى كرد كه شما بايد فردا صبح مراجعه كنيد به دفتر اطلاعات و از آنها درخواست ملاقات كنيد. تمام دفاتر ادارى در اين ساعت تعطيل هستند. شما فقط وقت خود را اين جا در اين سرما تلف مى كنيد، و موجب دردسر براى خودتان و فرزندان زندانيتان مى شويد. از مادران اصرار براى ديدن و از آن مقام مسئول انكار. در اين بين يكى از مادران با بيان شيرين خود به مسئول زندان گفت اگر نمى گذاريد ما فرزندانمان را ببينيم اقلاً بگذاريد آنها ما را ببينند. مادر ديگرى مى گفت ما نمى توانيم برويم منزل. كارى نداريم انجام دهيم و دلمان هم آرام نمى شود. حداقل اينجا كه هستيم حس مى كنيم به بچه ها نزديك تر هستيم. نفر بعدى به مسئول زندان ملحق شد و مصرانه از مادران مى خواست كه پراكنده شوند وگرنه هم براى خودشان و هم براى فرزندانشان دردسر ايجاد مى كنند. متذكر مى شدند كه تجمع در اين جا معنى ندارد و فقط جلب توجه مى كنيد و صورت خوشى ندارد. اعضاى خانواده و ساير حاضرينى كه براى دلدارى آنها آمده بودند شمعهاى روشن را روى تل برفى نزديك درب برافراشتند. مجبور بودند متفرق شوند. با دستانى خالى و دلهايى نگران به سوى منزلشان روانه شدند. بلندترين شبِ سال رامى بايست بدون ندايى از عزيزانشان سپرى مى كردند. اما چگونه؟ و با كدام روحيه؟